شب، همهچیز عادی به نظر میرسید. دختر قبل از بیرون رفتن، چند دقیقه دنبال عینکاش گشت، کیفش را برداشت و با عجله گفت: «اگه دیر شد، نگران نشو.» مادر لبخند زد و برایش آرزوی خوب کرد. هیچ اتفاق عجیبی نبود؛ نه خداحافظیشان فرق داشت، نه حالوهوای خانه. درست شبیه صدها شب قبل. اما گاهی زندگی، بیخبر تصمیم میگیرد آخرین خاطره را آنقدر عادی بسازد که تا آخر عمر، هر بار به آن فکر کنی، دلت از همان سادگی بشکند.
ساعتها گذشت. قرار بود تا آخر شب برگردد، اما خبری نشد. تماسهای بیجواب، خبرهای ضدونقیض و ساعتهایی که انگار از حرکت ایستاده بودند. مادر هر چند دقیقه پرده را کنار میزد و به خیابان نگاه میکرد؛ شاید از سر کوچه پیدایش شود، شاید فقط تلفنش خاموش شده باشد، شاید همهچیز یک سوءتفاهم باشد. تا آخرین لحظه، خودش را به امیدهای کوچک گره میزد؛ چون پذیرفتن بعضی حقیقتها از هر دردی سختتر است.
روزها گذشت، اما در آن خانه چیزی عوض نشد. اتاق دختر همانطور ماند؛ کتابی که نیمهتمام روی میز بود، لباسهایی که هنوز بوی او را میدادند و عکسی که حالا بیشتر از همیشه به چشم میآمد. مادر هر بار که از کنار اتاقش رد میشد، ناخودآگاه در را باز میکرد؛ انگار هنوز ته دلش منتظر بود صدایی بشنود که بگوید: «مامان، اومدم.» اما سکوت، تنها جوابی بود که هر روز تکرار میشد.
بعضیها میگویند زمان همهچیز را درمان میکند، اما بعضی زخمها فقط یاد میگیرند آرامتر درد بکشند. هنوز هم وقتی در خانه باز میشود، مادر برای یک لحظه سرش را برمیگرداند. نه چون نمیداند چه اتفاقی افتاده، بلکه چون دلِ یک مادر هیچوقت با رفتنی که نباید اتفاق میافتاد کنار نمیآید. لازم نیست نامی برده شود یا تاریخی گفته شود؛ بعضی شبها آنقدر سنگیناند که سالها بعد هم، ردشان روی قلب آدمها باقی میماند.
ناراحت کرد من رو ولی عالیی بود
مرسی
خیلی قشنگ بود، دو شبی که عدهی زیادی دیگه برنگشتند(یا شاید اشتباه متوجه شدم؟)
اسلاید آخرت من رو یاد یه تیکه از بوفکور انداخت که "در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد"
عالییی بوددد خسته نباشیی😭🛐
مرسی