آسمون اینجا عین همیشه شلوغ بود، ستارهها سوی هر طرفی رو گرفته بودن و هرجایی رو برای دلتنگی یکی روشن کرده بودن.. مردم دوباره و دوباره خسته و خسته، پرسه میزدن..
ساعت نزدیک شش غروب بود. خیابون های شلوغم دوباره پر از ماشین های رنگی بود که در اونها هرکسی مشغلهای عجیب رو توی ذهنش پرورش میداد.. مردمم استوار بودن، دقیقا عین خودم.. بزارید خودم رو معرفی کنم.. من تهرانم، سالیان سالِ که نظارهگرِ غم، شادی، دلتنگی، خستگی و تلاش مردمی هستم که اینجا نیستن تا زندگیای آسوده رو تجربه کنن، بلکه هرکدومشون جوری قصهی زندگیشون رو میسازن. من پایتخت ایرانم، استوار قوی پابرجا..
روزی روزگاری، فردی از مهدِ شیرینی و خوشی به محلهی ما آمد. من پابه سن گذاشته بودم و او خردسالی شاد، اما دانا بود و خردمند، شلوغ بود و لحظهای آرام نمیگرفت.
روزی که آن بانو را دیدم، چشمهای سبز و موهای آبی زیبایش مرا مجذوب خود کرد، بلوزی سفید با میوههای رنگی به دست داشت و دامنِ قرمزش برقی خاص داشت و کفشهای آبی که ساخته شده بودند تا سالیان سال بمانند همانگونه پابرجا و زیبا، انگار برای دوخت لباسش ثانیه به ثانیه خیاط جان کنده و جانش به لبش رسیده.
کودک خیره خیره نگاهم میکرد و نمیدانست خودش چه زیباست، موهای خرمایی و چشمان سیاهش. نامم را پرسید.. -من ایرانم و نام زیبای تو چیست؟ +من؟من تهرانم، لباس آن بانو پر از ستارههای رنگی بود اما ستارهای در آن میان خاکستری را به جان خریده بود، پرسیدم +چرا آن ستاره خاکستریست؟ لبخندی زد و گفت.. -آن ستاره تو هستی، انسانهایی در میانهی جان تو هستند که نه سفیدِ سفیدَند و نه سیاهِسیاه. +باید با آنها چه کنم؟ -تو شلوغی و پر سروصدا، صبور باش.
حال که پیرمردی چندین ساله و اون پیرزن قدرتمند و با وقار و زیبایی میلیون سالی است. تجربههایی داریم، سخت و غمگین. در میانهاین عمر که جاودان باد..او سخت تلاش کرده تا بماند و نفس بکشد، تاریخ به تاریخ را رقم زده تا نفس بکشد، شده چندین بار در بستر بیماری بیفتد اما، هیچگاه عقب نمانده و قدرتی به قدرتی اضافه کرده.
و من.. در این میان من شدم شهری که گوشه به گوشه و دنج به دنج ، مردمانش متفاوتاند اما هرگاه بحثِ ایستادن باشد، آنها مانند مادرشان ایران، ایستاده و صبر کردهاند.. ایران برای ما درسی بزرگ و استادی کامل است.
سلام بچه سعدی مثله همیشه کارت عالی و شاعرانه بود😃✨
سلام تشکر فراوان🌚🤍
همچنان سعدی🗿👍🏻
عالی بوددد حتما ادامه بده.
ولی یه چیزی، لحنت وسط متن زیاد تغییر کرد. و اینکه من خودم جزو افرادی هستم که یه مقدار ترتیب و ریتم کلمات رو تغییر میدم تا قشنگ تر بشه. یعنی مثلا به جای عمارت خسته و سنگی مینویسم خسته عمارت سنگی؛ اما توی اسلاید ۴ «سالیان سال بمانند همانگونه پابرجا و زیبا. » خیلی مناسب نیست. یعنی اگر به جاش مینوشتی:« سالیان سال همانگونه پابرجا و زیبا بمانند. » بهتر بود. در هر صورت من خیلی دوست داشتم و نمیخوام الکی ایراد بگیرم انگار که استادی چیزیم.
تشکر
فقط اونجا که میگه من؟من تهرانم>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
چقدر قشنگ بود))
ممنون
حرف نداشتتت خیلی خوب بود. به نوشتن ادامه بدهه
مرسیی✨🌚