فقط میتوانم بگویم که بر اساس واقعیت است 💔🙂
خستگی سفر طولانی چون پتک بر شانههایم سنگینی میکرد. هر قدمی که به سمت خانه فامیل برمیداشتم، انگار کولهباری از کیلومترها دوری را به دوش میکشیدم. اما در میان این خستگی مفرط، تنها یک چیز در ذهنم جرقه میزد: دیدن او. چشمهایم بیتابانه در پی یافتنش میگشتند، نه برای رفع خستگی، که برای تمام شدن خستگیام با دیدنش. اما وقتی ورود به خانه کردم و جز دیدن فامیل و احوالپرسی و سکوتی سنگین و خالی چیزی نیافتم، دنیایم فرو ریخت. گویی تمام رنگها از زندگیام پر کشیدند و سیاهی مطلق جایشان را گرفت. سعی کردم نقاب آرامش بر چهره بزنم، لبخندی ساختگی بر لبانم بنشانم، اما درونم آتشی شعلهور بود که خاموش کردنش، سختترین نبرد زندگیام شده بود.
چه دردناک است حسرت شوقی که برای آمدنت نداری، در حالی که تو جانت را فدای یک لحظه حضورش میکنی. این فاصله، این نادیده گرفته شدن، زخمی بود کهنه بر روحم میزد. گویی تمام دنیا برای او عادی بود، اما برای من، هر نفسش، هر لبخندش، معنای هستی بود. آرزو داشتم زمین زیر پایم بایستد، زمان متوقف شود، تا بتوانم لحظهای بیشتر در دنیای او نفس بکشم، دنیایی که من فقط از دور، تماشاگرش بودم.
دقیقهها، نه روزها و نه ساعتها، که ثانیههایی به کوتاهی یک نفس گذشتند. انگار زمان در مواجهه با سنگینی نبودنش، از حرکت ایستاده بود. غرق در بازی و همصحبتی با کودکی معصوم بودم، صدایش، خندههایش، تنها نوری بود که از تاریکی محض وجودم، اندکی روشنی میبخشید. ناخودآگاه قدم برداشتم و به سمت بوفه یا ویترین بلورین نزدیک شدم، در حالی که هنوز ذهنم درگیر بازی و ذوق کودکانه بود.
ناگهان، صدای آشنای باز شدن در، سکوت را شکست. قلبی که گمان میکردم از کار افتاده، به شدت شروع به تپیدن کرد. سعی کردم تلقین کنم که شاید اشتباه شنیدهام، که این فقط یک توهم دیگر است. اما وقتی صدای سلام و احوالپرسی آشنای همه در فضا پیچید، فهمیدم چارهای جز روبرو شدن نیست. گویی تمام جهان به سمت این لحظه کشیده میشد، لحظهای که نه منتظرش بودم و نه آمادگیاش را داشتم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)