داستانی علمی تخیلی ساخته شده به کمک هوش مصنوعی امیدوارم خوشتون اگر اگر خوشتون اومد لایک کنین اگر خوشتون نیومد سعی کنین کامنت بذارین و اشکالاتشو بگین
تاریکیِ مطلق با غرش سهمگین آهن و آژیرهای سرخ شکافته شد. مه سردی روی بتن آزمایشگاه میخزید و مردانی با لباسهای ایزوله و اسلحههای لرزان، عقبعقب میرفتند. در مرکز پلتفرم، هیکلی فرسوده و غرق در دود روی زانوهایش سقوط کرد. فرماندهی نیروهای امنیتی، در حالی که با وحشت اسلحه را به سمت او نشانه رفته بود، با صدایی لرزان و چشمانی گشادشده فریاد زد: «عقب وایسید! عقب وایسید! گفتم عقب... یا مسیح، باورم نمیشه... این اولیشه! اولین کسی که برگشته!»
آمریکا، واشنگتن دیسی، تظاهرات سال ۲۱۸۰ تجمعات سنگین بیرون ساختمان مرکزی ناسا ادامه داشت. مردم خواستار توقف پروژهای بودند که فضانوردان را بدون بازگشت به اعماق فضا میفرستاد. در این میان، یک جوان بلندگو به دست فریاد میزد: «من فقط پانزده سالم بود که مادرمو تو اون لعنتی فرستادید! من هر روز میام اینجا به این امید که برگرده، ولی برنمیگرده! چون شما کشتیدش! شما با تحقیقات احمقانهتون مادرمو ازم گرفتید!» کیپ کاناورال آمریکا، قرنطینه فضایی پایگاه فضایی آتنا در اتاق فرمان، آخرین بررسیهای فنی فضاپیمای «رهرو-۱۳» در حال انجام بود. توماس داخل کپسول مستقر در مدار مریخ بود و با مرکز فرماندهی ارتباط داشت. کرمچالهی شناساییشده در مدار مریخ قرار داشت و فضاپیما پس از سه ماه سفر در وضعیت خواب مصنوعی، به موقعیت ورود رسیده بود. سارا، متخصص فیزیک نجومی پروژه گفت: «توماس، فقط چند دقیقه تا افق رویداد فاصله داری. » توماس پاسخ داد: «مفهومه فقط پرفسور یک سوال داشتم دوازده نفر قبلی که به کرمچاله رفتن سیگنال نفرستادن چطور مطمئن بشیم فضاپیمای من سرنوشت اونارو پیدا نمیکنه؟» دکتر راد، مدیر پروژه وارد مدار ارتباطی شد: «چون سرعت ورود تو روی 0.8c (هشتاد درصد سرعت نور) قفل شده. طبق محاسبات، این شتاب مانع از فروپاشی ساختار اتمی سفینه در تکینگی میشه. سیستم ورود رو تایید کن.» توماس دکمهی قفل ناوبری را فشار داد: «تحمل فشار جی و ورود به افق رویداد.»
فضاپیمای رهرو-۱۳ در نزدیکترین فاصله با کرمچالهی مریخ قرار گرفت. گرداب انرژی کوانتومی در مقابل سفینه، فضا را خم کرده بود. سیستم ناوبری خودکار شمارش معکوس را آغاز کرد: «۵... ۴... ۳... ۲... ۱... ورود.» پیشرانهها با حداکثر توان روشن شدند. فضاپیما با هشتاد درصد سرعت نور به درون هستهی کرمچاله شلیک شد. در یک ثانیه، تمام سیستمهای الکترونیکی و مانیتورهای سفینه به دلیل گرانش شدید سوختند. بدنه تحت فشار شدید کوانتومی قرار گرفت، شتاب جی به مرز مرگبار رسید و ناگهان با عبور از مرز افق رویداد، همهچیز متوقف شد تاریکی مطلق.....
«توماس... توماس پاشو! به سر کار نمیرسیها!» توماس با وحشت چشم باز کرد و روی تخت خواب نیمخیز شد. نفسنفس میزد و تمام بدنش عرق کرده بود. اولین کاری که کرد این بود که به دستهایش نگاه کند. لباس فضانوردی سنگین ناسا تنش نبود. خبری از کابین فضاپیما، مانیتورها و مریخ نبود. او در یک اتاق خواب معمولی روی یک تختخواب چوبی نشسته بود. مغزش کاملاً گیج شده بود. او آخرین لحظات پرتاب در سال ۲۱۸۰ و ورود به کرمچاله را دقیقاً به یاد داشت، اما این خانه و این اتاق برایش کاملاً غریبه بودند. او حتی حس میکرد این دستها و این بدن، دقیقاً بدن خودش نیستند. پسر بچهای که در چهارچوب در ایستاده بود، خندید و گفت: «امروز که تعطیله! گولت زدم.» توماس بدون اینکه حرفی بزند، پاهایش را روی زمین گذاشت. سرش به شدت درد میکرد. بلند شد و به سمت پنجره رفت. نگاهش به تقویم دیواری کوچکی افتاد که به دیوار میخ شده بود: ژوئن ۲۰۱۵. باورش نمیشد. او از سال ۲۱۸۰ به درون کرمچاله شلیک شده بود، اما حالا در سال ۲۰۱۵ بود؛ یعنی ۱۳۵ سال قبل از زمان خودش. پرده را کنار زد و به آسمان نگاه کرد. در آسمان روز، ماهی کوچک و کمرنگ دیده میشد.
توماس پرده را رها کرد. از اتاق خارج شد، از پلهها پایین رفت و مستقیم از در خانه بیرون زد. هوای بیرون معتدل بود. هیچ اثری از برجهای عمودی، ماشینهای پرنده و فیلترهای هوای سال ۲۱۸۰ نبود. او در یک محلهی مسکونی آرام با خانههای ویلایی کوچک ایستاده بود. ماشینهایی که در خیابان پارک شده بودند، همگی با سوخت فسیلی کار میکردند و چرخ داشتند؛ تکنولوژیای که در زمان توماس متعلق به تاریخ بود. او پیادهرو را جلو رفت تا به خیابان اصلی رسید. مردم با لباسهای معمولی قرن بیست و یکم قدم میزدند و همهچیز دقیقاً شبیه به تصاویر کتابهای تاریخِ زمین بود. توماس به یک مغازهی فروش لوازم دیجیتال رسید. پشت شیشهی مغازه، چند تلویزیون روشن بودند. او به گوشهی صفحهی نمایشگر زل زد. یک شبکهی خبری در حال پخش گزارش آب و هوا بود و زیر آن تاریخ روز دیده میشد: ۹ ژوئن ۲۰۱۵. عجیب بود..... او چند دقیقه پیش در مدار مریخ، سوار بر فضاپیمای سال ۲۱۸۰ بود و اکنون در پیادهروی شهری در سال ۲۰۱۵ ایستاده بود. در وسط این جامعهی غریبه کاملاً تنها بود و نمیدانست چه کاری باید انجام دهد.
توماس که نمی خواست در این جهان گیر بیفتد ابتدا به یکی از دفاتر ناسا رفت و با اصرار گفت فضانوردی از سال ۲۱۸۰ است که از راه کرمچالهی مریخ به اینجا آمده. اما کارمندان ناسا فقط با پوزخند به او نگاه کردند و از ساختمان بیرونش کردند. او بیخیال نشد؛ سراغ مأموران افبیآی و سازمانهای دولتی دیگر رفت. اما واکنش آنها بدتر بود. برای آنها، توماس فقط یک جوان دیوانه بود که حرفهای عجیب میزد. هیچکس حرفش را باور نکرد و همه او را مسخره کردند. سه سال گذشت او که هر روز نا امید تر و غمگین از روز قبل می شد دیگر امیدی به بازگشت نداشت به امید اینکه روزی فرد پیدا شود تا حرفش را باور کند در یکی از روز ها که نزدیک غروب بود ، توماس خسته و ناامید به یک پارک خلوت رفته بود و روی یک نیمکت چوبی نشسته بود . سرش را بین دستهایش گرفت و به زمین زل زد. او در این دنیا هیچکس را نداشت و هیچکس حرفش را نمیفهمید. همانطور که نشسته بود، مردی به او نزدیک شد. مرد بدون حرف اضافهای، جلو آمد و کنار توماس روی نیمکت نشست. مرد نگاهی به جلو انداخت و با صدایی آرام گفت: «من T.M هستم. چی شده؟» توماس بدون اینکه سرش را بلند کند، با دلخوری گفت: «هیچی... تو مرا درک نمیکنی.» مرد لبخند کمرنگی زد و گفت: «درک یک چیز، به آمادگی اون شخص به مسئله برمیگرده. شاید مردمِ این زمان هنوز اون آمادگی رو ندارند.» این حرف توماس را تکان داد. سرش را بالا آورد و با تعجب به مرد نگاه کرد. این حرف اصلاً شبیه حرفهای مردم عادی این شهر نبود.او همهچیز را تعریف کرد. از فضاپیمایش، از سرعت پروازش، از مریخ و پرتاب شدنش به سال ۲۰۱۵ گفت. T.M با دقت به تمام حرفهای او گوش داد، بدون اینکه تعجب کند یا مثل بقیه بخندد. وقتی حرفهای توماس تمام شد، مرد گفت: 《من میتونم کمکت کنم》 توماس با تعجب به او زل زد و پرسید: «تو... تو اصلاً کی هستی؟» مرد به جای جواب دادن، دستش را داخل کتش برد و یک پاکت نامه بیرون آورد. آن را به دست توماس داد و گفت: «اگر میخوای بدانی، این نامه رو زمانی که برگشتی باز کن.»
توماس به T.M اعتماد کرد. مرد غریبه او را به یک مکان مخفی برد؛ جایی که یک دستگاه بازگشت ساخته بود. توماس روی پلتفرم ایستاد دستگاه روشن شد وهیچ صدای شنیده نمی شود نور های سفید و......... تاریکیِ مطلق با غرش سهمگین آهن و آژیرهای سرخ شکافته شد. مه سردی روی بتن آزمایشگاه میخزید و مردانی با لباسهای ایزوله و اسلحههای لرزان، عقبعقب میرفتند. در مرکز پلتفرم، هیکلی فرسوده و غرق در دود روی زانوهایش سقوط کرد. فرماندهی نیروهای امنیتی، در حالی که با وحشت اسلحه را به سمت او نشانه رفته بود، با صدایی لرزان و چشمانی گشادشده فریاد زد: «عقب وایسید! عقب وایسید! گفتم عقب... یا مسیح، باورم نمیشه... این اولیشه! اولین کسی که برگشته!» چند دقیقه بعد، فضای آزمایشگاه پر از پلیسها، مسئولان ناسا و خبرنگاران شد. فلاش دوربینها پشت سر هم میزد. یکی از خبرنگارها میکروفون را جلو آورد و با هیجان پرسید: «توماس! چه حسی داری که بعد از این مأموریت سخت به زمین برگشتی؟» توماس که بدنش به خاطر سفر در فضا-زمان سنگین شده بود، لنگلنگان جابهجا شد. او نای حرف زدن نداشت و مأموران امنیتی سریع او را از میان جمعیت عبور دادند. پزشکان به سرعت او را معاینه کردند و یکی از آنها با تعجب گفت: «وضعیت بدنی و سن بیولوژیکی اون نشون میده که ۳ سال پیرتر شده!» توماس وقتی به تاریخِ مانیتورهای آزمایشگاه نگاه کرد، فهمید در این جهان فقط دو هفته از رفتنش گذشته است. سه سال زندگی او در سال ۲۰۱۵، اینجا فقط چهارده روز بود.وقتی او را به اتاق قرنطینه بردند و سرانجام تنها شد، دستش را در جیبش گذاشت. پاکت نامهی T.M هنوز آنجا بود. با انگشتانی لرزان مُهر پاکت را شکست و نامه را باز کرد همراه با برگه کاغذ، یک قطعه الکترونیکی کوچک و باریک شبیه به یک تراشه یا پورتال جیبی هم از پاکت روی تخت افتاد. در نامه نوشته شده بود: «توماس عزیز، وقتی این نامه را میخوانی یعنی به خانهات برگشتهای. من هم مثل تو فضانوردی بودم که به آن جهان موازی پرتاب شدم. اما از آنجایی که قوانین آن جهان با جهانِ اصلی من یکی نبود و من اطلاعاتی از فرمولهای جهان خودم نداشتم، نتوانستم به خانهی خودم برگردم. برای همین، با استفاده از دانش خودم و بر اساس قوانین این جهان ، این دستگاه بازگشت را ساختم من سالها منتظر بودم تا فردی پیدا شود که قوانین دنیایش با این دنیا سازگار باشد تا اینکه رادار های ازمایشگاهم چیزی را نشان داد که سالها منتظرش بودم و ان این بود که فردی به این دنیا امده که قوانین دنیایش با این جهان سازگار است و ان شخص تو بودی توماس.حالا که تو برگشتی به کمک تو نیاز دارم تا راهی به خانهام پیدا کنم. تو باید اطلاعاتی از "جهان ۲۳" به دست بیاوری. این جهان در زمان شما فقط در حد یک نظریه است؛ فرضیهای که در یک کتاب قدیمی آمده و هزاران سال است که هیچکس نتوانسته رمزش را باز کند. این تنها کتابی است که میان همه جهان های موازی یکسان است. من کدهای باز کردن رمز آن کتاب را در ادامهی این نامه برایت نوشتهام..... داخل همین پاکت، یک دستگاه پورتال فرستنده کوچک برایت گذاشتهام. بعد از اینکه با استفاده از کدها رمز کتاب را باز کردی و اطلاعات جهان ۲۳ را به دست آوردی، باید آن اطلاعات را در داخل این پورتال بارگذاری کنی تا مستقیماً برای من ارسال شود.» توماس نگاهش را به پایین صفحه دوخت. ردیفی از کدهای دیجیتالی آنجا نوشته شده بود. و در انتهای صفحه، آخرین جملهی نامه به چشم میخورد: «منتظر اطلاعات جهان ۲۳ هستم. دوست خوبت، T.M»
بسیار زیباست