.......
جیمز وارد میخانه شد . آرام گوشه ای نشست و سعی کرد جلب توجه نکند . ( این کار برایش از امتحان تاریخ سال ششم هم سخت تر بود ) صاحب میکده تلوتلو خوران به سمت او آمد :(( چی میخوای ؟ )) - من ؟ من هیچی . برای نوشیدن نیومدم . - نمیشه که . جا اشغال می کنی باس یچی بگیری . ما داریم اینجا کاسبی میکنیم . لحنش خشن بود . جیمز اندیشید " تا خرخره خورده " این جور مکان ها همیشه پاتوق یکشنبه های او بود اما الان وقتش نبود . برای پیش بردن کارش به هوشیاری خود نیاز داشت . گفت :(( شیر دارین ؟ )) - شیر مرغ و جون آدمیزاد. بعد از گفتن این حرف لخ لخ کنان از او دور شد .
جیمز سعی کرد سر صحبت را با کسی باز کند . اما بی فایده بود . با خشم فکر کرد " همشون تا خرخره خوردن " انگار فراموش کرده بود وضعیت خودش هم در تعطیلات چندان بهتر نبود . آنقدر چشم گرداند تا بالاخره پیرمردی لنگ زنان به سمتش رفت . - عمو غریبی ؟ - مسافرم . اینجا یه مسافر خونه نیست ؟ مرد خندید :(( فعک نکنم .)) جیمز که در آن شرایط اعصاب شوخی را نداشت با خشم فکر کرد " فعک نکنم زهر * مار " - خب من الان چی کار کنم ؟ - برو خونه فراست ها بخواب . تضمین میکنم امن ترین خونه دهکدست . پس از گفتن این حرف با حالتی جنون آمیز خندید .
جیمز برآشفت :(( فراست ها رو میشناسی ؟ )) پیرمرد گفت :(( همه میشناسن. تو چته ؟ خاطر خواه دخترشون بودی ؟ )) و یکی از همان خنده های چندش آورش را تحویل داد . جیمز خشم خود را فرو خورد :(( من تعریف یک خونه جنزده تو این حوالی رو زیاد شنیدم . گفتم بیام یخ سر ببینم .)) - نه باو . جنزده که نه . این شایعات کار مارگارته . زنیکه خاله زنک همه چی رو یک کلاغ چل کلاغ میکنه . فقط یکم عجیب بودن .همین . از من بپرسی میگم نقل مکان کردن . مردم براشون عجیب بوده که چرا یدفه ای . ولی ما که اونا نمیشناختیم . براچی بمون میگفتن ؟ اونا اینجا قوم و خویشی نداشتن .
- در موردشون بهم بگو . - چه عرض کنم . پدره خوب بود . اهل دل بود . چه یکشنبه هایی اینجا لیوانمونو بهم زدیم . مادره هم ازین دختر روستایی های خجالتی بود . اما بچه های ناسازگاری داشتن . یه دختر مغرور که پاشو از گلیمش دراز تر میکرد و یه پسر منزوی که حرفای عجیبی میزد . دختر خودشونم غلط نکنم . پیش فعالی داشت . - دختر خونده داشتن ؟ - دو سال قبل از غیب شدنشون ، یه دختر گدا رو بیهوش تو خیابون پیدا میکنن و به فرزند خوردگی میگیرنش . شیرین عقل بود . ازین بچه های وراج که هی قهر میکنن و بعد سریع میان آدمو ماچ میکنن .
جیمی حرف های مرد خمار را قطع کرد :(( الان من شبو کجا بگذرونم ؟ )) - همون زنیکه ، مارگارت اتاق اجاره میده . آدم کثافتیه . یه بار کره ای که توش موش افتاده بود بهم فروخت . جیمز بی توجه به حرف های پیرمرد صورتش را ماچ کرد :(( ممنون . خیلی ممنون . )) سپس با عجله چند اسکناس روی میز گذاشت و از آنجا بیرون رفت . پیرمرد همانطور که هاج و واج به در خیره شده بود گفت :(( اینم شیرین عقل بودا ! ))
انگشتان مبارکم خورد.
یه کاریش میکنم حالا . خوشن نمیاد نصفه ول کنم ولی فعلا یکم تنبل شدم .
عالی بود✨
پارت بعد کی منتشر میشه..
نمیدونم .
یبار گذاشتم بعد دیدم اصلا تایپ نشده چیزی و ویرایش خورده . بی حوصله شدم .
راستی به نظرت چطوره داستان ؟
ای وای:) درک میکنم واقعا حس بدی هست.
من خودم محیط و خود داستان رو دوست دارم چون داره خلاقیت خودت و تفاوتت با داستانای دیگه رو نشون میده خودم به شخصه خیلی خوشم اومده امیدوارم اگر خودت خواستی و اوکی بودی تمومش کنی