سلام به همگی😁 فعلا با مشکل کنار اومدم و دارم داستانارو ادامه میدم دوستان این رمان به احتمال زیاد یک پارت دیگه داشته باشه و بعدش تموم میشه😵 با تشکر لایک و کامنت یادتون نره
که یهو روی صورت یکیشون یخ لبختد عجیب اومد 😳 یهو وارد یه بُعد دیگه شدم ( بازم صفحه کلیدم پوکید 😩 ) همجا سفید بود همون یارو که لبخند زده بود به طرز وحشتناکی داشت نگاهم میکرد 😨 قیافش هی عوض میشه 😨 اومد سمتم یهو دستاشو دراز کرد سمتم فهمیدم اینم یه جهش یافتست از جام بلند شدم همون موقع ویلچرم تجزیه شد 😨 یهو اومد سمتم و محکم دستو پامو گرفت یه سورنگ توی دستش بوجود اومد توش پر از یه ماده آبی رنگ بود 🤨 یه دستی کاملا نگهم داشته بود 😩 اصلا نمیتونستم خودمو آزاد کنم که با اونیکی دستش که سورنگه توش بود گردنمو نگه داشت اونور و سرنگه رو محکم زد توی گردنم 😣 یه صدای ناله مانند ازم در اومد ولی چرا هی فراش میداد توی گردنم که به تعجب کشیدش بیرون هنوز توش پر بود 😳 دستش شل شد پس سریع از توی دستاش اومدم بیرون همون موقع تا صورت پر از وحشتش رو دیدم یهو وارد دنیای خودمون شدم 😨 خبری از اون ستا نبود 😨 یهو آقای جونز اومد سمتم و بعد گفت چه اتفاقی افتاده 😨 یک لحظه کاملا استوپ شدی نگو که بردتت 😨 اون فهمید ؟ 😨
گفت گردنت چیشده 😳 گفتم چیشد 😣 گفت یه جای کوچیکی از سوزن روشه اون چیزی بهت زد ؟ 😨 گفتم یه سورنگ بود توش یه چیزی بود زدش توی گردنم ولی وقتی درش اورد هنوز توش پر بود 😨 گفت پس خودارو شکر که چیزیت نشده و نتونست بهت بزنه 😇 گفتم اون کی بود 😶 گفت خوب ببین اینو میخواستم بهت بگم توی اینجا فقط من نیستم که میتونه انسان رو جهشیافته کنم دوتا جای دیگه هم هستن ولی خیلی متفاوتن 🧐 ما اول هممون یکی بودیم ولی بعدا بخاطر کارای نادرست یکی از بینمون از هم جدا شدیم ! من به کسایی که مشکلات دارن کمک میکنم و بهشون قدرت میدم چون اونا هم باید بتونن از زندگیشون لذت ببرن ، نفر بعدی افراد سالم رو میدزده و بهشون قدرت میده ولی تحدیدشون میکنه که اگه از دستورشون سرپیچی کنن قدرتنو ازشون میگیره و فلجشونم میکنه 😐 و سوم که دیگه اون وضعیش خرابه ، اون روی افراد کشته شده کار میکنه و بیشتر از قدرتاشون برای رسیدن به اهداف خودش استفاده میکنه و اگرم یه جهشیافته پیدا کنه قدرتش رو تا آخر از بدنش میکشه بیرون یهو یاد همون یارو سیاه پوشا افتادم گفتم ممکنه یکی رو قبل از اینکه جهش یافته بشه پیدا کنن ؟ گفت معلومه که میتونن 😕 نکنه تورو دیدن 😨 گفتم فکر کنم آره 😞 گفت کی؟ 😨 گفتم مال وقتایی که میتونستم راه برم یروز بود که کامیون جلوی خونمون منفجر شد منم رفتم سمتش یهو با چنتا ون برخوردم که یکی از افرادشون منو دید و با تفنگ افتتد دنبالم بعدا اومدن کلکمو بکنن که یهو پلیسا اومدن همه رفتنو تا چند روز بعدش من فهمیدم که دَنیل🧐 (همون جوری خشکم زد) گفتم اینجا کسی به اسم دنیل دارید 😳
گفت من کلی پسر اینجا دارم ولی کسی به اسم دنیل ندارم 😳 گفت چرا پرسیدی؟ گفتم چون اونم😕 یه جهشیافتست ! گفت باهات چجوری رفدار کرد ؟ گفتم خیلی مهربون بود ازم دفاع میکرد گفت پس مال همون دمین دانشمند بوده گفتم ولی اون که پدر و مادر داره گفت خوب من از روش کارش خبر زیادی ندارم ولی خوب شاید اون یکی از اون مهربوناش باشه 🙂 ولی باید مواظب باشی نباید زیاد از اینجور اتفاقا برات بیوفته ! .... (چهار سال بعد) خوب این منم البته هنوزم توی خطر هستم ولی خوب الان ۲۱ سالمه و کلی دوست پیدا کردم 😉 خواهرای جدیدمم همینطور 🙂 انقدر توی این مدت روشای جدید یاد گزفتم فکر نکنم مشکلی برام پیش بیاد تازه با جک یه جورایی دارم ارتباط خ بی میگیرم خیلی مهربونه و از همه بیشتر شنونده عالیه 😍 خوب من الان ترم آخر دانشگاه هستم رفتم رشته شیمیدارویی (شاخه های رشته پزشکی) الانم دارم برمیگردم پونصد بار با ماشبنا تصادف کردم ولی بعدش سریع جیم شدم رفتم 😅 کسی هم فعلا چیزی نفهمیده😅 با جک هم دانشگاهی هستم هم کلاسی هم هستم😅 ولی خوب با تفاوت ۵ میز البته 😅 انقدر باهم اوکی شدیم😅 الان دارم باهاش برمیگردم😅 با اینکه داخل پیاده رو ایستادم امروز نزدیک بود پنج تا متور بهم بخورن😑 ولی خوب فقط دسته جلوی متور هر دفع رفت توی معدم در اومد کلا خیلیه که هنوز زندم 😂 بالاخره رسیدیم خونه و الان که همگی میدونید من دانشگاهم بعدازظهر هستش و شبا برمیگردیم خونه پس همجا زیادی ساکت و تاریکه 😕
یهو توجهم رفت به یکی از ساتخمونا ! یه سیاه مثل سایه آدم اونجا بود 😨 ولی چنتای دیگه هم بودن من یه سوزن که رو دیدم بدو بدو رفتم سما جک و و در گوشش گفتم اونبالا یه خبریه اونم تایید کرد ماهم رفایم ببینیم جریان چیه 😅 (حدودا ۴ سال وقت داشتیم روی قدرتامون کار کنیم پس اگرم گیر میوفتادیم مشکلی پیش نمیومد) رفتیم پشت در راپله قایم شدیم همون موقع صدای داد یه پسره رفت هوا 😨 صداش برام خیلی آشنا بود یهو گفتم دَنیل و از پشت در اومدم بیرون 😨 اون دنیل نبود 😑 یه پسره با موهای مشکلی و بالهای سفید 😳 ولی اینا داشتن بهش صدمه میزدن منو جک هم وارد عمل شدیم ولی خوب جفتمونو گرفتن 😅 جک هم تا جایی که تونست خودشو داغ کرد اونا جک رو ول کردن ولی به من مثل سنگ چسبیده بودن منم از همین سپرا دور خودم پیچیم و دستاشونو از روی بدنم جدا کردم 😑 کثافتا مکان خصوصی حالیشون نمیشد 😑 هیم فشارم میدادن 😑 همونی که منو گرفته بود گفت رئیس از دیدن یه دختر با همچین قدرتی خیلی خوشحال میشه 😈 منم خودمو آزاد کردم ولی گونه هم سرخ بود 😳 جک اومد جلوم ایستاد و بعد گفت اگه بمیرمم نمیزارم بگیریدش 😠 کلا یه جنگ عجیب بود البته منم دستبهسینه واینستاده بودم منم افتاده بودم به جونشون 😂 ...
خلاصه اونارو ناکار کردیم تایه حدی🤦🏻♀️ اون یارو بالداره هم تونست فرار کنه بدون نه تشکری نه چیزی 🥴 من هم تا اومدم یه نفس راحت بکشم جک اومد سمتم گفت حالت خوبه چیزیت که نشد چیزی که بهت نزدن😨 گفتم نه جک خوبم تازه کنار خودت بودم چیزی نشده حالم خوبه 😅 یه لبخند زد و بعد گفت بهتر برگردیم خونه 😅 باهم برگشتیم خونه ولی همش یه حس عجیب داشتم 😕 رفتم توی اتاقم و خودمو انداختم روی تخت و دراز کشیدم و چشمام رو بستم همون موقع آقای جان اومد تو سریع از اون حالت لَشی در اومدم و مثل آدم نشستم 😂 گفت نه راحت باش 😂 نشست کنارم و بعد گفت خوب امروز چطور بود ؟🙂 گفتم خوب بود بدک نبود 😅 گفت خوب چیش بد بود گفتم هیچی فقط هر روز دارن جهشیافته های بیشتری رو میکشن😕 گفت منظورت چیه ؟ گفتم همون دوتا سازمان دیگه امشب هم داشتن یکی دیگه رو میکشتن که من و جک نزاشتیم 😕 گفت آفرین بهتون 😂 فقط دفع بعدی باید بیشتر مواظب باشی 🙂 نمیخوام هیچ اتفاقی برای هیچ کدوم دختر یا پسرام بیوفته 😊 گفتم باشه دبگه نمیرم سراغشون 😅 بعد پرسیدم چرا همه دنبال منن 🙁 گفت چی ؟ گفتم چرا همه وقتی میگیرنم میگن اگه رئیسشون منو ببینه خیلی خوشال و از این چرتا....😕 گفت خوب داشتن قدرت سپر خیلی مهمه😕 به هر کسی نباید داده بشه دست هر کسی هم نباید بیوفته برای همین باید خیلی مواظب باشی 😁 گفتم مگه میشه با این قدرت چیکار کرد بقیه رو کشت ؟ گفت هم آره هم نه اگه نتونی درست کنترولش کنی که میدونم تو میتونی چون توی این چهار سال پیشرفت خیلی سریعت رو با چشمای خودم دیدم ولی اگه نتونی خودتو ممکنه نابود کنی یا اگرم این قدرت با هر چیزی از بدنت بدو خواسته خودت جدا بشه ممکنه کاملا نابود بشی 😕 این یه قدرت خاصه و دارنده ای قدرت باید از حالت عادیشم مواظب تر باشه‼️ بعد از کلی حرف گفت خوب اونجا پسره چشکلی بود 😄 گفتم موهای سایه قد بلند بال،های سفید و از همه مهم تر سیکسپک هم داشت 😂 گفت تو اونو از کجا دیدی 😂 گفتم خوب فقط شلوار پاش بود 😂 گفت پس یه چند وقت نمیزارم کنار پسرا بپری😂 گفتم ای بابا چرا 😂😅 گفت برای خنده 😂 گفت خوب دیگه من برم کمک مامانت (دوستان دیگه به عنوان پدر و مادر قبولشون کردم ولی پدر و مادر خودم سر جاشونن😕) و بعد هم رفت بیرون.....
از اتاق رفت بیرون چشمم به پنجره بود و بعد سرمو گذاشتم روی بالش و چشمام رو آروم بستم اصلا خوابم نبرد 😑 چشمام رو باز کردم هیچی نبود😅 دیگه کم کم خسته شدمو خوابم برد . فردا ساعت ۵ - ۶ ظهر از اونجا که بازم دانشگاه داشتم با جک رفتم دانشگاه ولی من زود تر کلاسم تموم میشد و باید منتظرش میموندم که بیاد 😅 ولی خوب انگاری امروز بیشتر داره طول میکشه 😞 یکم نشستم روی یکی نیمکت ها دیدم همش یکی از پسرا بهم خیره شده 😳 سرمو انداختم پایین 😅 به گوشیم زل زدم کلی پیام ناشناس یهو برام اومد 😳 رفتم توی یکیشون نوشته بود « تو زیاد دَووم نمیاری😈 » رفتم توی دومی بازم همین بود 😰 بعدیشم همینطوری ... 😨 انقدر ادامه داشت شمردم ۴۹ تا و همشونم همین پیام 😨 گفتم کدوم دیونه ای اینو داده یهو تصویر گوشبم سیاه شد 😳 گوشی رو اینورو اونور کردم اصلا کاری نمیکرد فقط مربع های درشتی اازش یهو سفید میشد ! از جام بلند شدم یهو صفحه سفید شد و روش به رنگ قرمز سرخ نوشت پیدات کردم😈 « 😈 I found you » یهو سرمو اوردم بالا دیدم بازم همهجا سفیده 😨 هی رفتم اینورو اونور 😨 یهو دوتا چشم درشت سرخ رو جلوم دیدم😨 اومدم جیغ یا داد بکشم که محکم با دستش جلوی دهنمو گرفت و درست مثل همون روز یه سوزن توی دستش بود ولی دور اون یه لایه بنفش رنگ بود همونطوری که دستو پامو نگه داشته بود اونو زد توی گردنم نمیدونم چی ولی داشت یچی رو از توی گردنم میکشید بیرون 😣 خیلی درد داشت ولی نمیتونستم حتی جیغ یا دادی یا حتی ناله ای کنم 😣 هر ثانیه حالم داشت بدتر میشد که دیگه اونو از توی گردنم در اورد توش پر از یه ماده نقرهای رنگ بود😨 ولی یه چند قطره سرخ رنگ هم قاطیش بود فکر کنم اون خونم بود یهو یچی کوبید توی سرم و دیگه نتونستم چیزی رو ببینم😞...
یهو تونستم چشمام رو باز کنم 😨 ولی نمیتونستم بازم دستوپامو تکون بدم 😨 درست مثل قبل ولی واقعا درد داشتم 😣 همون موقع یهو یسری تصویرای تاری رو دیدم ولی داشت همین الان اتفاق میوفتاد جان هی میگفت اپریل ! اپریل صدامو میشنوی!😨 اپریل اگه میشنوی یجور بهم بگو هرجوری سعی کردم بگم آره که گردنم تیر کشید کلا دادم رفت هوا گفت فقط نفس بکشی یهو زنشم اومد کمک تصویرا داشتن تارو تارتر میشدن دیگه از درد نتونستم چیزی ببینم 😭 ... وقتی دوباره بهوش اومدم همچیز بازم تار بود ولی سیاه سفید 😞 وقتی دوباره بهوش اومدم یه چراغ به چه بزرگی جلوی چشمام بود هی بدنم سوزن سوزن میشد 😣 خانم آقای جونز هم بالای سرم بود یه روپوش آزمایشگاه تنش بود گفت عزیزم فعلا باید بیهوش بمونی 😞 دارو بیهوشی بهم زدو آروم بیهوش شدم 😴 ... بهوش که اومدم توی اتاقم بودم (اتاقم توی خونه اونا) همچیز عادی بود میتونستم دوباره حرکت کنم از این نظر خیالم راحت شد یه پیراهن ساده هم تنم بود یه حالتی یکم واسم عجیب بود رفتم سمت در یه جورایی احساس کردم زیر لباسم پُر پره🤐 یقمو دادم اونور یچی دقیقا مثل پر روی تنم بود😨 یهو از همین شوک موهای تنم سیخ شد یهو این پرا هم اومدن بالا 😨 دستمو گذاشتم روشون خوابوندمشن پایین 😨 انگاری مال بدن خودم بودن 😨 میگن پرام همینه پس 😅 رفتم از در اتاق بیرون لارا (خانم آقای جونز) ولی من اونو همونطور که شوهرش رو آقای جونز صدا میکنم اونو خانم جونز صدا میکنم 😅 با یه لبختد داشت توی چشمام نگاه میکرد 😅 گفت فکر کنم دیدیشون ! گفتم چیارو😅 گفت همون پرارو😅 گفتم آره اونا برای چین 😳 نمیدونم ولی یهو یکی از پشت پخم کرد صداش کلفت بود یهو پرت شد عقب 😳 پشت سرم رو نگاه کردم 😨 جک بود 😅 ولی این دوتا بال اینجا چی میگفتن 😳 داد زدم : ااااا اینا چین دور خودم چرخیردم فهمیدم به خودم وصلن 😅 دوتا بال کاملا از جنس پر بود میتونستم تکونشون بدم 😨 گفتم اینا چین😨 یکیشونو اوردم جلو کاملا مثل بال پرنده ها بود 😳 همه پراشم سفید مثل برف 😳 دقیقا همرنگ همون پرایی که به بدنم وصل بود 😳
گفتم ولی این پرایی که به تنمن😅 گفت وقتی قدرتتو از دست دادی جک تورو بیهوش اورده بود خونه و گفت که بیهوش روی زمین پیدات کرده ولی این پرا رو 😅 اونارو هر کاری کردم نتونستم کاری کنم که وقتی بالات داخله از بین برن ولی خوب امید وارم دوستشون داشته باشی 😅 رفتم محکم بغلش کردم گفتم ممنونم 🌺 ممنونم 🌺 بغلم کرد گفت راستش این قدرتی بود که از اول میخواستم برات انتخاب کنم که همچین اتفاقی برات نیوفته ولی خوب اون لج کرده بود و کارشم کرد ... جک گفت چقدر این بالا محکمن منی که سپر داشتم رو پرت کردن😅 گفتم شرمنده جک 😅 یه چشمک زدو گفت مهم نیست بابا 😉 .... سه روز توی همون مکان به استلاح مخفی خودمون موندمو روی قدرتم کار کردم تا بتونم بالامو کنترول کنم 😅 هر دفع یا زیادی رفتم بالا با مخ رفتم توی سقف یا زیادی آروم بال زدم که با باسن خوردم زمین 😂😅 ولی تازه فهمیدم بخاطر وزن لباسایی هستش که تنمه یکم تعادلمو بهم میزنه 😳 از اونجا هم که کلی پسر رخته بودن اونجا 😐 تنها رفتم توی یه اتاق در بسته اول مطمئن شدم دوربینی درکار نیست بعد رفتم یه گوشه لباسامو در اوردم یه نگاهی به خودم انداختم زیادم بد نبود 😅 چیزی معلوم نبود جاهای لازم روشون پر بود 😂😅 یه جورایی انگار یه نیمتنه و دامن ار جنس پر تنم بود 😶 انقدر اونور خورده بودم زمین که ایندفع چشمام رو بستم و آروم آروم سرعت بال زدنمو بردم بالا چشمام رو تا بز کردم دیدم نزدیک سقفم 😶 یهو استوپ شدم بازم خوردم زمین 😑 یه صدای گوروم اومد 😂 یهو جک اومد داخل من یهو با داد از جام بلند شدم و د درو رفتم پشت پرده 😳 جک بیچاره هم سرخ شد در رو سریع بست 😅 در رو نیمه باز گذاشت و بعد گفت حالت خوبه ؟ منم که سرخ سرخ شده بودم گفتم آ....آره 😅 گفت آها 😅 چند دقیقه بعد خانم آقای جونز اومد داخل ، یه جعبه دستش بود گفت میبینم که داری تمرین میکنی 🤩 آروم سعی کردم بیام پایین که بازم بالام رفت داخل و خوردم زمین😑 گفتم آره ولی خوب زیاد عادت نکردم هی بالام برمیگردن داخل گفت خوب راستش باید سعی کنی کنترولشون کنی دستمو گذاشتم پشت سرم رو گفتم آره 😅 ولی دارم روش کار میکنم جعبه رو داد دستم و بعد گفت یک ساعت دیگه بیا خونه میخواییم نهار بخوریم 🖐🏻 گفتم باشه 😅 وقتی رفت جعبه رو باز کردم توش دوتا کفش پاشنه بلند بود 😶 اونجور پاشنه بلند نه ولی کلا به یه ربان ریز بسته میشد (مثل ربان هایی که روی کفش های باله هستن ) داخلش یه کارت بود 😳 برش داشتم و بعد روش چون تحریری نوشته بود یکم خوندنش سخت بود 😂 بزور خوندمش انگاری نوشته بود وقتی داری پرواز میکنی بپوش که اگه یه اتفاقی بیرون افتاد و مجبور شدی بری کمک کسی از لباسات متوجه نشه تو دقیقا اپریل خودمون هستی یه جورایی باعث خطای دید میشه 😎 نفهمیدم منظور از این نوشته چی بود ولی خوب آروم کفشارو پام کردم اولین بارم بود کفش با پاشنه اینقدری میپوشیدم یکم حفظ تعادلم سخت بود 😂 پس مجبور بودم از بالام استفاده کنم و خودمو ابستاده نگه دارم انقدر تلاش کردم تا اینکه تونستم 😄 بعد از چند دقیقه یکی در زد آروم در رو باز کرد جک بود 😳 به خودم گفتم آقا جوهای لازم پوشیدست دیگه خجالت چیه 😅 سرشو انداخته بود پایین گفتش ببین راستش اون اتفاق چند دقیقه پیش فقط یهویی بود از قصد نبود فکر کردم چیزیت شده برای همین سریع اومدم و😅 گفتم نه مشکلی نیست من الکی در رفتم 😅
سرشو اورد بالا و بعد یهو اخماش رفت توهم پرید هوا (من اونقدر بالا نبودم ) شونه همو گرفت کشیدتم پایین روی زمین نگهم داشت گفت اپریل کجاست 😠 گفتم جک چی داری میگی منم دیگه 😨 مشتشو برد بالا دستمو گرفتم جلوش خدارو شکری از اونجا که قدرت قبلیم از بین رفت😞 رد همون زخمه روی دستم مونده بود یهو جک اونو دید گفت وای شرمندم 😅 از روی زمین بلندم کرد 😅 گفت چیزیت که الان نشد 😅 گفتم نه من خوبم 😅 گفت عوض شد 😅 آم چیز شدی یکم صورتت عوض شده 😅 گفتم زشت شدم 😨 گفت نه 😨 مثل همون قبلت خوشگلی فقط عوض شدی 😅گونه های جفتمون سرخ شده بود گفتم خوب من دیگه بهتر برم لباسامو بپوشم داره سردم میشه 😅 دستاشو زد بهم و آروم آروم رفت عقب و گفت آره منم دیگه برم 😅 لبخند زدمو بازم رفتم پشت همون پرده و آروم بالامو ناپدید کردم و لباسمو پوشیدم (دوستان برای اینکه کسی متوجه نشده که ایشون بال داره😅 یک نوع حالت وجود داره که بالاش نا پدید میشن منظور نامرعی نیست یعنی یه حالتی انگاری ازبین میرن ولی اگه خودش بخواد برمیگردن ولی خوب همونطور که خانم جونز گفت هر کاری کرده نتونسته این حالت رو روی همون پر هایی که روی بدنش گذاشته بوده انجام بده چقدر حرف زدم🤦🏻♂️ خوب بریم ادامه😅) فردا دیگه تعطیلیا تموم میشد و باید میرفتم دانشگاه ولی همش ابن استرس رو داشتم که یهو نکنه کسی بترسونتم و یهو بالام بزنه بیرون یا اینکه یهویی خوشحال بشمو... خیلی با استرس به همراه جک رفتم رفتم توی مسیر چشمم افتاد به یه پسر مو طلایی احساس کردم خیلی قیافش آشناست یهو سر جاش ایستاد و همینطوری توی چشمام زل زد 😨 چشمای قهوه ای داشت یهو اومدم عقب جک داشت متعجب نگاهمون کرد که گفتم دنیل و پریدم توی بغلش 😆 گفت اپریل 😨 مگه تو میتونستی راه بری 😨 بغلم کرد و بعد گفت از وقتی خانوادت چیز شدن 😞 دیگه همو ندیدیم فکر نمیکردم دوباره ببینمت 😅 گفتم دلم برات تنگ شده بود 😊 گفت منم همینطور 😊 کلا جک رو یادم رفته بود 😳 آروم ولش کردمو گفتم جک این چیزه 😅 هم کلاسی دوران راهنمایی منه و خوب ما باهام صمیمی بودیم جک پوکرفیس نگاه میکرد دنیل دستشو دراز کردو گفت از آشناییت خوشبختم جک 😅 قیافمو التماس کنن به سمت جک کردم اونم گفت باش 🤦🏻♂️ به هم دست دادن 😅 دنیل گفت جک دوستته یا 😅 گفتم هم آره هم نه 😅 گفت گیج شدم 🥴 گفتم خوب اون از بین ۱۲ تا برادر دیگم بهترین و همچنین بهترین دوستمه 😅 گفت با این حساب که الان تو ۱۳ تا برادر داری 😳 مگه پدرو مادرت توی زلزله ، چجوری از بدون برادری شدن ۱۳ تا 😳 ببینم الان مگه چنتا خواهر داری 😳 گفت خوب ۸ تا 😅 دنیل گفت خوب حالا کجا زندگی میکنی😁 تا اومدم بگم جک گفت چنتا کوچه پایینتر با اجازه ما دیگه بریم دانشگاهمون دیر میشه دستمو گرفت و کشیدتم گفتم اِ....اِاِ سرمو چرخوندم به سمت دنیل گفت پس بعدا میبینمت 😅 دنیل هم گفت حتما 😊 جک سرمو گرفت چرخوند به سمت جلو 😐 گفتم مشکلت باهاش چیه 🙁 گفت اونم یه جهشیافته بود نمیخواستم جریانات توی بدنتو حس کنه 😤 منظورت از جریان چیه ؟😨 گفت اگه الان سپر داشتی میتونستی ولی چون دیگه نداری نمیتونی حسش کنی اونم سپر داشت ولی یه حالت ترکیبی بود 😶 اون میتونست قدرتارو جذب کنه نمیخواستم زیاد کنارش باشی تا توی خطر باشی 😐
گفتم ولی دنیل اونجور آدمی نیست گفت از کجا مطمئنی 😐 گفتم میدونم چون حدودا نصف یک سال وقت داشتم تا بشناسمش گفت از کجا میدونی توی این ۵ سال عوض نشده باشه 😕 گفتم من بهش اعتماد دارم اون جونمم چندین بار نجات داده 😅 گفت کِی 😶 گفتم توی همون دوران راهنمایی 😅 گفت این تنها رایه که میخوام ازت محافظت کنم پس اول به جان (جک نمیگه آقا جونز میگه جان که درواقع اسم آقای جونز هستش دوستان درواقع اسم کامل آقای جونز جاناتان هستش ولی خوب اینا خیلی باهم صمیمین 😅) این موضوع رو بگو 😐 گفتم باشه و بعد یه پرش کوچولو کردمی با شونه زدم به جک یه لبخند ریزی زد 😅 گفت فقط مواظب باش یوقت بالات نزنن بیرون 😂 گفتم چرا انقدر مثل مامانا حرف میزنی مواظبم دیگه 😂 گفت باشه حالا چرا جوش میاری 😂 رفتیم داخل دانشگاه یهو مشاور دانشگاه جلومون سبز شد جیگرم برید 😱 گفت چرا این ساعت اومدید خیلی دیر کردید از شما ها بعید بود زود باشید برید سر کلاساتون 😠 تو دلم گفتم نزدیک بودا 😬 بدو بدو رفتم سر کلاس (این کلاسشم از جک جداست) سر جام نشستم پنج دقیقه نشد یکی با چایی داغ اومد سر کلاس بیچاره سردی کرده بود بهش چایی نبات داده بودن 😅 رنگش مثل چی پریده بود 😳 آروم از جام بلند شدمو گفتم بیا میخوای گرم بشی بیا جای من بشین من کنار رادیاتور هستم اینجا گرمه 😅 تشکر کردو نشست آروم روی نیمکت اونور نشستمو گفتم خوب که یهو استاده اومد کلا نه سلامی نه علیکی کتابارو جمع کنید میپرسم (کلاسای آنلاین الان😂) کوبیدم تو سرم ... توی حیاط بودم که یهو یکی از پسرا که فکر کنم ازم خوشش میومد یهو از پشت سر یکجور پخم کرد یه سه متری پریدم هوا 😑 ولی از شانسم در نیومدن 😅 گفتم جِیسون 😅 سلام 🖐🏻 گفت سلام خانم وحشت زده 🖐🏻😂 و بعد با دوستاش رفت جک رو اونور دیدم یه لایک کوچیک بهش نشون دادم زد توی سرش ولی بعد یه لبختد کوچیک زد و با یه چشمک کوچیک رفت چنتا از دخترایی که کنارم ابستاده بودن گفتن هی اپریل گفتم بله گفتن یه سوال حالا اگه نمیخوای جواب نده 😅 گفتم چی ؟ دختره گفت تو نسبتی با جک داری 😅 گفتم خوب آره برادر ناتنیمه 😅 گفت آخیش خیالم راحت شد 😅 گفتم حالا چرا ؟ دختره گفت این دوست خنگ منو میبینی روی جک کراش زده 😳 گفتم روی جک 😳 (نمیتونم بگم که منم روش کراش دارم و اونم داره😂) خلاصه کنم گوگیجه گرفتم 😅 اشتباهی گفتم خوب 🤦♀ گفت میشه یه جوری جورش کنی 😅 این دختر منو خفه کرد گفتم خوب خودتون باید بهش بگید من بگم بهش بر میخوره 😅 دیگه اخلاقشو میشناسم 😅 دختره هم گفت باشه ولی ممنون یهو یادم افتاد کیف پولمو توی سرویس بهداشتی جا گذاشتم گفتم میشه یک دقیقه منو ببخشید بدو بدو رفتم سمت سرویس (یکم مسیرش توی یه راهرو هستش که داخل اون راهرو انباری دانشگاه هم هستش) داشتم میدویدم که یهو یکی کوبید بهم هم زمان موقع افتادن یقه یکی رو گرفتم که نیوفتم زرتی باهم روی هم افتادیم طرف هم دقیقا کسی نبود جز جِیسون 😳 آقا فکر میکنی بقیه دو نفر رو روی زمین روی هم ببینن چیزی جز افکار بد دربارشون نمیکنن 😩 درجا هم جک از راه رسید 😬 سریع بلندم کرد و گفت تو خوبی چیزیت که نشد گفتم نه من خوبم دستمو به سمت جیسون دراز کردم گفت شرمنده 😅 دستمو گرفت و بعد گفت مهم نیست 😂 جک تا حوای کسی نبود منو کشید توی انبار و درو بست آروم گفتم چیشده 😳 گفت زخمی شدی 😔 گفتم نه گفت پس ایت دست منه که خونیه دستمو نگاه کردم گفتم وایی😨 گفتم حالا چی 😅 میگم حالا اینجا چرا 😅 گفت اوا این بچه های دانشگاهم منحرفنا بیا 😂 پامونو گذاشتیم بیرون همه مثل چی زل زده بودن بهمون گفتم خوب با تشکر فعلا برگشتم توی سرویس کیفم نبود 😱
میگم اون قسمت چند میراکس بود که گربه ی سیاه شرور میشه کفشدوزک رو میکشه؟؟
cat blanc (کت بلانک)
یا به قول دوبله : گربه سفید
فصل ۳ قسمت ۲۳
سلام عزیزان خدایی شرمندتونم😢همین امروز گوشیمو از تعمیرگاه گرفتم درنیکا جون هم گفتن که گوشیم خراب شده از هفته دیگه شروع میکنم به گذاشتن تستا توی سایت😢 نشستم کلی ایده به سرم زده توی این مدت گوشی نداشتم برای همین توی یه کتاب نوشتم و از الان دارم سعی میکنم وارد سایتشون کنم😢خدایی شرمنده همگیتنم😭🙏منو میبخشید؟😭
خب پس از امروز میزاری دیگه نه؟؟
دوستان چند وقت چون واتساپم بروزرسانی شده و خود به خود همه پیام هامو دیلیت کرده کل ۵ پارتی که از گذشته زندگی من ، انتخاب های اشتباه (تا آخرش نوشته بودم) ، انسان های جهشیافته هم که پارت آخرش بودیم ، پاک شدن باید بشینم از اول بنویسمشون
بهار اینو ۳ هفته پیش گفتی پس چی شد؟؟🙄😫☹🙁
بهار قسمت بعدی رو زود بزار
حاجی گند زدی با این داستانت....
😂😂خودش فهمید چی میگم😂😂
😂😂😂😂😂
دوستان پارت ۱۱ رمان زندگی جدید من رو نوشتم نالا خودم یبار دیگه میخوام برسیش کنم بعد توی سایت بزارمش😅
ععااللیی بود 🤩💖
❤
سلام بهار جونم من کیانام (🌸🍀🌿kiana🌿🍀🌸)
اولا خیلی دوست دارم باهات دوست بشم
دوما خوشحالم که حالت خوب شده
سوما راجب داستانت لطفا یه کاری کن که جک و اپریل به هم برسن به نظرم جک بهتر از دنیله
چهارما یکم عشق تو داستانت رو بیشتر کن خیلی کم👌
پنجما یه سوال کی فصل جدید گذشته زنگی من رو می نویسی?
خیلی ممنون دوست دارم خداحافظ🌷🌹💜💜💕💕🌸🌸🌻🌻
مرسی ❤
تا الان ۹ صفحه اولشو نوشتم😅 میخوام تعداد صفحه هارو زیاد کنم
اگه توی پارت بعدی نوشتی یهو توی کامنت برات مینویسم بخورپلو
😂😂😂😂😂
عالی بود
خوشحالم باهاش کنار اومدی
❤❤