اینم از پارت ۴ ببخشید خیلی طول کشید تا بنویسمش و همونطور که قول داده بودم طولانی❤
رفتم کمک مامانم گفت چقدر زود برگشتی! گفتم آره خسته شدم برای همین برگشتم گفت پس بیا کمک من که این ظرفارو جمع کنم 😄 یکجوری دو تفره حساب ظرفارو رسیدیم که فکر نکنم دیگه مایع ظرفشویی توی این خونه ما پیدا بشه 😂 نشستم پای تلویزیون همه شبکه ها بخاطر هوا قطع بودن تل یزیون رو ول کردمو دوباره برگشتم توی اتاقم به دلم افتاد برگردم پیش اریک 😕 به هرحال من زندگیمو مدیون اون بودم میخوام تمام تلاشمو بکنم 😄 همون موقع از پنجره پریدم بیرون و رفتم یجای خلوت و سریع به حالت گربه تغییر شکل دادم تا کسی متوجه من نشه بدو بدو رفتم بین جمعیت تا شاید بتونم پیداش کنم چندین بار کسی رو باهاش اشتباه گرفتم ولی درجا تا نگرفته بودتم فرار کردم که تا پشت سرم رو نگاه کردم خوردم به یکی خودش بود 😎 نشستم و بعد همونطوری به صورتش زل زدم چرخید و آروم خم شد گفت اا یه گربه 😊
از توی بغلش پریدم بیرون و بعد با حالت سر بزور بهش فهموندم که دنبالم بیا رسیدیم توی یه کوچا تنگ😐 (نزدیک ترین بود و همچنین کسی توش نبود) اومد داخل کوچه به حالت انسانیم برگشتم گفتم من واقعا متاسفم که توی اتاق اونجوری جوابتو دادم اومد بره که دستشو محکم گرفتم و بعد گفتم به حرفم گوش بده 😣 من نمیتونم واقعا عاشقت باشم ولی میخوام سعیمو بکنم 😞 از هرچی مبگذریم من به تو جونمو مدیونم😕 گفت پس فقط برای ادای دِینِت میخوای سعی کنی! گفتم فقط اون نبست 😣 نمیخوام قلب یکی مثل قلب خودم بشکنه 😕 گفت پس فقط برای ادای دِینِت میخوای سعی کنی! گفتم فقط اون نیست 😣 گفت پس چیه😕 گفتم من ... من نمیتونم بهت بگم 😕 یهو اومد سمتم تکیه دادم با دیوار گفت پس فکراتو کردی! میدونی که من یه خوناشام واقعیم و توهم فقط یه دختر ساده ازت میخوام یه تصمیم خوب و دقیق با تمام اطمینانت بگیری اصلا عجله نکن ولی اگه بخوای با من باشی پای جونت وسطه ! چون پدر نسبتا خوبی ندارم اون هر ثانیه ممکنه بکشتت از این تصمیمت مطمعنی؟ یکم فکر کردم تو دلم گفتم فقط به یه شرط 😅 گفت چی؟ اینکه بهم بگی اگه باهات بمونم ممکنه تو چه بلایی به سرم بیاری ازم استفاده ... بکنی یا اینکه روحمو جدا کنی یا اینکه گفت هیچکدوم😐 گفتم هیچکدوم ! پس منو برای چی میخوای ؟ گفت از اونجا که خیلی شبیه عشق زندگیم بودی خواشتم یکم خاطراتم رو زنده کنم من اونو فقط ۴ روز دیدمش و بعدش پدرم کشتش 😕 گفتم خوب پس انگاری وقت کمی برای گذروندن باهات دارم 🙃 و مدت زمان عمرمم فقط چهار روزه دیگست 😄 خوب پس بزار کار نکرده نداشته باشم😂
گفت آها ! حواست باشه من اهل اونجور کارا نیستما! گفتم کدوم کارا منظورته😳 گفت همینی کع میگی کار نکرده ، گفتم اوه نه اشتباه برداشت نکن منظور من اون مورد نبود😅 فقط داشتم یکم جوو میدادم😅 گفت آها😊 گفتم خوب توی همچین شبی از فصل پاییز یه خوناشام بایه دختر تنها چیکار میکنه ؟ گفت نمیدونم شاید انقدر از خونش میخوره تا تمومش کنه 😠 یهو گفتم چی 😨 گفت شوخی کردم واقعا نمیدونم 😂 خوب تو چیکار میکنی گفتم نمیدونم توی خیابون راه میرم 😅 گفت خیلی خوب پسبیا یکم قدم بزنیم 😅 توی مسیر ازش پرسیدم میگم این جریان سوختن شما ها زیر نور خورشید یا اینکه با سلیب از بین میرید حقیقت داره گفت سلیب رو نمیدونم ولی نور خورشید که واقعیت نداره گفتم و اینکه شما هم مثل ما میخوابید یا مثل چی بیدارید ؟😅 گفت نمیخوابیم ولی خوب بعضی وقتا چشمامونو فقط میبندیم😅 انقدر حرف زدم که فکر کنم سرشو بردم کمکم فکر کنم داشتم سخته میشدم 🥱 گفتم قدرت ماورایی چیزی ؟ گفت چیز اونجوری نیست فقط سرعتمون زیاد میشه و پرشای بلندی داریم و .... دیگه رسیدیم جلوی در خونه ما 😅 گفتم خوب تو شب جایی داری بمونی؟ گفت راستش نه 😅 گفتم پس بیا پیش ما 😄 بدون هیچ بهونه ای گفت باشه و بعو گفتم خوب تو برو از خونه درختی که برادر کوچیکم توی حیاطمون داره بیا داخل خونه منم یکم مامانمو پایین نگه میدارم تا بتونی بری توی اتاق من😅 یه لبخند ریزی زد و بعد با یه پرش آروم رفت لب پنجره اتاقم گفتم خوب اینم کارسازه 😅
منم رفتم در زدم برادر کوچیکم در رو باز کرد یهو گفت ااا گربه غرر غرروو اومد 😂 (حدودا ۱۵ سال ازش بزرگترم 😑) و بعد بدو بدو هم رفت طبقه بالا میدونسام اون جرعت نداره برات توی اتاقم پس نگرانی نداشتم بعدش به بهونه عوض کردن لباسام رفتم طبقه بالا ولی دیدم لبه در اتاقم بازه و چراغشم روشنه😳 بدو بدو رفتم داختش جِرِد (اسم برادرشه) داخلش بود 😨 اریک هم همینطور 😨 مامانمم داشت میومد بالا 😨 که جرد گفت مامان ! مامان دوست پسر لوسی توی اتاق لوسیه😂 مامانمم شاکی اومد توی اتاق 😠 گفت من که کسی رو نمیبینم عزیزم 😇 بیا که الاناست بابات بیاد ، بیا اون بیسکوییتایی که گفتم رو باهام درست کنیم و بعد هم باهم رفتن پایین سریع رفتم توی اتاق و در رو پشتم بستم نمیدونستم این جوابی که مامانم داد منظورش چی بود 😳 اریک آروم گفت نگران نباش اون واقعا منو نمیتونست ببینه گفتم چجوری😳 گفت خوب یه توانایی نامرعی شدن هم داریم که بعضی وقتا نجاتمون میده😅 گفتم ولی جرد که تورو دید 😳 گفت آره اونش عجیب بود 😅 ولی خوب افراد بزرگسال چون زیاد باور نمیکنن بچه ها چی میبینن زیاد نگرانش نباش 😉 آها که من دوست پسرتم آره😏 گفتم نه نه نه اشتباه میکنی ما حتی در حد حرفم نیستیم😅 فقط دوست عادی 🧐😅 نمیدونستم چی بهش بگم ولی بعد
ما فقط در حد دوستیم با خنده گفت باشه باشه 😅 خودم گرفتم منظورتو 😅 یهو دیدم یکی یه سنگ ریز کوبید توی شیشم اریک رفت پشت پنجرخ گفت دوستته .. گفتم کی دیدم ؟ دیدم دِیوِ ـه گفتم اون فقط یه دوست سادست اونجر دوستی نیست 😑😅 آروم پشت سرم اومد و گفت برای اینکه کسی شک نکنه چیزی نگو🤗سرمو تکون دادم رفتم جلوی در ، با لبخند در رو باز کردم ااا سلام دیو😅 سلام😅 آم پات چطوره 😶 همون پارو بردم عقب و گفتم خوبه اوندر درد نمیکنه 😅 که دوباره جِرِد گفت مامان ! مامان ببین همون پسره که توی اتاقش بود الان پشت سرشه 😨 مامانم بازم با ابخند نگاه کرد و گفت دیو توی اتاقش نبودها 😶 یهو دِیو از پشت در گفت سلام خاله😂 من داشتم اینو دک میکردم بره مامانم گفت بگو بیاد تو 😑 خلاصه یه پنج دقیقه ای موندو یهو گوشیش زنگ زد🤗گفت ممنونمف و بعد رفت😅 منم د بدو برگشتم توی اتاق و لباسام رو عوض کردم (داشتم گُر میگرفتم آخه) یهو فهمیدم اریک هم دنبالم اومده بود همونطوری خشکش زده بود و از بینیش داشت خون میومد 😳😨 گفتم نگو که😳 گفت شانس ...😶
همونطوری یهو یه داد زدم😳 به بینیش اشاره کردم گفت چیه😳 گفتم داره خون میاد یه دستمال برداشتم دادم بهش تا خونو پاک کنه یوقت نیاد مارو بدبخت کنه😅 دستمالو گرفت و گفت عجیبه من که خون ندارم چرا اینجوری شدم😂 گفتم شاید وقتی که یکی رو...😶 میبینی اونجوری میشی 😶 گفت نمیدونم این اولین بارم بود شاید همینجوری باشه😅 ولی شرمنده از قصد نبود😞 گفتم فقط به یه دلیل میبخشمت که همشو فراموش کنی😂 گفت قبوله تا جایی که بتونم سعی میکنم یادم بره😂 یهو آروم اومد سمتم😳 گفتم داری چیکار میکنی😅 خیلی آروم همینطوری به خرکتش ادامه داد و چیزی نگفت گفتم هی 😶 دیگه انقدر رفتم عقب رسیدم به دیوار اتاقم سرشو اورد سمت گردنم و بعد گفت دندونای نیش بهت میانا😂 کوبیدم توی شونش بیشتر دست خودم درد گرفت😶 گفتم ترسوندیم😂 گفت خوب باید چیکار کنم من یه خوناشام تنهام و خوب منم الان یکی رو گیر اوردم (سَرشو کَج کرد) حالا باید چیکارش کنم تبدیلش کنم 🙃 یا شایدم همین الان بکشمش نه بکشمش که بازم تنها میمونم (دوستان داره اینارو شوخیطور میگه😂) خوب پس به نظرت چیکارش کنم ؟🙃 نمیدونستم منظورش چیه ولی گفتم نمیدونم شاید باید یکم بهش جای نفس کشیدن بدی 😂 گفت بعدش چی 🙃 گفتم نمیدونم اون که به تو قول داده که مال خودت باشه پس چرا نگرانی 🙃 گفت نمیدونم فقط میترسم زیر قولش بزنه 🙃 رفتم سمتش و بعد گفتم نگران نباش نمیزنه 🙃 گفت پس اگه ۱۰۰% مال خودمه اجازه یه بوسه رو میده 😂 گونه هام سرخ شد😳 گفتم حالا ۱۰۰% نه 😅 گفت پس فقط یه گاز 😂 گفتم درد داره 😶
زد توی پیشونیش و گفت ای خدا چرا جدی میگیری😂 من که بهت گفتم اونجوری از زنا خوشم نمیاد تو چرا جدی میگیری 😂 گفتم نگفته بودیا😶 گفت نگفته بودم😶 آها خوب پس از الان بدون اگه من حرف اونجوری زدم جدی نگیر فقط دارم شوخی میکنم😂 از چشم اریک (آقا همین اریک شخصیت اصلی هستشا شخصیت اول اوله😶) کلا هر کاری میکردم اون صحنه از یادم نمیرفت (همونی که قولشو دادم یادم بره😂) ولی خوب هرباری که به صورتش نگاه میکردم یاد الیزابت میوفتادم😞 همش احساس میکردم اونه ولی خوب اون نیست ولی خوب شاید بتونه جای خالیشو برام پر کنی😞 که اینم غیر ممکنه یهو دیدم یه خمیازه کشید گفتم خوابت میاد 😅 گفت نه😅 اصلا فقط دارم از خستگی میمیرم😴 گفتم بله کاملا معلومه😂 افتاد توی بغلم😳 گفتم حالت خوبه 😨 گفت آره خوبم😅 آروم خودشو بلند کرد من گفتم خوب دیگه شبه مزاحم نمیشم و بعد از هموت پنجره پریدم پایین و بدو بدو برگشتم توی یکی از جنگلا 😅 رسیدم توی جنگل که یهو پدرمو دیدم😨 گفت خوب پادشاه چی گفت 😒 یهو همچی سیاه شد😐 سر از اتاق پدرم در اوردم😕 گفت خوب اون چی گفت 😒 گفتم هیچی فقط میخوایت دخترشو بندازه بهم که منم رد کردم گفت اینهمه طول میکشید تا همچین چیزی رو بگه 🤨 گفتم نه همین چهار سال نگهم داشت اونجا گفت پس زندانیت کرد 😠 (میدونم نباید سر این موضوع دروغ بگم چون ممکنه بین قلمرو ها مشکل پیش بیاد ولی مجبورم حقیقت رو پنهون کنم)
گفتم نه زندونیم نکرد فقط اونجا نگهم داشت تا مثلا نظر عوض بشه گفت خوب پس مشکلی نیست حالا مگه دخترش چشکلی بود 😌 گفتم اونقدرا هم خوشگل نبود 😐 گفت احمق به من دروغ نگو اصلا پادشاه قلروم توی روسیه دختر نداره 😑 یه پسر داره اونم یه۲۰۰ سالشو داره 😑 خوب حالا راستشو بگو گفتم رفته بودم دنبال یکی بگردم از این یکنواختی قصر خسته شدم 😑 گفت و کسی رو پیدا کردی گفتم نه 😐 گفت پس اون دختره که توی اتاقش بودی چی 😐 گفتم اون فقط یه دختر آدمیزاد سادست چیزیم نمیدونه😐 گفت خیلی خوب الان مهمونی توی قصره پس سعی کن یکی رو انتخاب کنی بلند شدم که از در برم بیرون گفت و حواستم باشه اگه بازم بری دنبال یه آدمیزاد میدونی که چه اتفاقی براش میوفته 😐 به یه مکث کوتاه گفتم آره میدونم😑 برگشتم توی همون اتاقی که الیزابت داخلش به خواب عبدی رفته بود 😞 به صورتش خیره شدم همش هی چهره لوسی میومد جلوی چشمای و حرفاش و در آخریم همون تصویره 😳 یهو محو گردنبند الیزابت شدم 😨 دقیقا شبیه همونی بود که لوسی داشت 😨 آروم دستمو بردم سمتش صورت الیزابت رو نوازش کردم😕 مثل یخ سرد بود😢 دستمو بردم سمت گردنبند متوجه شدم دقیقا همونه و بعد با یه لبخند ریز گفتم پس پیشی کوچولوی من خود تو بودی 🙃 حالا دوباره برگشتی 🙃 کاشکی خود واقعیت برمیگشتی 😞 دلم برات تنگ شده 😢 بهت قول میدم تا از این وضعیت نجاتت ندم ناامید نمیشم 🤕 آروم سرمو بردم پایین و لبای سردشو بوسیدمو رفتم توی اتاقم 😞 بازم همون مشکل همیشگی 😑 دختره آویزون ! ..... تا از در اتاق اومدم بیرون دیدم پنجتا دختر جلوی در ایستادم همون لبخند فیک رو زدم و خیلی رسمی مثل همه شاهزاده ها برخورد کردم یکیشون که غش کرد 😐 رفتم سمتش و همونجوری گرفدمش که یهو نیوفته روی زمین به نگرانی گفتم حالت خوبه😕
سرخ شد و گفت اوه بله😳 خیلی ممنونم و بعد آروم از توی بغلم اوردمش بیرون و بعد با لبخند گفتم آها خوب دیگه من باید برم پیش پدرم همون موقع آروم آروم قدم زمان دور شدم تا از اوابن پیچ که دیگه دیوار بودمو هیچی معلوم نبود دِ بدو فرار کردم که الاناست این دختره بیوفتن به جونم همونطوری داشتم بدو بدو میودیوم که محکم خوردم به یکی و جفتمون خوردیم زمین 😅 اون یه پسر بود 😶 گفت اریک !😨 گفتم ادوارد !😨 (دوستان جفتشون شاهزادن برای همین همو میشناسن و اینم بگم از دوارن بچگی باهم دوست بودن) گفتم توهم همین مشکلو داری😶 گفت اگه منظودت این دختره آره😂 گفتم پس دنبالم بیا😂 از همون پنجره راهرو پریدیم توی باغ گفتم من هروقت میخوام فرار کنم میام اینجا 😅 گفت زیادی برای قایم شدن بزرگها 😂 گفتم من اینجا که قایم نمیشم😂 اینجا همون به استلاح باغ سلطنتیه که بقیه اجازه ندارن بیان 😅 گفت و منم جزو همونام ؟ گفتم چیمیگی بابا تو خودتم که شاهزاده ای و جوز خانواده سلطنتی هستی معلومه که میتونی😂 گفت صبر کن ببینم عینکت رو نگو که هنوز نمیزنی😑 یا رفتی چشماتو عمل کردی 😅 گفتم هن ؟ نه بابا این عینکه به چه دردم میخوره یبار سدم مونصدتا دختر ریختن سرم کل شیشو دستمالی کردن نمیشه از داخلش چیزی دید😑 گفت خوب تمیزش کن خودت که خیلی وسواسی هستی😂 گفتم هیچی پاک نمیشه که همش کرم پورده😑 گفت خوب برو یکی دیگه بگیر ناسلامتی شازده اییا😂 گفتم حالا تا بعد😂....گفت خوب چه خبر دختری چیزی گیر نیوردی ؟ گفتم نچ😞 گفت چرا اینجوری ناراحت میگی😶 گفتم چون یکی رو گیر اوردم و بابام کشتش😑 گفت وااا بابات میخواد تو روی دست بمونی😂 گفتم هم آره هم نه درجا میخواد یه دختر بندازه تنگم😑 و همچنین وقتی یکی رو گیر میارم میکشتش😑 حالا هم ۱۰۰ سالی از کشته شدنش گذشته حالا یکی فوتوکپی همون به یسری تغیرات ریزی پیدا کردم ولی پدرم داره کم کم بو میبره😂
گفت منظورت از اینکه بعد از ۱۰۰ سال دوباره متولد شدخ چیه😶 نکنه رفتی سراغ یه آدمیزاد 😨 گفتم راستش آره😅 گفت حالا چشکلیه دستمو کردم توی جیب کُتم و گفتم خیلی خوشگله گفت فقط امید وارم خونش مثل قبل که عاشقت کرد باشه😂 یه پوزخند زدمو گفتم حالا نبودم نبود من عاشق اولین نفری شدم که اونشکلی بود گفت یکم از ظاهرش میگی 😶 گفتم کودومشون ؟ گفت همون اولیه گفتم موهای بلوند یه جورایی کِرِم رنگ بود چشمای آبی صورتشم که سفید یکم از ما پرنگ تر 😂 (دوستان اینا چون خون ندارن کلا انگار از فیریزر اوردنشون برای همین گفتم یکم تیره تر که بشه همرنگ پوست یه انسان😅) ولی واقعا خیلی بانمک بود حرفای خنده داری میزد و به شدن سرمایی😂 علاقه زیادی داشت که منو بیشتر بشناسخ ولی خوب قدرشو ندونستم😕 و وقتی که تازه خواستم کنارش باشم پدرم اونو ازم گرفتش دستامو مشت کردم توی جیبم یه تیکه کاغذ توش حس کردم😳 درش اوردم عکسی بود که ت ی جیب ژاکت الیزابت بود😕 (عکس خود الیزابت) گفتم اینهاش😕 ادوارد گرفدتش و بعد هم گفت چه خوشگله 😅 گفت خوب چجوری باهم آشنا شدید البته ببخشیدا هی سوال میپرسم کونجکاوم😅 کنار همین ورخت توی یکی تز مهمونیا از دست دختره فرار کردم😅 و بعو هم وقتی خ استم برگردم توی اتاقم یکی یهو ولو شد روم ولی بیهوش بود خودش بود😕 گفت چرا توی قلمرو شما😳 مطمئنی کسی اونو نیورده بود😳
گفتم نظورت چیه گفت خوب خودت خوب میدونی شکارچیای هر قلمرو میرن بعضی از دخترا رو بخاطر وضعیت خون یا قدرت ماورایی که هنوز توی بدنشون فعال نشده میدزدن و تبدیلشون میکنن و بعد مثل همین دختره کلا مخشوتو شستشو میدنو همینی که الان میبینی همه دختره دنبال ماهان😅 گفتم منظورت چیه😳 گفت مگه نمیدونی 😳 گفتم نه گفت دخترا یا انسان هایی که قدرت ماورایی درونشون بدوجود میاد رو میارن اینجا و به خوناشام تبدیلشون میکنن پس فکر کردی خود ما اصلی زاده ایم🤨ما قبلا یه زندگی ساده داشتیم مثل انسان ها ولی بر اثر یسری اتفاقات حالا هدچی معامله قتل یا مثلا برخورد به یه رعدوبرق یا هر چیز دیگه یه قدرت توی بدنمون بوجود اومده و بعدشم تا وقتی که ۲۳ سالمون نشده مارو تبدیل میکنن و مخمونو شستشو میدن... گفتم یعنی ما یه زمانی انسان بودیم🤨 گفت پَنَپَ ولی خودمون بخاطر تبدیل شدنمون یادمون نمیاد یکم برو کتاب خونه کتابای قدیمی رو بخون بعد برای خودت تجزیه تحلیل کن میفهمی نکات سانسور شدشم میفهمی 😂 گفتم این کنبت منحرف 😂 گفت نه جدی میگم کلا اوا چیزی به اسم خوناشام وجود نداشته ! بزار یچی بگم باورت نمیشه اولین خوناشام یه انسان بوده اونم نه هر انسانی یه مرد که از رفته بوده جند بعد از جنگ به زنش میگن که اون مرده زنه خودکشی میکنه مرده کخ برمیگرده میبینه زنه خودکشی کرده میره کلیسا از پدر مقدس میخواد که برای مرگ همرسرش مراسم بگیرن پدر مقدسه هم بخاطر اینکه زنه خودکی کرده قبول نمیکنه.... بعد یارو دیگه شروع میکنه به خون خوردن تا اینکه اولین خوناشام میشه حالا من نمیدونم این داستان واقعیه یا نه ولی چیزی بوده که من ازش فهمیدم 😂 گفتم چیزی دیگه ای نفهمیدی گفت چرا این که مرده بچه نداشت 😎 با خنده گفتم تو فقط دنبال همینی نه😂 گفت خوب چه کنم دیگه این یه چیز توی ذهنم مونده😂 (دوستان داستانی که الان خلاصشو گفتم یه تئوری هستش هنوز از واقعی بودنش خبری نداریم ولی مردم قبلنا میگفتن که یه همچین چیزی بوده ولی این جریان بچه رو برای طنز کردنش گفتم😂 کلا توی داستان اصلیش همونطور که ادوارد گفت 😂 خبری از بچه نبوده😂) به درخت تکیه دادیم و بعد شروع کردیم به حرف زدن....
بهاری عالی بود😍😍
مرسی
عالی بود منتظر پارت بعدیم💙💙💙💙💙💙
چرا من بعضی از تستا رو دیر تر از وقتی که منتشر میشن میبینم؟
هن؟ تستای من یا بقیه؟
هر دو
نمیدونم
😂😂😂چه کتاب بخونی چه نه به هر حال داستانات عالین💙
اصلان یدونه ای تک نداری😙
مرسی❤
عالی بود برای خوندن پارت بعدی منتظر میمونم
راستی یه سوال تو کتاب های ازاد مثل رمان و داستان زیاد میخونی؟
اخ به نظر من بهترین راه برای نویستده خوب شدن اینه که داستان زیاد بخونی و به کمک اونا و هنت یه داستان بنویسی منظورم اینه که از اونا یه ایده و یچیزایی بکشی بیرون و به کمک تخیلت اون داستان رو چندین برابر بهتر کنی
راستش تنها چیزی که برای یکی دوستام که فامیلمم حساب میشه سواله اینه که منی که از کتاب بدم میاد دارم رمان یا داستان مینویسم😂😅 ولی خوب برای ایده هام بیشتر از خوابا یا چیزایی که خواهرم تعریف میکنه ایده میگیرم
عالی بود😍
مرسی
فوق العاده❤
راستی دوتا سوال
۱.دیگه میراکلسی نمینویسی؟
۲.چندسالته ؟
ن دیگه نمینویسم
۱۶ یه چهار روز دیگه میشم ۱۷ 😂😅
اهان ممنون
انصفا میری تو 17. مگر یه 5،6 ماه پیش نرفتی تو16سال🤔
به خدا تولدم ۵ اردیبهشته😂و امسال میرم توی ۱۷ 😂
علی مثل همیشه❤
منظورت چی بود آخر داستان گفتی جهش یافتگان فقط 5پارته؟
رمان جهشافتگاه فقط پنج پارت هستش بیشتر نیستش یه رمان کوتاه یعنی دو پارت دیگه که بنویسم تمومه
عالی بود 🤩❤️
❤
عالی
❤
عالیییی😍
فقط اونجا که ادوارد گفت خون آشام ها همه از اول انسان بودن و .... پرام ریختتت😅😶😂
😂😂😂