قصه اینگونه آغاز شد که من ارگ بم بودم و او آسمانی پرستاره من ارگ بم بودم و او جویباری آرام من ارگ بم و خشت به خشت و او خانهای آباد درمیان باغها..
قصه قصهی شیرینیست روزی شدم باغبانی، باغبانی کوته قد و محتاج چندرغاز دینار روزی شدم باغبانی و دل دادم به شاهبانویی بود زیبا چون ستارهای کوچک و درخشان و من نه اندازهی او و نه به اندازهی زیبایی او بودم
نگاهی به او انداختم و دل را به دلدار دادم انگار نه انگار فقیری تهی دست درمیان چمن زارم.. گفت به من با صدایی خوش آوا -آی پسرک نچین گل سرخ را خندیدم و دادم به او دل را +باید کنده شود این گل سرخ زیبا ابرو به بالا نهاد و فرمود -دلیلی دارد این کندیدن شما؟ +آری خسته و درمانده مانده در باغ شما..
پنجره را بست و دلم درمیان روسری کوچک سرخ و آن چشمان قهوهای اش ماند پنجره را بست و مرا دیوانهی صدای گلگونَش کرد پنجره را بست و ماندم مات آن پیراهن سبز یشمی ..
روزی شدم عاشق و دلباختهی او و حال درمیان باغ پدرش میخورم شیرینی عروسی او .. کلمپه به کلمپه غم است و دلخوری.. باید میدانستم، نیستم درحد این دلبری او بود زیبای شهر و من چه؟ پسرکی روستایی که شده عاشق بانویی؟ از هرکه بپرسی میگوید خل است و مجنون شده.. اما من، دیوانهی لیلی شدم و مجنون روی اویم.