برای شوالیه ام! به جای من مراقب خودت باش:)
شازده کوچولو به بالای سرش و این آسمان نگاه کرد...آسمان تاریک شب که چراغ و فانوسش شده بود انفجار و خورشیدی که گم شده بود در سرمای این روزهایشان؛ چشمانش را بست. پسر ایران گفته بود اینها ستاره های دنباله دار آسمانشان شده اند پس میتوانست آرزوهایش را به آنها بگوید...
میتوانست بگوید چقدر دلتنگ ستاره ی خودش بود؛ میتوانست بگوید آغوش شوالیه اش مرحم دردهایش است؛ میخواست داد بزند و از ستاره های دنباله دار بخواهد به جای او مراقب شوالیه اش باشند. مراقب گل سرخش!
درد در قلب شازده کوچولو جایگزین ضربان ها شد... او نمیتوانست هیچ کاری جز تماشا بکند و با هر صدا از این ستاره های دنباله دار میخواست شوالیه ای که تا اینجا جنگیده بود و دوام آورده بود را نگه دارند زیرا لبخند شوالیه باعث سکون این تلاطم درونش میشد...لبخند شوالیه از تمام دنیا باارزش تر بود زیرا برای رسیدن به این لبخند جنگیده بود و زخم هایش هر کدام داستانی برای روایت داشتند.
شب تار اشک های روی گونه های شازده کوچولو را در خفا نگه داشت اما صدای گریه اش از این انفجار ها بلند تر بود...شوالیه این صدا را شنید. و آمد. همانطور که همیشه کنار شازده کوچولو بود او را در آغوش گرفت و گرمای وجودش را جایگزین گریه های شازده کوچولو کرد... مانند همیشه شوالیه او را آرام کرد و مراقبش بود، با همان زره شکسته و زخم های وجودش...
حالا جنگ تمام شده بود؛ این جنگ درون شازده کوچولو آرام گرفته بود و لبخند بر لبانش بازگشته بود سرش را که بالا آورد دیگر ستاره های دنباله دار رفته بودند و خورشید یکبار دیگر سرما و تاریکی را از شب هایشان ربوده بود اما در میان نبرد شمشیر ها و اسب ها؛ در میان این بازی شطرنج آنچه مهم بود این بود: شوالیه ماه شب هایش بود:).
آنها در میان آوار ها رقصیدند و خندیدند و سایه هایشان جان گرفتند؛ آنها گرمای خورشید را برروی تن های سرد خود حس کردند و یکبار دیگر قلب های پوسیده و زخم دیدشان جوانه زدند؛ آنها خندیدند و رقصیدند؛ راست هم میگفت...پای حرفشه پسر ایران:) آنها یکبار دیگر زنده بودند
نظرات بازدیدکنندگان (0)