دو سال از شروع همه چیز گذشته و حالا آرتین باید....
روز بعد:: صبح: آرتین از خواب بیدار میشود و روی تخت چوبی اش میشیند. دستی بر صورتش میکشد و سپس بلند میشود. لباس هایش را عوض میکند و از چادر خارج میشود. نگاهی به اسب سیاهش می اندازد و به یال سفیدش دست میکشد. افسار اسب را باز میکند و سوارش میشود و حرکت میکند.
پس از چند دقیقه به یک چادر که در آن باز بود میرسد. در آن چادر بطری های انواع نوشیدنی روی قفسه های چوبی دیده میشد. آرتین از اسبش پایین میاد و به سمت چادر میرود. فروشنده نوشیدنی:آفتاب از کدوم طرف در اومده که بزرگترین جنگجوی کمپ و عضو «هفت برتر» اومده نوشیدنی فروشی بنده؟ آرتین آهی میکشد و چهره ای بیخیال به خود میگیرد:اگه بیشتر از این چاپلوسی کنی میدم خودتو بساطتو باهم جمع کنن.
فروشنده نوشیدنی:چشم قربان،چیز خاصی میل دارید؟ آرتین:نه، چیز خاصی که نمیخوام ولی یچیز معمولی بیار. فروشنده:چشم. آرتین روی یکی از صندلی های چوبی مقابل میزِ بزرگ کنار چادر میشیند. فروشنده یه بطری زرد را از قفسه ها برمیدارد و در لیوانی شیشه ای میریزد و روی میز،جلوی آرتین میگذارد. آرتین:آب پرتقال؟خوبه.فقط یه سوال دارم ازت...در حالت عادی تو ایران نوشیدنی های خاص راحت پیدا نمیشد،موندم الان که دنیا توی همچین وضعیتیه، چطوری اینارو گیر میاری؟
فروشنده:به هر حال هرکاری یه سری راز داره،راز کار من اینه و نمیتونم به کسی بگم...حتی شما،متاسفم. آرتین:مهم نی، کاری که میکنی برام اهمیت نداره. یک پسر جوان که لاغر بود و قد بلند بود،به همراه یک دختر جوان که کمی قد کوتاه بود و زخمی روی پیشانی اش داشت به آرتین نزدیک میشوند و هرکدام روی یکی از صندلی ها میشینند.
فروشنده:چیزی میل دارید؟ پسر جوان:ساکت شو و از چادرت خارج شو و تا نگفتم بر نگرد. فروشنده نگاهی متعجب به آرتین می اندازد. آرتین:شنیدی چی گفت. سریع برو. فروشنده از چادر خارج میشود. آرتین صورتش را به سمت آن دو میچرخاند: همچیز برای امشب آمادس؟
خوبه👌🏻