قاصد مرگ ... 15:22 - 03/5/12 - 03/9/26 انتشار
میگفتند هیچ احساسی ندارد. خود نیز همین را پذیرفته بود. بارها سعی کرد خاطراتش را مرور کند اما جز صورت های مختلف هیچ به یاد نمی آورد. باری دیگر سمت آینه رفت لحظه ای تردید کرد که کلاهش را عقب بکشد و نگاهی بر صورتش بیاندازد ولی دستش را پایین آورد .
می دانست امروز نوبت "مترسک" است پس به دنبالش راه افتاد. اوایل کارش غم و ترس وجودش را پر می کرد اما اکنون هیچ حسی را تجربه نمی کرد . مانند آن بار که " زندگی" به سراغش آمد تا به دلیل تولدش بر روی لبهایش نقاشی لبخند بکشد... کاری که او خوب بلد بود. اما آن کالبد لعنت شده تنهاحالتی که شعله های شمع تکان میخوردند را نگریست و بعد با نفسش جان آن ها را گرفت.
در حالی که شاخه های گندم را کنار میزد سفر قطار افکارش را می پذیرفت. به مترسک که رسید موقع کار همیشگی اش بود اما در وجودش چیزی احساس کرد . جلوتر که رفت اشک های مترسک را نظاره کرد که بر گونه های خشک جاری میشد و به لبخند روی لب هایش میرسید .
داس بلندش را روی زمین گذاشت . در لحظه ای زندگی مترسک از جلوی چشمانش عبور کرد . طوری که مترسک عذاب میکشید تا دیگران را راضی نگه دارد ... چهره ی قاصد مرگ در هم رفت . این با گذشته تفاوت داشت . این بار مهمان سالها به انتظار او نشسته بود .
خم شد و قاصدکی به دست مترسک داد . دست او را خم کرد تا آن را بگیرد و بعد به زمین نشست ... نگاه مترسک روی او افتاد پس برای اولین بار لبهایش را گشود تا از سختی بسته بودنشان بر روی مشکلات بگوید و اشک هایش او را همراهی کردند ... تا حرف هایش تمام شد. مانند عمرش.
قاصد مسیر مزرعه را طی کرد بدون برگرداندن سرش. این بار اما درس تازه ای گرفت ... اشک های ریخته نشده و حرف های ناگفته اش تا ابد برای خودش بود . لحظه ای فکر کرد شاید او هم احساسی دارد و این موجب اولی خنده ی قاصد مرگ شد ... خنده ای از روی تمسخر!
خیلی قشنگ و بی نظیر بود دختر من🫠🤌
فداتشم من خب:)))
خیلی قشنگ بود دختر خوشگلم :))))))))🎀♾️
فرشتمی خب :)))) مگه قشنگ تر از تو هم هست ؟:))
🫂🫂🫂🫂🎀