..........
از پیشش بلند شدم و سنت بقیه بچه ها رفتم برای شروع خوب بود حداقل فهمیدم توی دلش چی میگذره و اگه یکم فکر کنم میتونم ی راهی پیدا کنم
اون روز وقتی برگشتم یکم درهم بودم،مامانم از رو ظاهرم انگار که همه چی رو خونده باشه اومد پیشم و گفت..چشیده مادر جان ؟چرا ناراحتی مشکلی هست به مامان بگو منم داستان نازنین رو براش تعریف کردم مادرم کمی فکر کرد و گفت..چرا دعوتش نمیکنی اینجا ؟یل به خانواده اش پیشنهاد بده که مثلاً برن شهر بازی و به پدر بگو بیشتر با دخترش وقت بگذزونه من..باشه مامان بزار ببینم کدوم میشه مامانم و بوس کردن و و ازش تشکر کردم
از شدت خستگی خوابم برد وقتی بیدار شدم فردا شده بود پنج شنبه ها مهد فقط شیفت عصر بازه و من آخر هفته کار ندارم شماره پدر نازنین رو گرفتم
آلو سلام من مربی نازنین هستم آ سلام خوبید بله شناختم امری داشتید؟ من..میخواستم ببینم میشه نازنین امروز بیاد خونه من،میخولم باهاش حرف بزنم پدر نازنین..خونه شما؟ من..بله امکانش هست؟ +خب من الان سر کارم بعد باید ببینم خودش میخواد بیاد یا نه بهتون خبر میدم من..باشه +راستی ببخشید میشه اسمتتون رو بدونم من..اِم بچه ها خاله عسل صدام میکنن +آهان منم سجاد هستم من..بله پس خبر از شما وقتی تلفن رو قطع کردم قلبم داشت تون تون میزد نمی دونم چرا🤦امان از قلب
ساعت ۵ بود که آقا سجاد زنگ زد ..سلام میشه آدرس خونتون رو بدید تا نازنین رو بیارم من آدرس رو گفتم و بعدش سریع رفتم پیش مامانم و گفتم.. مامان مامان نازنین میاد اینجا یک ساعت بعد نازنین رو آورد
خب این پارتم توم شد
عالی
🍫❤️