سلام دوستان این اولین داستان منه لطفا بخونید. امیدوارم خوشتون بیاد، لطفا نظر بدید.?
سلام، اسم من گلوریا است، احتمالاً من رو نمیشناسید پس کمی از خودم براتون میگم تا به تونید حدس بزنید من کی هستم، اول باید بدونید من آخرین فرزند خانوادهام هستم و یک برادر و دو خواهر بزرگتر دارم. من به همراه بردارم و همسرش به دور دنیا سفر میکردم چون همسر برادرم تحصیلات دانشگاهیش باستان شناسی بود، حتی گاهی اوقات آثار باستانی هم پیدا میکردیم، تا اینکه بردارم و همسرش صاحب فرزند شدن. پس سفر کردن به دور دنیا تموم کردیم و هر کدوم به سمت شغل جدیدی رفتیم، آدری برای بهتر شدن و پیشرفت کردن در جواهر سازی خیلی کمکم کرد. و الان یکی از ۱۰ برند مشهور و محبوب لوازم آریشی بهداشتی نیورک و دو تا برند از ۵ برند مشهور جواهرات در جهان مطعلق به منه.
من خواهر گابریل آگرست هستم، من و گابریل و امیلی همیشه به نقاط مختلف جهان سفر میکردیم، بیشتر از مکان های تاریخی زیادی دیدن میکردیم. اما در یکی از سفر هامون به چین، از یک معبد سوخته که خیلی قدمت داشت دیدن کردیم...
اون روز، من و امیلی در حال عکس گرفتن از معبد بودیم که گابریل ما رو صدا کرد: گلوریا، امیلی سریع بیایید اینجا./امیلی: بیا بریم... فکرکنم چیزی پیدا کرده./ من: امیداوارم./ من و امیلی سریع به سمت گابریل رفتیم، از دور هم میشد فهمید داخل دست گابریل یه کتابه، به همین خاطر خیلی خوشحال بودم چون فکر میکردم یک کشف جدید کردیم....
اما وقتی نزدیک شدم..... ترس تمام وجودم رو فرا گرفت مثل این بود که آب یخ روی من ریختن، ضربان قلبم خیلی زیاد شده بود به طوری میتونستم صداش رو بشنوم، همین طور به کتاب خیره شده بودم.... تا اینکه با صدای امیلی به خودم اومدم: گلوری، گلوری چت شده؟/ من با همون ترس در چهره ام به امیلی نگاه کردم و گفتم: ببخشید، یا...یاد یک خاطره بد افتادم./
در همین لحظه گابریل بلند شد و گفت: باورت میشه گلوری این کتاب، این.../ من حرفشو قطع کردم و گفتم: نه، گابریل این کار اشتباهه./امیلی: چرا اینطوری فکر میکنی؟.... بهم بگو، اصلا بهش نگاه کردی؟/من با غضب به امیلی نگاه کردم و گفتم: تو میدونی این چیه؟ تو میدونی استفاده ازش چه عواقبی داره؟/ امیلی اخم کرد و با صدای بلند گفت: مثلا چه عواقبی میخواد داشته باشه؟/ ......
نیشخندی زدم و گفتم: چه عواقبی؟! الان بهت میگم چه عاقبتی داره.../ نزدیکش شدم و دستم رو روی قلبش گذاشتم و دوباره گفتم: قلب و روحت نابود میشه، میفهمی یعنی چی؟ میفهمی وقتی نمیتونی حتی به فرزند خودت عشق بورزی یعنی چی؟/.....
گابریل ساعد دست منو محکم گرفت و به سمت خودش کشید و گفت: جالبه خواهر کوچولو طوری حرف میزنی انگار سال ها ازش استفاده کردی./ من: گابریل دستمو ول کن./ گابریل: اگر انقدر از قدرتش میترسی برو و ازش دوری کن./ دستم رو کشیدم و بدون اینکه چیزی بگم یا بهشون نگاه کنم از اون جا رفتم....
تا اینکه یک سال بعد از اون ماجرا برای تولد آدرین و به اصرار گابریل و امیلی به خونشون رفتم. اون زمان گابریل تازه شروع به کار کرده بود و یک مزون نسبتاً بزرگ رو اداره میکرد، منم اون زمان فقط یک شرکت تولید لوازم آرایشی بهداشتی و یک کارگاه جواهر سازی داشتم. بنظر همه چیز خوب میومد و همین طور اون روز تولد آدرین بود، یک روز فوقالعاده برای امیلی و گابریل، پس من هم تصمیم گرفتم گذشته رو فراموش کنم و باهاشون مهربون باشم.
بعد از پایان مهمانی، گابریل به اتاق کارش رفت و مشغول کار شد. من و امیلی هم در حال بازی کردن با آدرین بودیم، که تلفن امیلی زنگ خورد، امیلی به تلفنش نگاه کرد و گفت: ببخشید گلوری، الان میام./امیلی بعد از چند دقیقه برگشت داخل اتاق و گفت: آمِلی زنگ زده بود میخواد تو رو ببینه./ من کمی فکر کردم و گفتم: باید دوش بگیرم./ امیلی لبخندی زد و گفت: باشه، پس من تا آدرین رو بخوابونم، تو هم دوش بگیر./ من: میاد اینجا.../ امیلی: نه، باید بریم خونه بورژوا./ من: خیلی خب./....
?سلام بچه ها این قسمت از داستان به پایان رسید، خیلی خیلی دوستون دارم امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشید. لطفا نظر بدید، نظرات شما خیلی روحیه بخشه حتی وقتی انتقاد میکنید چون با انتقادهاتون نشون میدید که کار من براتون باارزشه و براتون مهمه که من پیشرفت کنم.?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییییییی بود ادامش هم خوندم باز هم بذار ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤?????????????????????????????????????????????????
چشم?
خیلی مز خرف ):
متاسفم که نتونستم نظرتون رو جلب کنم.
عزیزم بهتره انقدر زود قضاوت نکنی داستان فوقالعاده است، در قسمت بعدی متوجه میشی.
بچه این قسمت کوتاهه چون در گذشته اتفاق افتاده قسمت های بعدی زمان حال اتفاق میافتن و طولانی تر خواهند بود??
سبز باشید.
پارت بعدی رو زودتر بزار خیلی خبلی خوبه کارت واقعااا آفرین???❤❤❤
ممنون عزیزم نظر لطفته، این قسمت کالاً درباره گذشته است، قسمت بعد هم بخشیش درباره گذشته است و بقیه در یک سال بعد از ماجرا های فصل سه اتفاق میوفته.