سلام به همگی اینم از پارت سوم دوستان از اونجا که من توی واتساپ یه گروه دارم توی اون گروه همون روزی که پارتارو مینویسم توی گروه میزارم یه مقداری ممکنه متن داستانم کوتاه باشه ولی تا جایی که میتونم دارم تمام تلاشمو میکنم تا بتونم اینجا طولانیش کنم راستی بعد از صفحه ۱۰ یه نکته ریزی رو گفتم😜 یادتون باشه ها توی پارت چهارم یکم بهش اشاره کردما😝 کامنتا و لایک یادتون نره همه نظراتو میخونم
وقتی بهوش اومدم توی قصر بودم داخل اتاقم 😨 سریع از جام بلند شدم رفتم از اتاق بیرون پیتونستم بوی خون دختره رو از این فاصله حس کنم بدو بدو رفتم دنبالش صدای ناله هاش میومد 😨 رسیدم به اتاقایی که برای من ممنوع بود 😨 همون موقع درش رو محکم باز کردم الیزابت داخلش به یه تخته چوب بسته شده بود کل گردنشم خونی 😨 بدو بدو رفتم سمتش که پدرم جلومو گرفت و بعد گفت میدونستم 😠 بعد هم نگهم داشت و بعد گفت باید جواب این یه سوالمو بدی 😠 تو اونو دوست داری؟ گفتم آخه این چه سوالیه که میپرسی 😠 گفت فقط جواب سوالی بگو 😡 یه یک ربعی چیزی نگفتیم فقط توی چشمای هم زل زدیم 😠 گفت جوابمی یا میدی یا میکشمش 😠 . انقدر مجبورم کرد که بلند گفتم آره دوستش دارم 😔😣 قیافش خیلی عوض شد و بعد گفت نه این عشق بینتون پس واقعیه ! 😑 یهو سربازامون دستامو از پشت سر گرفتن انقدر تقلا کردم که به دستور پدرم ولم کردن 😠
خیلی عجیب بود که یهو با صدای جیغ الیزابت یهو به خودم اومدم بدو بدو رفتم سمتش که کلا پدرم منو سر جام میخکوب کرد (نگهم داشت جوری که نتونم تکون بخورم) یک وضعیت عجیبی بود ..... ( دوستان زیادی دارم کشش میدم الان یه خلاصه میگم ) من کلی تقلا کردم تا از الیزابت محافظت کنم ولی پدرم اونو کشت 😔 از سرخشم سعی کردم پدرمو بکشم ولی نمیتونستم چون سربازا بدجور از پدرم محافظت میکردن بعد از مرگ الیزابت خیلی سعی کردم تبدیلش کنم ولی اصلا نتونستم 😣 یه شکست عشقی واقعی 😭 الان حدودا ۱۰۰ سالی از اون اتفاق میگذره 😕 هر روز سعی کردم فرار کنم 😑 ولی هر دفع جلومو گرفتن و داخل اتاقم حبسم کردن دیگه کاریم ندارن چون دیگه کاملا توی اتافم حبسم 😑 ولی بالاخره یروز فرار میکنم 😑.... ( خوب دوستان از اینجا به بع از چشم لوسی که فقط ۱۴ سالشه تعویض میشه 😔 ) من یه دختر ۱۴ سال هستم توی یه روستا زندگی میکنم امکانات زیادی نداریم ولی بازم قابل زندگیه هوای اونجا بخاطر اینکه نزدیکای ((وای کای🤩 دلم براش تنگ شد😂راستی پارت ۱۱گذشته زندگی من توی راه)) کوه هستش بیشتر سرد و مرطوبه ! من به حیوانات علاقه زیادی دارم چون من خودمم به یه گربه تبدیل میشم 😊 ولی این یه رازه🤫شبا میرم توی جنگل و به شکل یه گربه اونجاها با خیال راحت میچرخم 😅 امروز روزی هستش که مدارسمون تموم میشه و تابستون شروع میشه هوا با اینکه تابستونه سرده 😅 پس بهتره بازم به شکل گربه ای برم جنگل 😅 بدو بدو رفتم سمت جنگل و تیغییر شکل دادم رفتم روی درختا بعد از دو ساعت هوا بارونی شد 😕
پس مجبور بودم برگردم داشتم آروم از روی درخت میومدم پایین که یکی از شاخه ها شکست و افتاد روم 😣 بارونم شدید شد کل خیس خالیم کرد 😂 ولی خوب از اونجا که گربه تشیف دارم از آب زیاد خوشم نمیاد 😐 به شکل آدمیم تغییر شکل دادم اصلا نتونستم تکون بخورم 😑 ولی خوب صدای راه رفتن یکی رو شنیدم سریع برگشتم به حالت گربه ایم و شروع کردم به میو میو کردن تا بیاد کمکم 😅 که دیدم یه پسره با چشمای زرشکی و موهای مشکی اومد و بعد گفت چه گربه بانکمی 😊 مونده بودم چجوری داره به این راحتی از درخت میاد بالا ولی در آروم اومد کمکم و اون شاخه رو برداشت و اوردتم پایین 😅 به نظرم پسر خوبی بود 😅 ولی احساساتش جوری داخل قیافش معلوم بود که قلبت رو به درد میورد (خیلی غمگین بود) گفت اینجا خیلی سرده بهتره ببرمت یجایی که حداقل یکم گرم بشی منم که از خداخواسته 😂 خیلی از اونجا دور شیدیم راستش بردتم بالای کوه 😨 بردتم داخل یه قصر بزرگ سیاه خیلی بزرگ 😨 بردتم توی اتاقش و کنارم چنتا شمع گذاشت 🧐 گفت شرمنده ابنجا آتیش نداریم ولی خوب شاید این یکم گرمت کنه 😅 خیلی خسته بودم و خیسم بودم 😅 خودمو تکوندم تا سرمو اوردم بالا خبری از پسره نبود 🤨 ولی یهو از در اتاق اومد تو 😅 آروم نشست روی زمین کنارم و بعد گفت واقعا خوشبهالیته که آزادی 🙃 مثل من اینجا گرفتار نیستی 😞
نمیدونستم منظورش چیه ولی خوب رفتم و آروم کنارش نشستم آروم دتشو اورد کنار گردنم و همونطوری زیر گردنمو قلقک داد ناخواسته صدای پررررر (یه صدایی هستش که وقتی گربه های از یه چیزی خوششون میاد ازشون درمیاد) ازم در اومد😅 دیگه کم مونده بود به حالت عادیم برگردم که خودمو نگه داشتم عجیب بود وتاق پسره بزرگ بود ولی ن پنجره داشت و نه تختی 😅 که پسره گفت من بهتره برم توهم هرچقدر که خواستی اینجا بمون 🙂 تا در رو بست به حالت عادیم برگشتم (انسانی) و سر جام ایستادم موهام خیس آب بود یکم چرخیدم تا بفهمم اینجا واقعا چشکلیه که یهو پسره برگشت و منو با لباس دبیرستان دید (لباس های دبیرستاناشون مثل دبیرستانای داخل انیمه ها هستش😅 انقدر انیمه دیدم دلم یچی انیمه طور خواست 😂) سریع تا پلک زد به حالت گربه ایم برگشتم و بعد گفت عجیبه 😕 بازم اونو دیدم 😕 نمیدونستم منظورش چیه فقط تا سرحد مرگ ترسیده بودم که نکنه منو دیده باشه یا اگه دیده بفهمه من قدرت دارم 😨 ولی بعد یه لبخند زد و گفت تو منو یاد اون انداختی 😇
صدای یه موسیقی ملایم از بیرون میومد که یهو پونصد تا دختر که انگاری گیریم هالووین کرده بودن بدو بدو اومد داخل اتاق و همشونم ریخت سر پسره 😳 پسره هم هی میگفت برین اونور ولی این گیریم نبود دندونای نیش واقعی بود 😨 رفتم سمت پسره و جلوشن غرش کردم که بیرون اونور 😠 که گفتن آخییی گربه شاهزادست چه بانمکه 😂 (تو دلم گفتم شاهزاده😨) اومدن نازم کنن که دست یکیشونو گاز گرفتم 😠 ولی مثل سنگ سفت بود😳 دستشو کشید اونور و بعد گفت چه گربه بدی 😠 که پسره یهدستی گرفدتم و دِ بدو از دست اون دختره فرار کرد 😳 دلم میخواست باهاش حرف بزنم ولی خوب این از بدبختی های قدرتته که نمیتونی توی حالت گربه این با انسان ها ارتباط برقرار کنی 😑 بغلم کرد و بعد گفت فکر نمیکردم این چیزارو متوجه بشی ولی خوب انگاری واقعا میفهمی چی میگم 😂 که بعد بردتم توی یه اتاق تاریک و بعد درش رو قفل کرد و بعد چنتا شمع توی اونجا رو روشن کرد 😄 اونجا یه تابوت شیشه ای بود 😨 گذاشدتم روی زمین رفتم سمتش کنارش کلی شمع سیاه آب شده بود 😕 رفتم روش ، داخلش یه دختر بود با قیافه ای دقیقا شبیه من یکم بزرگ تر😨😨 از روش پریدم پایین پسره اومد سمتم و بعد گفت نگران نباش اون خیلی وقته که فوت کرده 🙁 ایندفع دیگه واقعا میخواستم خود واقعیم رو نشونش بدم😕 که اومدم از روش پایین و بعد رفتم عقب تا اومدم برگردم به حالت عادیم سرم گیج رفت و همینطوری تیر کشید و از حال رفتم😴..
وقتی بهوش اومدم توی خونم بودم 😨 به حالت انسانی هیچ اثری از اون پسره نبود تنها تصویری که توی ذهنم مونده بود همون دختره بود که کاملا شبیه من بود 😨 از جام بلند شدم هنوز لباس دبیرستانم تنم بود فقط یکم دکمه های پیراهنش انگاری باز شده بودن و بعد هم یکی تند تند بسته بودتشون 😳 رفتم دبیرستان و بعد هم دوباره رفتم سمت جنگل ولی تا خواستم تغییر شکل بدم یکی از پسرای هم کلاسیم گفت ااا تو باهات کار دارم😅 اومد پیشم و بعد گفت راستش یکم گفتنش برام سخته چون زیاد اجتماعی نیستم ولی آم😅 چیزه😅 انگاری وقتی توی راهرو خوردیم بهم چنتا از وسایلم با وسایلت جابهجا شده😅 گفتم چی؟ گفت اون ظرف آزمایشگاهی که داخلش یه ماده آبی رنگ بودش گفتم آها اون پس مال تو بود از توی کیفم درش اوردم و بعد دادم بهش کیم حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیم که تا اومدم برم مامانم رو دیدم که گفت لوسی بیا اینجا! .... تا ۲ سال خبری از ن پسره داشتم و نه چیزی (از چشم پسره یا بهتره بگم اریک) یه فلش بک میزنیم😅 یهو دیدم گربه ه رفت عقب و یهو همونجا چشماشو بست و اصلا تکون نخورد رفتم سمتش بیهوش شده بود ولی بعد از چند ثانیه یهو تبدیل به یه انسان شد و گردنبندی که توی گردنش بود شروع به درخشیدن کرد و آروم خاموش شد داشت نفس میکشید که تا صورتش رو دیدم 😨 انگاری الیزابت رو داشتم میدیدم 😨 خیلی شوک زده شده بودم اون چهره دقیقا قیافه الزابت بود دستمو گذاشت پشت کمرش و آروم بردم سمت گردنش 😢
دقیقا همون بدن بود دقیقا همون رگا دقیقا همون شدت جریان خون 😢 اون کاملا شبیهش بود فقط یکم سنش کمتر بود و رنگ موهاش قهوه ای .... با کارت شناسایی که توی کیفش بود و آدرس داخلش تونستم برش گردونم خونش توی راه یکم درگیر شدم و یه چند باری خوردم به درختا ولی خوب بالاخره برگش گردوندم و همونجا ولش کردم و بعد با عذاب وجدان برگشتم و همنطوری به یکی از درختای توی جنگل مشک کوبیدن 😠 دوباره تمام خاطرات زمانی که با الیزابت بودم هی اومد جلوی چشمام و آزارم داد 😠 اعصابم واقعا خورد بود .... تا دو سال تونستم صبر کنم و ازش دور بمونم تا پدرم چیزی نفهمه ولی هر روز از فاصله خیلی دور چکش کردم اون قدرتش رو از داخل گردنبندش میگرفت ولی اصلا موضوع قدرتش نبود اون چهره دقیقا چهره الیزابت بود نمیخواستم ایندفع از دستش بدم 😟 پس تا دو سال صبر کردم تا حداقل ۱۶ سالش بشه و حق انتخاب خودشو داشته باشه 😕 ولی بعد از ۱۶ سالگیش از اونجا با همراه خانوادش رفتن به کشور روسیه 🙁 منم به بهونه یه نامه که از طرف پادشاه خوناشامای یه جای خیلی دور در رفتم😅 و رفتم دنبالش اون زمان پاییز بود و نزدیکای هالویین بود 🎃 روزی که ماهم میتونیم با خیال راحت بین مردم قدم بزنیم بدون ترس اینکه یوقت بزنن بکشنمون 😅 ولی خوب بازم دوسال طول کشید تا در روسیه پیداش کنم 🤯 ولی خوب بالاخره پیداش کردم و دقیقا فردا روز هالویین بود 😅 ...(از چشم لوسی) فردا هالویین بود و منم نمیدونستم قراره چیکار کنم 😅 پس رفتم توی گوگل یکم فیلم دانلود کنم حال کنم😂 که چشمم خورد به یه ویدیو که داشت انواع گیریم های هالویین رو یاد میداد طرح خوناشامش خیلی به دلم نشست درست کردنشم راحت بود🤩
فقط کافی بود دوتا ناخون مصنوعی که مال انگشت کوچیک هستن رو یکم بتراشی تا شبیه دندون نیش بشه بعد بزاری روی دندونات ( البته شما برید اصلشو یاد بگیرید من یه خلاصه گفتم😂 ولی خدایی خیلی طبیعی میشه اگه بخوایید توی کامنتا بگید بهتون بگم چجوری) رفتم درستش کردم و بعد گذاشتم کنار فردا که بخاطر هالویین تعطیل بودیم نشستم پای گیریمم تا شب طول کشید ولی خوب بالاخره تونستم 😅 ساعت نسبتا ۷-۸ بود که بزورمامانم از خونه ات انداخدتم بیرون که چقدر گیریم میکنی😂🤣 رفتم و بعد گوشیم رو در اوردم زنگ زدم به دوستام که اونا کجانو.... همو پیدا کردیمو داشتیم همینطوری قدم میزدیم که یهو خوردم به یکی 😨 گفتم شرنده حالتون خوبه 😨 گفت بهتر از این نمیشم 🙃 یکم تعجب کردم 🧐 سرشو اورد بالا و با یه لبخند گفت انگاری عروس فراریم رو پیدا کردم 😂 فهمیدم اونم گیریمش خوناشامه 😂 دستمو دراز کردم تا بلندش کنم دستمو گرفتم و بعد گفت شرمنده🙃 گفتم ن من زیاد دقت نکردم که دیدم همون یارو هستش که وقتی ۱۴سالم بود بردتم به قصرش 😨🙃 گفتم تویی 😨 یه لبخند زد و بعد یه چشمک کوچیک زد 😉 و بعد گفت بپا کسی گازت نگیره 😛 و یعد هم آروم از کنارمون رد شد و بعد هم رفت 😕 تو این فکر بودم که چرا اونو بایو اینجا ببینم 🤨 مگه اون شاهزاده نبود اونم شاهزاده خوناشاما 😨 اینجا چیکار میکرد نکنه دنبال من بود 😨 نه بابا اونهما دختر خوشگل اونجا بودن عمرا بیاد سراغ من 😌 که یهو یکی از پشت سر گردنم رو گاز گرفت سریع چرخیدم دیدم دِیو ـه (هم دانشگاهیم)😂 گفتم نکبت ترسوندیم😂 گفت پس شکلاتمو بده 😂🤣 گفتم بزار خودم اولی رو بگیرم بعد 😂 ولی بعد گفت میبینم که داری نقش عروس فراریم رو بازی میکنی 😂 گفتم هن؟🤨 گفت یه خوناشام دختر رو نمیزارن به حال خودش باشه میان..... نمیزارن بره😂 گفتم این پدرسوخته😂 و بعد همه مسخره بازیمون گرفت کناره دامنم رو گرفتم و بعد جلوش یکم خم شدم و گفتم آلیجناب مایلید برایتان مقداری خون بیاورم 😂 اونم دستشک گذاشت زیر چونش و بعد گفت خیر من دیگر خون نمیخواهم دختری زیبا با گروه خونی O+ برایم بیاورید همین نزدیکی ها باید باشد😂 کثافت گروخونی منو گفت😶 ، گفتم نکبت گروخونیم رو از کجا میدونستی 😂
گفت دیگه چه کنیم توی آزمایشگاهم هم تیمی بودیما 😂 گفتم باشه ولی اونو از کجا گیر اوردیم 😂 گفت دیگه دیگه🤣😂 همینطوری با خنده به مسیرمون ادامه دادیم ولی من بیشتر حواسم پیش همون پسره بود که چشمای زرشکی... (ایشون هنوز اسمشو نمیدونه ولی دیگه داخل پرانتز مینویسم اریک) داشت که دیدم دوتای دیگه از هم دانشگاهی های دیگمم اونجان😄 خودشونو مثل زامبی و فرانکشتاین کرده بودن😂 ماهم که دیگه از اینکه فقط توی خیابونا بچرخیم خسته شده بودیم پس رفتیم سمت یه خونه مطروکه😅 گفتم بچه ها شما مطمئنید اینجا خطری نداره آخه خیلی چوباش پوسیدنا گفت لوسی تو چقدر ترسو شدیا فوقش میمیریم😂 گفتم مگه کرم داریم که جونمونو به خطر بیندازیم که بعد دیو گفت نگران نباش من مواظبتم😊 گفتم مممون ولی موضوع اون نیست اگه چیزیمون بشه چی؟ گفتن چقدر افکارت بده😂 بیا بابا خلاصه رفتیم تو همش استرس داشتم که دیو آروم دستشو انداخت دور گردنم و بعد گفت نگران نباش اینجا انقدر باحاله عاشقش میشی یه چند قدمی زدیم که دیگه من یکم سر جام خشک شدم و به یکی از تابلو ها خیره شدم ولی وقتی اولین قدم رو برداشت یهو چوب زیر پام شکست و من پرت شدم پایین ولی روی زمین نیوفتادم😳 همون یارو (اریک) گرفدتم 😳 اون اینجا چیکار میکرد😳 گفت حالت خوبه؟😨 چیزیت که نشد گفتم من خودم سلی کردم از ت ی بغلش بیام بیرون که دیدم ساقپام خونیه😨 گفتم متاسفم🥺 گفت نگران نباش😊 نگران نباش😊 آروم باش هرچقدر بیشتر بترسی خون بیشتری ازت میره همونطوری بردتم رسیدیم به یه رود کوچیک😳 آروم نشست روی زمین و بعد با یا آرامشی توی چشماپ نگاه کرد 😳 گفتم چیه چرا اینجوری نگاهم میکنی😅 گفت شرمنده 😊 گفتم ن مشکلی نیست فقط پرسیدم😅 آروم پامو گذاشتم داخل همون رود😅 و تازه متوجه دندونای نیش پسره شدم 😨 گفتم تو تو واقعا یه ... 😨 آروم جلوی دهنمو گرفت و بعد گفت آروم باش مگه همون اول نفهمیده بودی ؟ گفتم نه 😕 گفت خوب انگاری تازه مساوی شدیم 🙁 گفتم از چه نظر ؟ گفت الان هم تو راز منو میدونی و هم من😕 گفتم تو میدونی😨
گفت وقتی بیهوش شدی به حالت انسانیت برگشتی! گفتم صبر کنن ببینم نگو که دکمه های پیراهن من کار تو بوده😠 گفت ن بابا مگه دیوانم! توی مسسری که داشتم برت میگردوندم یکم به مشکل برخوردیم و قشنگ رفتیم توی درخت اون کار من نبوده😅 گفتم خوب حالا چیکار کنیم 😕 اگه کسی خبردار بشه بدبختیم😕 گفت یه سوال اون گردنبندته که بهت این قدرتو میده ؟ گفتم نه اینفقط یهنماد هستش که بین قدرتم تعادل ایچاد میکنه اگه این نباشه و من مثلا یهو بترسم یا هر چیز دیگه ای یه احساس یهویی داشته باشم بدون خواسته خودم تغییر شکل میدم ... گفتم تو چی توهم میتونی تبدیل به انسان بشی ؟ گفت نه اگه نیمه بودم شاید ولی خوب چون یه خوناشام کامل هستم نمیتونم 😕 که دیگه بقیه اومدن منم زخمم رو یکم آب زیدم که جلوی خونریزیش بره و بعد آروم بلند شدم همشون گفتن حالت خوبه چیزیت که نشد😨 گفتم من خوبم😊 .... برگشتم خونه و از پنجره هم پسره رو راه دادم داخل اتاقم😅 گفتم خیلی از اتاق تو کوچیک تره ولی خوب چیکار کنیم اتاق دیگه 😅 گفت آره دقیقا😂 گفتم خوب تو اسمم داری؟😅 گفت اریک🙂 گفتم منم لوسی هستم و آها چجوری منو پیدا کردی😅 گفتیه ۲ سال صبر کردم تا حداقل ۱۶ سالت بشه ولی بعدش از اونجا رفتید و اومدید اینجا بعدشم دو سال طول کشید که پیدا کنم😅 گفتم میتونم یه سوال بپسم ۴ ساله که داره توی ذهنم میگذره😅 گفت بپرس گفتم اون دختری که توی تابوت بود کی بود😕 مکث بلندی کرد و بعد گفت زیبا ترین مهربون ترین دختری بود که تاحالا دیده بودم 😕 گفتم خوب اون کی بود😕 گفت یه قربانی که نجاتش دادم ولی بعد عاشقش شدم ولی خوب پدرم تا فهمید اونو جلوی چشمام کشت 😞 گفتم واقعا متاسفم😔 گفت حالا دوباره پیداش کردم اون الان جلوم ایستاده🙂 (اومد سمتم و دستامو گرفت) دیگه اجازه نمیدم ازم بگیرنش فقط اگه خودش پیشم بمونه🙂 گفتم منظورت چیه😨 گفت روح اون درون توئه گفتم مگه از اون اتفاق ند سال گذاشته که روحش رفته توی بدن من😨 گفت حدودا بیشتر از ۱۰۰ سال دستامو از توی دستاش در اوردم و گفتم نه این دیونگیه 😣 من نمیتونم ، نمیتونم این کارو بکنم شرمندم ولی من فقط ۱۸ سالمه چجوری میتونم عاشق کسی باشم که هیچی دربارش نمیدونم 😣 من نمیتونم 😞 شرمندم 😔 یه جورایی بد زدم توی ذوقش 😟 گفت اشکالی نداره به هرحال توهم حق انتخاب داری ... و بعد یهو از پنجره رفت بیرون 😢 حالم گرفته شده بود یعنی قرار بود اگه باهاش میرفتم باهام جیکار کنه😕 روحمو ازم جدا کنه بذاره توی تن همون دختره یا اینکه داشت گولم میزد بره... ولی نه اون مردی که من ۴ سال پیش دیدم اصلا دنبال اینجور چیزا نبود تازه اون همه دختر باهاش بودن که اون ردشون میکرد ولی اگه اون داشت فقط جلوی یه بچه گربه فیلم بازی میکرد چی ! یعنی داشت گولم میزد که مامانم صدام کرد که برم کمکش .....
وااااااااای عاشقتم یعنی دارم جیغ میکشم از خوشحالیییییییییییی (به خاطر پارت 11 گذشته زندگی من ) من ممکنه آخرین اتفاقی که توی هر تست میوفته رو یادم بره اما گذشته زندگی من رو کلمه به کلمه یادمهههههههه
پارت ۱۱ گذشته زندگی من رو کی میزاری؟
واقعا میخوای پارت ۱۱ گذشته زندگی من رو بزاری من عاشق اون داستانم شوخی که نمی کنی؟😃
میشه سریع بعدی رو بدی
توی صفه
بر خلاف همه که اریک یا الیزابت شخصیت مورد علاقشونه
من لوسی رو دوست دارم از نظر اخلاق و حیوان دوستی خیلی شبیه منع
مخصوصا منم میخوام تبدیل به گربه بشم
ولی چون نمیشه خیلی افسرده میشم
اوه پس فکر کنم توی پارت ۵ فوشم بدی😅❤
باشه فکر کنم فهمیدم لابد قراره یه بلای الهی برا لوسی نازل بشه😅
هعی...
فوش نمیدم راحت باش❤️🤣
لوسی چقدر شبیه منه🙃
میشه تو حالت گربه ای اسمش رو بزاری کَتی تا من ذوق مرگ شم؟🤣
شاید یکم از درد و ناراحتی هام کم بشه😔
اوخی😊
عالی بود بهار قربون اون دستت بعدی رو بزار
چشم❤
بهار تو عالی هستی الان هم که فصل بهار هستش و توهم که داری میدرخشی خیلی داستانت قشنگه خیلی دوستش داشتم ممنون بهاری😍😍😍😍😍😍🥰
واییی مرسی عزیزم❤❤
عالی بود
تازه داستانتو شروع کردم به خوندن
❤❤💋
این قسمت خیلی خیلی عالی بود❤
ولی ناراحت شدم الیزابت مرد😭
😭❤