
دو سال از شروع همه چیز گذشته و حالا آرتین باید...
آرتین از در عبور میکند و پشت سرش شیرین و مهدیار عبور میکنند،آترینا و بردیا هم همراه آنها میروند. آرتین به بقیه افرادش نگاه میکند که از دروازه عبور کردند:این سفری که شروع کردیم خیلی خطرناکه و این فقط یک هزارم خطرش بود.اگه نمیخواید که اتفاقات دو سال پیش رو تجربه کنید دوباره... همین الان برگردین،آریا با شما کاری نداره،هدفش من بودم.نمیخوام افراد بیشتری بمیرن. بیشتر افراد برمیگردند و فقط چهار نفر میمانند. دروازه بسته میشود.
بردیا رو به آرتین میکند:تیر خوردی؟ آترینا:هی عوضی میخواستی بدون ما بری؟ آرتین سرش را پایین میاندازد: فقط میخواستم تو خطر نیافتید. متاس.... آترینا حرفش را قطع میکند و با دست چپش یک سیلی به صورت آرتین میزند و به سمت اسبش میرود و سوار میشود: تو خیلی احمقی و همیشه دنبال راهی هستی تا خودت رو به کشتن بدی، مثل الان که میخوای بری دنبال نابود کرد فرمانده های یوز ها. خطرات بیشتری اون بیرون غیر از یوز ها وجود داره، ارتشی ها و گروه های دیگه. بهتره سریع تر حرکت کنیم.
مهدیار سمت آرتین میرود و در گوشش:خیلی ازت عصبانیه! آرتین با عصبانیت: فکر کردی احمقم؟خودم فهمیدم. آرتین رو به آترینا با عصبانیت ادامه میدهد: کسی ازتون نخواست همراه من بیاید، از اولشم قرار بود که تنها برم که بعدش شیرین و مهدیار هم از من خواستند بیان اما کسی نخواست تو و بردیا بیاید، میتونید همین الان برگردید. آترینا بی محلی کرد و سوار اسبش شد.
بردیا درحالی که سوار اسبش میشد: آرتین، مثل اینکه یادت رفته که از همون روزی این کمپ رو با دستای خودمون ساختیم تا از زامبی ها دور باشیم، یه شعار داشتیم؟ آرتین:شعار این بود که همه ما یک خانواده هستیم. آترینا با اسبش به دور آرتین چرخید:پس پاشو که سریع بریم. همه سوار اسب هایشان میشوند و حرکت میکنند.
آرتین جلو تر میرود و کنار آترینا حرکت میکند:پایگاهشون دقیق کجا بود؟ آترینا بی محلی میکند. آرتین: باشه پس تو بیافت جلو و مارو ببر اونجا. آترینا:اگه من رئیس باشمپس حرف، حرف منه و تو هم نباید با من حرف بزنی. آرتین:میدونم کارم اشتباه بود ولی الان که اینجایید. آترینا با عصبانیت:فکر کردی برام مهمه که اینجا باشم یا نه؟میدونی چیه؟مشکل تویی چون فکر میکی تنهایی، فکر کردی چون مادرت و بهترین دوستت رو از دست دادی تنها آدم بدبخت دنیایی؟نه همه ما کسانی رو از دست دادیم و دنبال کسانی هستیم، نه فقط تو. من دو ساله که داداش کوچیکم رو ندیدم. آرتین: میدونی که اشتباه میکنی، من فقط نمیخواستم آسیب ببینید،تو همین الانم زخمی هستی. آترینا:تو که از من هم زخمی تری.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)