هوا داشت کمکم خاکستری میشد، اون جور روشنایی وسطِ روز و شب که نمیدونی هنوز غروبه یا تازه تاریکی شروع شده. اسب زیر پام خسته شده بود، نفسنفس میزد، گرد و غبار کف جاده رو قاطی بخار دهانش بیرون میداد. نایلا جلوتر از من سوار بود، مثل همیشه ساکت، ولی اون گوشهی نگاهش یه چیزی بود... یه چیزی بین اطمینان و فکر. وقتی بالاخره تابلوی آهنی "شهر هانز" از بین درختها پیدا شد، نفس راحتی کشیدم. خیلی وقت بود بوی دود خونهها و صدای زنگ گاوها رو نشنیده بودم. شهر کوچیکی بود اما حس میکردی امنتر از اون جنگل لعنتیه. از دور یه سایه فلزی و چراغ کمنور دیده میشد. دوتا نگهبان کنار گیت چوبی ایستاده بودن، نیزههاشون برق میزد. یکیشون اومد جلو، اخمکرده، صدای زمختی داشت: «شما کی هستین؟ و چی میخواین این موقع شب وارد شهر بشین؟» قبل از اینکه دهنم باز بشه، نایلا از اسب پایین پرید؛ پوتینش توی خاک نرم فرورفت و با یه لحن مطمئن گفت: «من کارآگاهم. از مرکز اعزام شدم. اونم...» با دستش به من اشاره کرد، «همکارمه. اومدیم راجع به پروندهی قتلهایی که این نزدیکی اتفاق افتاده تحقیق کنیم.» نگهبان یه لحظه ساکت موند، بعد با کنجکاوی نگاهمون کرد. نور فانوسش افتاد روی صورتهامون، رد زخم روی صورت نایلا رو دید... یهجوری با تردید سرشو خاروند، بعد گفت: «آه... اون قتلها... آره، شایعهش زیاده. اما شما دوتا؟ نصف شب؟ با یه اسب خسته؟» نایلا فقط یه لبخند محو زد، از اونایی که معنیشو خودت باید حدس بزنی. اون لحظه حس کردم دوباره داره نقششو بازی میکنه، درست مثل قدیما، وقتی تازه با هم آشنا شده بودیم. نگهبان یه کم مکث کرد، بعد بالاخره دروازه رو باز کرد. «باشه، برید تو. ولی اگه چیزی پیدا کردین، مستقیم گزارش بدین به رئیس گشت شب.» وقتی از بین اون گیت رد شدیم و صدای لولاها پشتسرمون پیچید، نفس راحتی کشیدم. شهر هانز بوی نونِ تازه و بارون میداد. خیابون سنگفرش کوچیکی داشت با چراغهای نفتی که یکیدرمیون روشن بودن. نایلا گفت: «تا فردا کسی نباید بفهمه واقعاً کی هستیم. فعلاً باید یه جا پیدا کنیم برای موندن.» من با لبخند نصفهنیمه گفتم: «باشه، خانم کارآگاه. هر چی شما بگین.» خندید، ولی یه خندهی کوتاه و خسته. بعد از چند لحظه قدم زدن بین کوچههای خلوت، یه مسافرخونه کوچیک دیدیم با تابلوی زنگزدهاش که روش نوشته بود: **"پناهخانه مسافران غروب"**. در چوبی صدا داد وقتی بازش کردیم. یه پیرزن پشت پیشخوان بود، نگاهی کوتاه بهمون انداخت، گفت: «از سفر اومدین؟ دیر وقتیه، شهر همین امشب زیاد آروم نیست... شنیدین؟ یه جنازه دیگه پیدا شده.» من و نایلا سریع یه نگاه به هم انداختیم. قلبم محکمتر زد. نایلا گفت: «کجا؟» پیرزن آرومتر حرف زد، انگار نخواست کسی بشنوه: «میدون شرقی، کنار انبار قدیمی. گفتن دستش قطع شده بود...» من قورت دادم و زمزمه کردم: «نایلا... یعنی دوباره شروع شده؟» اون فقط با صدای خیلی پایین گفت: «شاید... یا شاید از همون چیزی که ازش فرار کردیم، جلوتر اومده.» شب هانز تازه شروع شده بود، ولی من میدونستم این فقط یه شهر جدید نیست — یه فصل تازه بود، و احتمالاً خطرناکتر از قبلی...
نایلا یه قدم جلو رفت، چشمهاش نیمهبرق میزد زیر نور لرزون فانوس. با همون صدای آروم و مطمئنش، پرسید: «تو این مسافرخونه هم... قتل شده؟» پیرزنه اول یه نگاه مشکوک کرد، بعد سرشو پایین انداخت و گفت: «آره عزیزم، درست همینجا. دیشب... یه مسافر جوون. تا صبح صداهای عجیبی میاومد، ولی هیچکس جرأت نکرد درو باز کنه. صبح فقط خون بود...» نایلا با صدای آرامی، ولی پر از جدیت پرسید: «کدوم اتاق؟» پیرزنه یه لحظه دو دل موند، بعد طوری که انگار پشیمون شده از گفتن، زمزمه کرد: «بیخطر نیست برید اونجا... ولی خب، اتاق شماره بیسته.» من زیر لب گفتم: «شماره بیست، عالیه... همون اتاقی که نوشته ورود ممنوع، نه؟» پیرزن فقط چشماشو بست، مثل کسی که دعا میخونه. *** وقتی رفتیم بالا، راهرو اون طبقه پر از سایه بود. چراغا خیلی ضعیف میسوختن، اونقدر که حس میکردی انگار هوا خودش داره نفس میکشه. جلوی در اتاق ۲۰ یه تابلوی چوبی آویزون بود، با رنگ قرمز غلیظ نوشته شده بود: **«ورود ممنوع»**. من آروم گفتم: «نایلا، مطمئنی؟ اگه لو بریم—» گفت: «مطمئن نیستم، ولی میدونم باید بدونم اونجا چی شده.» دستش رفت سمت دستگیره. سرد بود، مثل فلز قبر. وقتی چرخوندش، صدای «چییییچ» در پیچید توی فضا. همین که در باز شد، یه بوی تند خون خشکشده و آهن اومد بالا. یه لحظه نفسم بند اومد. کف اتاق پر از لکههای قرمز بود، بعضیا هنوز تر و تازه، انگار زمان اونجا وایساده بود. ملحفه تخت پارهپاره شده بود، مثل اینکه یکی با چاقو روش نقاشی کرده باشه. من یه قدم عقب رفتم، اما نایلا رفت جلو، خم شد کنار دیوار. با نوک انگشتش چیزی رو لمس کرد و گفت: «میبینی اینجا؟» نگاه کردم. روی دیوار، بین اون همه رد خون، یه نقش عجیب بود — یه علامت گرد، وسطش یه خط عمودی و چیزی شبیه چشم، با دوتا قطره کشیده زیرش... مثل اشک. یهجوری نگاش کردم و گفتم: «خب این یعنی چی؟ یه علامت مذهبیه؟ یا... اون قاتله امضاشو میذاره؟» نایلا یه لحظه سکوت کرد، بعد آروم گفت: «نه، میا... اینو قبلاً دیدم. تو همون پروندههای مرکز. این علامت مخصوص یه گروه مخفیه... بهشون میگن “سایهها”.» مو به تنم سیخ شد. «سایهها؟ یعنی اون قتلایی که گفتی—» گفت: «آره. اونا همینجان، تو هانز.» یه صدای تق از پشت در اومد. من و نایلا یه لحظه خشکمون زد. صدای پا بود… آروم ولی نزدیک. نایلا سریع رفت سمت چراغ و خاموشش کرد. اتاق افتاد توی تاریکی. فقط صدای نفسهامون میاومد. بعد صدای کلید توی قفل در، و یه صدای بم: «گفتم این اتاق بسته بمونه...» قلبم داشت از سینهم میزد بیرون. نایلا دستشو آورد بالا، بیصدا گفت: «ساکت شو.» من لبمو گاز گرفتم. نگاهمون به در دوخته شده بود. در کمکم باز شد… نور فانوس از شکافش ریخت توی تاریکی، و یه سایه افتاد روی زمین، سایهی یه مرد قدبلند با کلاه بلند مشکی. اون موقع فهمیدم — ما یه دردسر تازه باز کردیم، یکی که احتمالاً هرگز نباید نزدیکش میشدیم…
اون مرد، با اون قامت بلند و اون شنل سیاه بلندش، درست وسط چارچوب در ایستاده بود. صورتش پوشیده بود، فقط چشمهاش دیده میشد... یه برق سرد و بیاحساس توی نگاهش بود. با صدای خشدار و آهستهای گفت: «شما کی هستین؟ اینجا چی میخواین؟» من نفس توی سینهم حبس شد. نایلا بدون یه لحظه تردید جلو رفت، لبخند نصفهای زد و گفت: «ببخشید آقا، اشتباه اومدیم. درو باز دیدیم، فکر کردیم اتاق خالیه.» صداش آروم ولی محکم بود، مثل کسی که دروغ گفتنشو تمرین کرده. مرد یه لحظه فقط نگاهش کرد، بعد یه قدم کنار کشید. ما هم آروم از کنارش رد شدیم، جوری که حتی نفس نکشیدیم. وقتی از اون اتاق لعنتی بیرون اومدیم و در پشت سرمون بسته شد، حس کردم تازه دارم نفس میکشم. یه نفس عمیق کشیدم و اتاق بیست رو گذاشتیم پشت سرمون. پایین، توی لابی تاریک مسافرخونه، پیرزنه هنوز بیدار بود. فانوسش رو روشن نگه داشته بود و صدا زد: «دخترها... شبای هانز ترسناک میشه. اگه عاقلید، تا صبح از اتاق بیرون نیاین.» نایلا با لبخند خستهای گفت: «مهم نیست، فقط یه کم هوا میخوایم. میریم یه کافه نزدیک اینجا.» پیرزن چیزی نگفت، فقط با نگاهی عجیب بدرقهمون کرد، انگار داره یه راز ناگفته رو توی دلش نگه میداره. *** خیابونها خالی بودن، فقط نور زرد و لرزون چراغا روی سنگفرشا میافتاد. یه باد خنک میوزید و صداش میپیچید بین دیوارهای کج و کولهی خونهها. از دور نور یه کافه دیده میشد — کوچیک، ولی زنده. بوی چای و دود پیچیده بود توی هوا. نشستیم کنار پنجره، من هنوز ذهنم توی اون علامت خونآلود گیر کرده بود. نایلا چای سفارش داد؛ وقتی بخار فنجون اومد بالا، انگار یه لحظه همه چی آروم شد. ولی درست همون موقع، از اون ته سالن، نگاهم افتاد به یه نفر. یه پسر جوون، با موهای تیره و یه کت خاکیرنگ. یه لحظه مغزم هنگ کرد... اون چهره برام آشنا بود. خیلی آشنا. بیاختیار از جام بلند شدم. نایلا گفت: «کجا میری؟» ولی من حتی جواب ندادم. چند قدم رفتم جلو... اونم برگشت. قلبم یه لحظه وایساد. «مایکل؟!»(همون پسره که توی قطار دید) اون لبخند زد، یه لبخند واقعی، از اونایی که راحت نمیشه فراموشش کرد. «میا! باورم نمیشه! واقعاً خودتی؟» قبل از اینکه بفهمم چی کار میکنم، خودم رو انداختم بغلش. اونم منو محکم بغل کرد، همون بوی قدیمی، همون گرمای آشنا... یه لحظه همهی وحشتهای شب رو یادم رفت. نایلا از دور اومد سمتمون، هنوز توی چشماش یه جور احتیاط بود. ایستاد کنار میز و با دقت مایکل رو برانداز کرد. من دست مایکل رو گرفتم و با لبخند گفتم: «این نایلاست، دوستم... ما مدت کمیه باهم سفر میکنیم.» مایکل نگاهی بهش انداخت و گفت: «نایلا... عجب اسم خاصی. خوشحالم باهات آشنا شدم.» نایلا لبخند زد، ولی نگاهش هنوز سنگین بود، از اون لبخندایی که پشتش هزار تا سؤال پنهونه. بعد روبهمن کرد و گفت: «خب، میا... بالاخره برام توضیح میدی این مایکل کیه؟» من نیشخند زدم، یه جور عصبی ولی گرم.
«یه داستان طولانیه... ولی اگه بخوام خلاصه بگم، اون یکی از آدماییه که فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمش.» مایکل یه کم جدیتر گفت: «و منم فکر نمیکردم تو رو دوباره ببینم، مخصوصاً اینجا... تو هانز!» نایلا ابروشو بالا انداخت، با اون لحن خاصش گفت: «هانز جای عجیبیه. معمولاً هیچ دیداری اینجا بیدلیل نیست.» من یه لحظه به هر دوی اونها نگاه کردم... حس کردم قراره یه چیز بزرگ شروع بشه. دیگه فقط من و نایلا نبودیم — حالا مایکل هم واردِ داستانِ تاریکِ هانز شده بود، و ته دلم میگفت این تصادف، تصادفی نیست...(معلومه که تصادفی نیست و قراره یه اتفاقی بیوفته😂)
وقتی از کافه زدیم بیرون، شب حسابی تاریک شده بود. نور چراغا مثل خطای زرد روی سنگفرشا افتاده بود و صدای خندهی مردم از دور میاومد، ولی هوا بوی شک داشت، بوی اون نوع آرامشی که زیرش خطر خوابیده. مایکل گفت باید بره جایی، یه قرار کاریه. من لبخند زدم، یه خداحافظی کوتاه، ولی نگاهم دنبال قدمهاش رفت تا پیچید تو کوچههای باریک هانز و ناپدید شد. نایلا آروم پرسید: «میخوای به من بگی دقیقاً کجا باهاش آشنا شدی؟ چون نگاهت موقع دیدنش یه جور عجیبی بود.» من آهی کشیدم و گفتم: «آره، یادته اون شبی که ازت جدا شدم؟ گفتم میخوام برگردم دهکدهی آلن؟ همونجا، تو ایستگاه قطار. مایکل اون موقع داشت درباره این خانواده اش حرف میزد... و گفت دنبال یه نفر میگرده که تو قتلهای زنجیرهای دست داره. بعدشم، بدون اینکه بفهمم چطور، همسفر شدیم. ولی بعد ازش جدا شدم… و حالا، عجیبه که درست تو همین شهری پیداش کردم که توش یکی دوتا قتل تازه شده!» نایلا با همون لحن آرام ولی دقیقش گفت: «یعنی مشکوکی بهش؟» من شونه بالا انداختم. «جدی نمیتونم بگم، ولی آره... خیلی عجیبه حضورش اینجا. مایکل آدم بیخطر به نظر میاد، ولی همیشه یه چیزی رو پنهون میکنه. مثل کسی که به همه لبخند میزنه اما داره حساب همه رو تو ذهنش نگه میداره.» نایلا چند لحظه نگاهم کرد، بعد گفت: «میخوای دنبالش کنی؟» من با یه لبخند شیطنتآمیز گفتم: «فکر کنم باید بدونم واقعاً داره چیکار میکنه. اسبتو بهم قرض میدی؟» نایلا خندید و سرتکون داد: «عجب دیوونهای هستی. باشه، ولی دیر نکنی... یه وقت دوباره مثل دفعهی قبل گم نشی.» من خندیدم و گفتم: «نه نایلا، نترس. تازه ساعت هشت شبه، تا دوازده شب برمیگردم. فقط یه کم دنبالش میرم ببینم کجا میره.» نایلا محکم گفت: «باشه، ولی اگه تا دوازده نیومدی، خودم دنبالت میام.» لبخند زدم، گرفتم افسار اسبش رو، پامو گذاشتم رو رکاب و بالا رفتم. باد سردی خورد توی صورتم و از ته دلم یه حس هیجان اومد. از یه طرف میدونستم این کار ممکنه احمقانه باشه، از اون طرف نمیتونستم جلوی حس کنجکاویمو بگیرم. قدمهای اسب روی سنگفرش صدا میکرد و من از دور دیدم مایکل با یه نفر دیگه حرف میزنه، جلوی یه مغازهی بسته، زیر چراغ پرنور. هیچ نشانهای از دوستی تو اون حرفا نبود، بیشتر شبیه بحث مخفیانه بود. من نفس حبس کردم و از پشت چرخ گاریها خودمو قایم کردم. صدای لغزش فلز، یه کیف سیاه، و مایکل که گفت: «تا فردا، همون ساعت.» اون لحظه فهمیدم بازی بزرگتری در جریانه. مایکل شاید از من چیزی پنهون کرده بود... یا شاید خودش توی قلب اون قتلها گیر افتاده بود. اسب آروم نفس میکشید. من دست به یالهاش کشیدم و زیر لب گفتم: «باشه مایکل... تا ساعت دوازده، وقت داری رازت رو لو بدی.» بعد افسارو چرخوندم سمت کوچه تاریک، و به آرامی دنبالش رفتم، توی شب هانز، شهری که هر سایهاش یه دروغ پنهون کرده بود...
باد سرد میوزید و بوی خاک نمزده میاومد، صدای پای اسبم توی کوچههای خیس هانز میپیچید، ولی مایکل انقدر آروم راه میرفت که مجبور شدم نفس اسب رو هم کنترل کنم تا صدایی نده. سایهش کشیده شده بود روی دیوارهای کج و کولهی خونهها تا بالاخره پیچید داخل یه کوچهی بنبست و رفت سمت یه خونه نسبتاً تمیز، با پنجرهای که نور کمرنگی ازش میاومد بیرون. از دور نگاش کردم، بعد آروم نزدیک شدم. ظاهراً خونه خودش بود. اسب رو کنار دیوار بستم و آروم رفتم سمت پنجرهی کوچیک کنار در. شیشههاش بخار گرفته بودن؛ با کف دستم بخار رو پاک کردم... تنها چیزی که دیدم، مایکل بود که داشت (سانسور شد). یه لحظه نفسم برید. زیر لب گفتم: «اوه خدای من…» دستام یخ کرده بود. مایکل بعد از چند دقیقه از در بیرون اومد، ولی حالا لباسهاش فرق کرده بود — یه کت بلند مشکی تنش بود، یقهاش بالا، صورتش تقریباً پوشیده. کاملاً مثل یه نفر دیگه به نظر میرسید. بیاختیار از اسب پائین پریدم و آروم دنبالش رفتم. سر پیچ خیابون، منو ندید، چون اون سمتِ سایهی دیوار حرکت میکرد. راهش مستقیم میرفت به بیرون شهر. جایی که فقط زمینهای خشک و انبارهای متروکه مونده بودن. هر قدمی که برمیداشتم سنگینیشو توی قلبم حس میکردم. یه چیزی درست نبود — هیچچیز توی رفتار اون آدم دیگه عادی به نظر نمیرسید. بعد از حدود نیم ساعت، از بین تپهچای کوتاه رد شد تا رسید به یه کلبه قدیمی. سقفش نیمهریخته بود، و پنجرههاش با تخته بسته شده بودن. همونجا ایستادم پشت درخت خشکشده و از فاصلهی چند متر نگاهش کردم. مایکل یه کلید از جیبش درآورد، در چوبی رو باز کرد و رفت داخل. نور فانوسش افتاد روی تودهی بزرگی از کاه، مثل انبار حیوانات. من نفسم رو نگه داشتم، یه کم دیگه نزدیکتر شدم، از لای شکاف دیوار نگاه کردم. مایکل اون کاهها رو کنار زد، زیرش یه دری پنهون بود — درِ کوچیک فلزی، با قفل زنگزده. خم شد، کلید دوم رو درآورد و قفل رو باز کرد. در با صدای خشکی باز شد، هوا سردتر شد، یه بوی خاک کهنه و فلز پخش شد. من لعنتی فقط نگاهش میکردم، ذهنم میگفت “نرو تو”، ولی پام خودش جلو رفت. دیدم مایکل رفت پایین، یه فانوس برداشت و در رو بست پشت سرش. چند ثانیه به در بسته نگاه کردم... بعد با دلِ لرزون گفتم: «باشه… اگه قراره رازت رو بفهمم، همین حالاست.» دستام لرزید، در رو آروم بالا زدم، صدای زنگ زدن فلزش پیچید تو فضا. نوری نبود، فقط سیاهی و یه دونه پلهی سنگی که پایین میرفت. نفسم رو گرفتم و قدم گذاشتم روی پلهی اول. بوی نم و چوب پوسیده میاومد. دیوارها خیس بودن، صدای چکهی آب از جایی توی تاریکی میپیچید. فانوس کوچیکی از دیوار آویزون بود، گرفتمش تا راه رو ببینم. پلهها تموم شد و من رسیدم به یه اتاق زیرزمینی بزرگ... سقف کوتاه، دیوارها پوشیده از نشانههایی شبیه همون علامتی که توی اتاق ۲۰ دیده بودیم — دایره با اون خط عمودی و چشمی با دو قطره. قلبم داشت میکوبید توی گوشم. گفتم: «نه، نه، نه… این نمیتونه تصادفی باشه.» درِ دیگهای اون پایین بود، با نور خیلی ضعیف از زیرش. از پشت در صدای چیزی اومد، قدمها… و یه صدای خشدار که گفت: «مایکل، دیر کردی… سایهها منتظرن.» من یخ زدم. مایکل جواب داد، با صدایی جدیتر از همیشه: «مشکل پیش اومد. یه نفر دنبالمه.» دستهام یخ کرده بود. اون “یه نفر”، من بودم. حس کردم دیگه فقط یه تماشاگر نیستم — من وارد بازیشون شده بودم… گلو خشک، قلبم مثل درِ فلزی میکوبید، ولی بیصدا خم شدم کنار دیوار.
اون صدای خشدار دوباره تو زیرزمین پیچید، انگار داشت غرش میکرد: «مهم نیست کی دنبالته، مایکل! بالاخره که میفهمی کار اون کیه. حالا بیا کارت رو انجام بده.» من دستم رو محکم به لبهی در زیرزمین چسبوندم، نفسمو قفل کردم. این دیگه بیشتر شبیه یه راز نبود، یه فرقهی مخفی بود! آروم، خیلی آروم، در رو فقط به اندازهی یه شکاف کوچیک باز کردم. چشمم رو چرخوندم سمت داخل. کل فضا تاریک بود، فقط یه دایرهی کوچک نور، انگار از یه شمع که مایکل روشن کرده بود، میاومد. مایکل توی دایرهی نور ایستاده بود، ولی زانو زده بود روی زمین سنگی. اون دیگه اون پسرک جذاب کافه نبود، یه زندانی به نظر میاومد. شمع، با نور لرزانش، فقط صورت مایکل رو روشن میکرد که از شدت استرس سفید شده بود. با صدایی که از بغض میلرزید، گفت: «ببخشید قربان... نتونستم میا و نایلا رو بیارم.» ناگهان یه سکوت سنگین افتاد. رئیسش انگار اصلاً اونجا نبود، فقط صداش بود، صدایی که سرد و بیرحم بود و از همهجا میاومد. «دفعهی بعدی اگه نیاریشون، خودت رو میکُشم.» کلمهی «میکُشم» مثل یه پتک توی سرم فرود اومد. مایکل ترسیده بود، واقعاً ترسیده بود. با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «بله قربان. اطاعت میکنم.» اون لحظه دیگه برام مهم نبود که مایکل چی شده یا چه رازی داره. مهم نبود چرا اینجا بود. فقط یه حس شدید و غریزی بهم گفت باید فرار کنم و اونو با خودم ببرم. سریع، بدون هیچ صدایی، در رو بستم. صدای قفل شدن چرخید، ولی مهم نبود. برگشتم و بدون اینکه نگاه کنم، پا گذاشتم روی پلهها. صدای پلهها رو خفه میکردم، انگار داشتم از ترس خودمو میکشیدم بالا. زیرزمین، اون کلبهی متروکه، و اون صدای «رئیس»… همه چی یه بوی گندیده از خطر میداد. وقتی رسیدم به در اصلی کلبه، اونجا همونطور بسته بود. در رو باز کردم و زدم بیرون، توی هوای سرد شب. اسب رو باز کردم و یه لگد به پشتش زدم تا بدوئه. سوار شدم، افسار رو کشیدم و به سمت شهر با سرعتی که تا حالا امتحان نکرده بودم، برگشتم. باید به نایلا میگفتم. باید یه فکری میکردیم. مایکل... اون آدم دیگه دوست من نبود، اون یه مهره بود توی یه بازی کثیف که من ناخواسته واردش شده بودم. وقتی داشتم از اون خرابهها دور میشدم، فقط یه جمله توی ذهنم تکرار میشد: «لعنتی، این دیگه چه وضعشه؟ مایکل، تو خودتو توی چه گندی انداختی رفیق؟» دیگه تعقیبش فایدهای نداشت. حالا باید یه راه پیدا میکردم که از این «قربان» که وجود خارجی هم نداشت، خلاص بشیم. با تمام قدرت به اسب فشار آوردم. باید قبل از دوازده برمیگشتم پیش نایلا، ولی این داستان تازه اولش بود. دیگه خواب راحت نداشتم.
نفسم بند اومده بود. اسب مثل یه قایق شکسته روی موجهای تاریک شب میلغزید. هر سایه، هر صدا، مثل یه تهدید بود. وقتی بالاخره چراغهای کمجون مسافرخونهی نایلا از دور پیدا شد، انگار که نور امید رو دیدم. آروم اسب رو توی اصطبل گذاشتم و بدون اینکه وقت تلف کنم، رفتم سمت اتاق نایلا. در رو باز کردم. نایلا هنوز بیدار بود، پشت میز نشسته بود و داشت یه چیزی رو مینوشت. با دیدنم، سرشو بلند کرد. چشماش پر از نگرانی بود. «میا! بالاخره برگشتی. چقدر نگرانت بودم.» من همینجوری که نفسنفس میزدم، گفتم: «نایلا... باید باهات حرف بزنم.» اونم همونطور که برگهشو کنار میذاشت، گفت: «منم همینطور. اول من بگم؟ اون علامت...» حرفشو قطع کردم، رنگم پریده بود: «همون علامت؟ نایلا، اون علامت… اون توی زیرزمینی بود که مایکل رفت! من دیدمش!» نایلا با تعجب بهم خیره شد. «چی؟ چطور ممکنه؟» نشستم روی صندلی، دستهام هنوز میلرزید. شروع کردم به تعریف کردن همه چی؛ از تعقیب مایکل، کلبهی متروکه، در مخفی، زیرزمین تاریک، و اون صدای لعنتی که دستور میداد. مایکل رو دیدم که زانو زده بود و داشت شمع روشن میکرد، صداش که میلرزید و میگفت «ببخشید قربان». بعد اون صدای رئیس که tهدیدش کرد. وقتی حرفم تموم شد، نایلا ساکت بود. صورتش مثل من رنگ پریده بود. بعد از چند لحظه، آروم گفت: «این علامت... گروه سایههاست.» «گروه سایهها؟» من گیج شده بودم. «این دیگه چیه؟» نایلا آه عمیقی کشید و گفت: «یه گروه مخفیه. خیلی وقته که دنبالشونم. یه فرقهی مرموز که تو سایهها کار میکنن. قدرت زیادی دارن و هیچکس نمیدونه دقیقاً هدفشون چیه، ولی شایعه شده که دنبال یه چیزی هستن… یه چیزی که میتونه همهچیز رو تغییر بده.» چشمهام گرد شده بود. «یعنی مایکل… اونم عضوشونه؟» «فکر کنم… یا شاید هم گروگانشونه. وقتی گفت «ببخشید قربان»... اون صدا، اون لحن ترس، به نظرم مایکل تحت فشار زیادیه. شاید مجبورش کردن باهاشون همکاری کنه.» «ولی این علامت… یعنی کل این قتلها…» نایلا سر تکون داد: «احتمالاً. این گروه سایهها خیلی وقته که تو این شهر فعالیت دارن، ولی هیچوقت نتونستیم مدرک محکمی پیدا کنیم. حالا که تو اون علامت رو دیدی، یعنی دیگه پای ما هم به این ماجرا باز شده.» به هم نگاه کردیم. توی اون مسافرخونهی کوچیک، تاریکی شب بیرون پنجره، حس میکردم توی یه هزارتوی پیچیده افتادیم. مایکل، گروه سایهها، اون علامت… همهچی به هم وصل بود. «نایلا… میشه بیشتر راجب این گروه سایهها بهم بگی؟ چقدر خطرناکن؟ چه غلطی دارن میکنن اینجا؟» نایلا دستشو گذاشت روی دست سرد من. «میا، اینا خیلی خطرناکن. نباید دستکم بگیریمشون. اونا دنبال قدرتن، و هیچوقت هم از راههای قانونی پیش نمیرن. سالهاست که دارن تو سایهها فعالیت میکنن، آدمهای مهم زیادی رو کنترل میکنن… و هیچوقت هم دیده نشدن. انگار که واقعاً مثل سایه هستن، فقط یه حضور سنگین و ترسناک رو باقی میذارن.» صدای نفس کشیدن نایلا آروم بود، ولی چشمهاش نشون میداد چقدر نگران و متمرکزه.
«اونها تو کارشون خیلی دقیقن. و اگه حس کنن کسی داره ردشون رو میزنه، خیلی سریع و بیرحم برخورد میکنن. مایکل... اگه داره باهاشون همکاری میکنه، احتمالاً داره جونشو بازی میکنه.» «یعنی اون صدا… اون رئیس…» «احتمالاً یه نفر خیلی قدرتمنده. کسی که مایکل ازش میترسه. ولی خودت دیدی که مایکل دلش با این کار نیست. اون حرف «ببخشید»... نشون میده هنوز یه ذره وجدان داره.» یه لحظه به فکر فرو رفتم. «پس چکار باید بکنیم؟ نمیتونیم همینجوری ولش کنیم.» نایلا به نیمهروشنِ فانوس روی میز نگاه کرد. «نه. نمیتونیم. ولی باید خیلی با احتیاط جلو بریم. این گروه سایهها رو دستکم نگیر. اونا منتظرن تا ما اشتباه کنیم.» یه حس سردی توی دلم افتاد. انگار که یه نفر از توی تاریکی داشت ما رو نگاه میکرد. «یعنی ممکنه الان هم دارن مارو زیر نظر دارن؟» «ممکنه. برای همین باید خیلی مراقب باشیم. از این به بعد، هر قدمی که برمیداریم باید حسابشده باشه. و اول از همه، باید بفهمیم دنبال اون «چیزی» که گفتم، هستن یا نه. اون شاید کلید ماجرا باشه.» داستان مایکل و گروه سایهها، تازه داشت شکل میگرفت. یه شب سرد و پر از رمز و راز توی هانز. و من و نایلا، وسط این بازی خطرناک. «خب، حالا که فهمیدیم علامت مال این گروه سایههاست، برنامهمون چیه؟» پرسیدم. «باید بفهمیم چی میخوان، نه؟» نایلا سری تکون داد. «دقیقاً. ولی اول از همه، باید مطمئن بشیم که کسی ما رو زیر نظر نداره. این شهر پر از گوش شنواست، میا. خیلی پر.»
نایلا با نگاهی مصمم گفت: «یه فکر دارم. همین امشب میریم پیش مایکل و به پلیس تحویلش میدیم.» من با تردید گفتم: «مطمئنی؟ این کار خیلی خطرناکه… شاید اونها بهمون آسیب برسونن.» نایلا نگاه محکم و پر از ارادهای به من کرد: «آره، من مطمئنم. مایکل نیاز به کمک داره و ما نمیتونیم فقط بیخیال بشیم. باید این کار رو بکنیم.» هر دو به سمت همون کلبهی متروکه راه افتادیم. شب، تاریکتر از همیشه به نظر میرسید و انگار سایهها به ما نزدیکتر میشدن. وقتی به کلبه رسیدیم، قلبم به شدت میزد. وارد زیرزمین شدیم و همون در همیشگی رو پیدا کردیم. یادش به خیر، همون در که مایکل ازش رفته بود. وقتی وارد شدیم، چشمم به یه میز جادو افتاد. میز پر بود از علامتهای عجیب و غریب، همون علامتهایی که توی زیرزمین دیده بودم. احساس کردم کمکم داریم به نقطهی اوج داستان نزدیک میشیم. ناگهان، صدایی از پشت سر بلند شد: «بچهها، به نظرم اینجا جای خوبی نیومدید.» پلکهام روی هم میفشرد، بدون اینکه بتونم چیزی بگم، نایلا خنجرش رو درآورد. صدای همون مردی بود که توی اتاق بیست دیده بودیم. به شدت ترسناک به نظر میرسید. سعی کردم به نایلا نزدیک بشم، ولی همون مرد با سرعت به سمت ما حمله کرد. اول نایلا رو به یه سمت پرت کرد. با سیلی که به سرم خورد، افتادم زمین. نایلا هم به حاشیه افتاد و نتونستم حرف بزنم. مایکل، حالا دیگه خیلی نزدیک شده بود و به مرد. گفت: «بسه!» و وقتی مایکل گفت بسه، مرد نایلا رو به سمت دیوار پرت کرد. من هم نتونستم خودم رو جمع و جور کنم. زیر فشارش، احساس کردم نمیتونم حرکتی بزنم. مثل یک صندلی چوبی که تجزیه میشه، به سختی به زمین افتادم. احساس کردم ناامید شدم. بعد هم دیدم که نایلا در همون حال وجود داره. نمیتونیم کاری کنیم، ما توی دام افتادیم. مایکل به ما خندید: «اشتباه بزرگی کردید. البته الانم توی چنگ مناید.» خندهاش، خندهای از نوع وحشتناک بود. اون به صندلیهامون بست و نگاهمون میکرد، مثل گرگ هایی که شکارشون رو به دام انداختن. میدونستم نباید تسلیم بشم. باید راهی پیدا کنم، یا انتظار بکشم تا نایلا فرصتی برای حرکت پیدا کنه. چشمهام رو محکم بستم و فکر کردم. مایکل، دیگه برای ما یک دشمن نیست. پس برای فرار، باید از خودش استفاده کنم.
نفسم از ترس بند اومده بود. زنجیرها سرد و سنگین بودن و محکم به دست و پاهام بسته شده بودن. صدای مایکل توی زیرزمین میپیچید، صدایی که دیگه اون لرزشهای همیشگی رو نداشت، حالا یه جور رضایت ترسناک توش بود. «میا، من میدونستم منو تعقیب میکنی.» باورم نمیشد! اون همه التماس و التماس کردنهای قبلی کجا رفته بود؟ انگار یه آدم دیگه شده بود. همینطور که غرق این فکر بودم، مایکل اومد سمتم. «فکر کردی زرنگ نیستی؟» گفت و دستم رو گرفت و صورتش(سانسور شد) بعد که دستم رو ول کرد، نگاهش چرخید سمت نایلا. نایلا با تمرکز شدید داشت یه سنجاق رو توی قفل زنجیرش حرکت میداد. تمام امیدم به اون سنجاق بود. یه حرکت کوچیک و ما آزاد بودیم. اما مایکل خیلی زرنگتر از این حرفا بود. لبخند زد، یه لبخند سرد و چندشآور. «اوه، نایلا خانم! این روشها خیلی قدیمی شدن دیگه.» قبل از اینکه نایلا بتونه کاری کنه، مایکل خیلی آروم و با یه حرکت برقآسا، سنجاق رو از دستش گرفت. نایلا خشکش زد. انگار که تمام انرژیاش توی یک ثانیه تخلیه شده باشه. مایکل سنجاق رو توی دستش چرخوند و بعد ولش کرد زمین. صدای تقاش توی اون سکوت زیرزمین، مثل صدای پتک بود. «فکر کردید با یه خنجر و یه سنجاق مو میتونید یه گروه رو به هم بریزید؟» مایکل آروم آروم دور ما قدم میزد، طوری که انگار داره یه اثر هنری رو تحسین میکنه. «شما دوتا، بزرگترین اشتباه زندگیتون رو کردید که پاتون به این ماجرا باز شد. اشتباه بزرگتون این بود که فکر کردید من همون مایکل قبلیام که میتونستید بترسونیدش.» حالا دیگه کاملاً متوجه شدم. مایکل یا تبدیل شده بود، یا این مردی که جلوی ما وایساده، عملاً روح مایکل واقعی رو زندانی کرده بود. «رئیس از من خواست شما رو بیارم. گفت شما دوتا کلید یه چیز خیلی مهمن. و حالا که اینجا گیر افتادید، میتونم بگم که کاملاً توی چنگ منی.» ترس داشتم، ولی این بار یه جور خشم هم قاطیش شده بود. این دیگه مایکل نبود. یه tهدید بود. «تو کی هستی؟» با صدایی که سعی کردم محکم باشه، پرسیدم. «تو مایکل نیستی!» مایکل خندید و سرش رو تکون داد. «اسمها مهم نیست، میا. مهم اینه که الان چه کسی قدرت رو توی دست داره. و این قدرت، متعلق به سایههاست. شما دوتا حالا سوژهی اصلی هستید. سوژههایی که قراره بفهمیم چقدر میتونید دوام بیارید.» حس کردم دیگه کارمون تمومه. این بازی، خیلی بزرگتر از چیزی بود که فکر میکردیم. باید فرار میکردیم، اما چطوری وقتی حتی یه سنجاق هم برای باز کردن زنجیر نداشتیم؟
مایکل یه خندهی شیطانی سر داد که مو به تنم سیخ کرد. «میا، دوست دارم...» این حرفش از دهن کسی درمیومد که همین چند دقیقه پیش سعی کرده بود اذیتم کنه(خودتون میدونید دیگه منظورم از اذیت کردن چیه). این دیگه واقعاً حال بهم زن بود. اما درست همون لحظه، یه حرکت سریع و ناگهانی دیدم. نایلا! با یه سنجاق دیگه، موفق شده بود زنجیر دستش رو باز کنه! چقدر سریع! معلوم بود که همیشه یه نقشه دوم داره. «همیشه نقشه دومی هست!» نایلا فریاد زد و با تمام قدرت به سمت مایکل حمله کرد. یه ضربهی محکم بهش زد که مایکل تعادلش رو از دست داد و به سمت دیوار پرت شد. صدای برخورد سرش به دیوار، توی سکوت زیرزمین پیچید و بعد... هیچ. مایکل همونجا بیهوش افتاد. نفسم تازه برگشت. نایلا سریع اومد سراغم و شروع کرد به باز کردن زنجیرهای دستم. دستهاش میلرزید، ولی با دقت کارش رو انجام میداد. زنجیرها که باز شدن، فوراً از اون زیرزمین جهنمی بیرون زدیم. با سرعت به سمت مسافرخونه برگشتیم. نفسنفس میزدیم، ولی احساس سبکی و رهایی میکردیم. همین که داشتیم وارد میشدیم، توی تاریکی دم در، یه نفر رو دیدیم. ایستاده بود و انگار منتظر ما بود. نایلا با احتیاط پرسید: «تو کی هستی؟» مرد کمی جلوتر اومد. نور کم مسافرخونه روی صورتش افتاد. یه لحظه خشکم زد. اون صورت... آشنا بود. خیلی آشنا. «پدر؟» به سختی تونستم کلمه رو از دهنم بیرون بیارم. مرد لبخندی زد، لبخندی که پر از مهربونی بود. «سلام دخترم.» باورم نمیشد! پدر خوندهام بود! بدون اینکه فکر کنم، رفتم جلو و بغلش کردم. چقدر دلم براش تنگ شده بود. «پدر! پدر!» چند لحظه همونطور بغلش کرده بودم و اشک میریختم. بعد پدرم گفت: «میا... من کلی راز دارم از پدر واقعیت... ولی بعداً بهت میگم. الان باید یه کاری کنیم.» با نگرانی گفتم: «چی شده؟» و همه چیز رو براش تعریف کردم؛ از مایکل، از گروه سایهها، از اون علامت لعنتی. پدرم با دقت گوش میداد. «خیلی خطرناک شده اوضاع. باید فوراً از اینجا بریم. این شهر دیگه امن نیست. باید برید دهکدهی آلن.» «دهکدهی آلن؟» «آره. اونجا رازهای زیادی هست که باید فاش بشه. ولی نه با قطار. این امکان داره که مایکل یا اون سایهها دنبالتون بیان. باید با اسبهاتون بیاید. مطمئنترین راه همینه.» «ولی شما چطور؟ شما با قطار میاید؟» پدرم سر تکون داد. «آره، من با قطار میام. ولی شما اول باید برید. وقتی رسیدید، بیشتر حرف میزنیم.» یه حس عجیبی داشتم. از یه طرف خوشحال بودم که پدرم رو دیدم، از طرف دیگه نگرانی توی دلم موج میزد. این ماجرا هر لحظه پیچیدهتر میشد. ولی یه چیز رو میدونستم، دیگه تنها نبودم. با نایلا و با کمک پدرم، حتماً یه راهی پیدا میکردیم.
حاجی داستانت عجیب کاریه حتما میرم از پارت یک همشو میخونم
مرسیییی حالا کجاش عجیب هست؟
عجیب کار یعنی عجیب خوبه
آهان
خسته نباشی🎈🎀
مرسییی
عالی عالی عالی عالی عالی💖
خسته نباشی💖🫂💜♥
فقط اونجا هایی که سانسور شده😂
اره😂😅
عالیییی
مرسی
🌺🌺