
قسمت هفتم فصل سوم...
در روز بعد به خرازی و لباس مبدل فروشی های شهر به دنبال ماسک می گشت؛ اما هیچکدام مانند آن را نداشتند. با کلافه از آخرین خرازی خارج شد و نفسی عمیق سر داد. _چطور ممکنه که مانند اون رو هیچ جا نداشته باشند؟ نه حتی اینترنت نه حتی مغازه ها. کلافه کمی سرش را خاراند و فکری به ذهنش خطور کرد که در آن ریسک زیادی بود. دوباره وارد مغازه شد و عینک مطالعه دست دوم و کلاه گیس زنانه ای به رنگ قهوه ای تیره خرید و خارج شد. دوباره به راه افتاد. نرسیده به مکان مورد نظر درون کوچه ای عینک و کلاه گیس را پوشید. هنگام خارج شدن اتفاقی به دسته ای از لات های خیابانی برخورد کرد. _وای ببخشید!. فردی که به او برخورد کرده بود درحال کشیدن س.ی.گ.ار به او نزدیک شد و با لحنی کج و معوج گفت: _مگه جلوی چشمتو نمی بینی؟ برو کنار ببینم دختر کوچولو. _خیلی عذر می خوام.
از میان آنان رد شد و به راه خود ادامه داد. آن دسته هنوز همان جا ایستاده بودند. وقتی به جلوی ساختمان موردنظرش ایستاد، به یاد ف.ر.ی.ادهایش در آن شب می افتاد، که پلیس ها را مقصر می دانست. نفسی عمیق کشید و خود را مانند افراد وحشت زده و ترسیده به داخل انداخت و شروع به ف.ر.ی.ا.د زدن کرد. _کمک، لطفا کمکم کنید، چند نفر اونجا سعی کردند منو بگیرند. همین عبارت را دوباره تکرار کرد و باعث شد توجه تمام افراد حاضر در آنجا به او جلب شود و به دور او جمع شوند. از پیراهن یکی از آنان گرفت و به چشمانش خیره شد و شروع به التماس کرد. _لطفا کمکم کنید جناب پلیس، ۵ نفر اون بیرون توی همین نزدیکی قصد داشتند اذیتم کنند. پلیس که مانند سایرین همکارانش گیج و دستپاچه شده بود دستان او را گرفت و او را بلند کرد.
_اصلا نترسید خانوم، فقط بگید کجا بودند. با دست به بیرون اشاره کرد. _انتهای همین خیابان، حتی ا.س.ل.ح.ه داشتند، خیلی خطرناک بودند. _خیلی خوب شما برید داخل تا من و همکارانم به اونها رسیدگی کنیم. سپس با اشاره او مابقی ماموران پلیس به همراهش راه افتادند. با امن و خلوت دیدن مکان فوری به سمت اتاق مدارک و شواهد در صحنه های جرم رفت. وقتی به در رسید از قضا با دستگاه اسکنر کارت مواجه شد. _اه ل.ع.ن.تی، حالا کارتش رو از کجا بیارم. صدای پایی از انتهای راهرویی که درون آن بود به گوشش خورد و سرش را به سمت صدا برگرداند. با یک پلیس جوان لاغر اندام که گویا به تازگی استخدام شده بود افتاد؛ که یک ماگ را حمل می کرد و از آشپزخانه خارج شده بود. آن پسر با دیدن او با تعجب به سمتش آمد، چرا که اجازه ورود به این بخش را نداشت.
_ببخشید خانوم ولی شما اینجا چی می خواهید؟. _ام..خب... کمی عینکش را صاف کرد و جواب کاملی داد. _خب دنبال دستشویی بودم. _اون اینجا نیست، طرف دیگره. ناگهانی او را با م.ش.ت.ی محکم به صورت مورد عنایت قرار داد و بی هوش با ماگ بر روی زمین افتاد. _امیدوارم که منو ببخشی، من فقط اومدم که چیزی که متعلق به منه رو ببرم. او را کشان کشان بر روی زمین به داخل آشپزخانه برد و به دیوار تکیه داد. سپس کارت او را از دور گردنش در آورد و فوری قبل از رسیدن ماموران وارد آن اتاق شد. آنجا پر بود از جعبه که بر روی هرکدام نام حادثه و سال آن حادثه ثبت شده بود. با عجله نام روی جعبه ها را می خواند.
پس از رفتن به بخش اتفاقات آن سال جعبه را میان جعبه ها پیدا کرد. دستانش برای حمل آن کمی می لرزیدند، نه برای سنگین بودن آن، بلکه بخاطر استرسی که از مواجه شدن با آن ماسک، در بدنش داشت. به آرامی آن را بر روی زمین قرار داد و آن را باز کرد. در همان ابتدا با دستکش و مابقی وسایل مواجه شد. یکی یکی آنان را خارج کرد و به ماسک در ته جعبه مواجه شد. آن را به آرامی برداشت و نگاهی به آن انداخت. انرژی منفی و سنگینی آن را می توانست با روح خود احساس کند. چنان وجود سنگینی داشت که مانند شیء ای تسخیر شده می ماند. آن را در زیر لباس خود قرار داد و زود سایر وسایل را به داخل جعبه برگرداند و از آنجا خارج شد. خارج نشده از راهرو با ماموران پلیس مواجه شد که همراه با همان افراد درحالی که دستگیر شده بودند وارد اداره می شدند. _ل.ع.ن.ت بر ش.ی.ط.ان، حالا چجوری برم بیرون، اگر منو ببینند نگه ام می دارند تا گزارش بدم و اون وقت لو میرم.
کمی ماند و ذهنش را به کار انداخت، تنها کار درست خروج سریع بود، ماندن بیشتر فقط وضعیت او را بدتر می کرد. به آرامی اولین قدم را گذاشت و چشمش به تابلوی دستشویی که خورد توسط یکی از ماموران دیده شد. _خانوم لطفا بیایید اینجا. فوری پا به فرار گذاشت و داخل دستشویی شد. درون یکی از توالیت های خالی رفت و در را قفل کرد. مامور به دنبال او آمده بود و در می زد. _خانوم همین الان بیایید بیرون قبل از اینکه در رو بشکنم. اگر می گفت که نترسیده بود، دروغی به خود می شد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ای واای خیلی جای حساسی بود😁
عالی✨
حوصله ندارم بخونم
خب نخون
حالا چی میشه.
خواهی دید
دوم
اول