تنها بود... تنهای تنها با افکارش. در فکر "او" بود. در فکر دوستانش. در فکر... تنها مونسش "آن فکر" بود. فکری که این چند روز دائم در سرش جولان می داد و حتی یک لحظه هم تنهایش نگذاشته بود؛ فکر پایان دادن...! هربار این فکر را پس می زد اما دوباره باز می گشت. مانند دوستی حقیقی که او را رها نمی کرد. ...
اشک هایش خسته بودند از نوازش چشم ها و قلبش خسته از خون رسانی... تنها مکان امنی که برایش باقی مانده بود... اصلا چنین جایی تا به حال وجود داشته!؟ فراموش نمی کرد فراموش شدنش را. هر لحظه صفحه جدیدی در مغزش باز می شد... آنها را که پاره می کرد، صفحه جدیدی باز می شد. ...
صفحه ای از تصویر چشمانی که روزی تمام جهان را در خود جای می داد... صفحه ای از تصویر پدر و مادری که هیچ وقت درکش نکردند... صفحه ای از تصویر دوستانی که... هرگز دوستانش نبودند... صفحه ای از آشنایانی که همیشه او را سرزنش می کردند... ...
صفحه ای از خاطراتی که در حسرتشان بود... صفحه ای از دوستان حقیقی که در انتظار دیدارشان کاسه صبرش لبریز شده بود... و حالا... این بیماری هم به این صفحات اضافه شده بود. صدای جیغی او را به خود آورد. کجا بود؟ روی زمین؟ یا در آسمان؟ یا... جایی میان این دو. زمان گویی متوقف شده بود. ...
هوا سرد و تاریک بود. درست مثل قلبش. چطوری به اینجا رسیده بود!؟ یادش نمی آمد. ساختمانی را جلوی رویش دید. از روی آن پریده بود؟ بعد از مدت ها لبخند روی لبانش نقش بست و بعد... جیغ... برخورد... تاریکی...
خیلی خوب بوددد
به مهارتت حسودی می کنم😔
فوقققق العادههههه بوددد
جدی میشه بهم بگی(یاد بدی)چطوری انقدر خوب مینویسی؟قلبم...😍😍😍🥰🥰🥰🥺🥺🥺🥺🥺
واقعا؟؟🥲🩷
فقط خودمو جاش گذاشتم و احساساتم و چیزایی که میدیدم رو نوشتم
فوق العادس!💓
خدایی درک نمیکنم چرا ایقد قشنگنننننن
چون چشمات قشنگ میبینن😘😘
زیبایی از خودتونه
خیلی قشنگ بود دمت گرم 🎀
نظر لطفته😘
عالییی بود اونیکی هم بزار🤩🫠🫠💜
چشم حتما
عالییییی🛐🛐🛐❤❤❤❤❤🥹🥹🥹🥹
عشق منییی
فدات شمم💗
شاهکااار😭😭😭😭
عالییی🦋🦋
معرکه✨
مرسییی❤🩹
واای.. زیبا😭✨
واقعا؟ مرسی مهربون💗
🫂🫀
عالییی😭😭😭😭🫂🫂🫂🫂🛐🛐🛐
محشرررر😭😭😭🎀🎀🎀
شاهکاررررر😭😭😭🍓🍓🍓
فرصت؟😂
وای مرسی قلبمممممم🫂🫂🫂❤🔥❤🔥