
دامیان* نمیخواستم پدر باز بحث ازدواج رو پیش بکشه و همینطور من تازه به آنیا اعتراف کردم!( پدر کسی قرار نیست جایی بره!)(چرا دیمن؟)(چون که اگه بریم من از لیسونا جدا میشم)(هاها! تو جراتش رو نداری!)(به ریسکش می ارزه...وقتی اولین بار این شرکت رو تو دستام گرفتم گفتی ریسک از همه چیز مهمتره و نباید سر هرچیزی ریسک کرد! حالا تو انتخاب کردی که این ریسک رو بکنی عزیزم!)(تو ... دارم برات پسره ی ...)(منتظرم پدر ! برای داشتنت )(پسره ی بی لیاقت ) اینکه پدر در رو محکم کوبید، همه رو ترسوند. *آنیسا*خدای من این بدترین بحث و البته بهترین موقعیت برای من بود. با اجازه گرفتن سریع رفتم به توایلایت زنگ زدم.(سلام پدر من برای امشب شام رو خریداری میکنم، فقط نیازه که یکم بهم پول بدی تا چیز خوبی بگیرم =[معنی اصلی:دزموند رو دیدم اگه بچه هاش رو خفت کنیم به همه چیز می رسیم]) چند دقیقه سکوت شد.(انتخاب با خودته. برات پول رو جور میکنم و میفرستم ولی تو هم باید فروشگاهی که میری رو درست انتخاب کنی=[معنی اصلی:این خوبه! برای خفت گیری هماهنگ میکنم تو هم ببین با این مسره میتونی قرار جور کنی؟])(بله ممنون پدر) تلفن رو قطع کردم. دارم براتون دزموند ها
*آنیا* دامیان زنگ زد و گفت کارم داره. جلو کافی شاپ منتظرش بودم. بالاخره رسیدش. چند دقیقه سکوت عذاب آور و بعد دامیان شروع کرد.(میدونم سخته ولی الان که باهمیم میخوام نامزد کنیم؟)(نامزد ؟؟؟ داری شوخی میکنی دامیان دزموند؟)(شوخی نمیکنم! شاید واقعا باید با هم باشیم)(ولی...)(اینطوری نمیتونم با کسی که پدرم میخواد نامزد کنم ولی بعدش ازدواج می کنیم) ازدواج؟؟؟؟؟؟ شوخی نمیکنم اگه سرخ شده بودم.(دامیان یکم زیادی زود نیست برای این تفکرات؟)(خجالت کشیدی؟بامزه شدیاا)(دامیان!)(باشه از شوخی بگذریم ولی اگه میخوای با هم باشیم باید نامزد کنیم،مجبوریم)(من نمیدونم، بهم وقت بده الان برمیگردم) رفتم تو دستشویی و به بابا زنگ زدم.(چیزی شده؟)(سلام...دامیان بهم پیشنهاد نامزدی داده)(...)(پدر ، خوبی؟)(لوید، بلند شو دیگه!)(مامان؟ بابا چیشد؟)(نمیدونم چرا دهنش اینجوری باز مونده! نکنه سکته کرده؟؟؟؟ چی بهش گفتی آنیا؟)(فقط گفتم دامیان بهم پیشنهاد نامزدی داده همین!)(...)(مامان؟)(...)(مامان و بابا خوبید؟)(...)(یاخدا زنده اید؟)(جیغغغغغغ)
(ایییی مامان!)(خدای من آنیا این عالیه!جشن نامزدیتون و بعد اون حلقه و بعد ازدواج ، وای خدای مننننن بچه هاتون)(مامان دارم از خجالت آب میشم نگو دیگه)(مننمیذارم)(بابا؟)(گوشی رو بده به من یور...آنیا به اون پسره ی احمق بگو خوابش رو ببینه بذارم با دخترم نامزد کنه)(بابا ولی اون دامیان دزمونده!)(میخواد هرکی باشه من نمیذارم)(بابایی من خودم مشکلی ندارم تو چرا داری؟)(م...مشکل نداری؟)(نه ندارم)(لویدد؟ بلند شو برای مردن زوده ! ...من بعدا بهت زنگ میزنم آنیا چان ) فکر کنم بابایی واقعا سکته کرد. برگشتم پیش دامیان. (فک کنم باید با بابام دیدن کنی!)(با جناب فورجر بزرگ؟ حتما!)(مطمئنا شب رویایی خواهیم داشت)(خب فقط کی بیام؟)(ساعت ۸ منتظرتیم...فعلا خداحافظ ) داشتم از ذوق میمردم.(شب داخل خونه) مامان بلندگفت:(لوید فقط یک شبه، پس لطفا پسر دوم دزموند هارو نکش!)آنیسا خندید و گفت:(خدا نکنه آنیا بخواد ازدواج کنه بابایی!) لوید با عصبانیت گفت:(به من نگو بابایی بعدشم من موقع ازدواج آنیا دیگه باباش نیستم) خونه غرق در سکوت شد. سکوت رو شکوندم:(دامیان خیلی پسر...) ولی با چشم های خونین بابا ساکت شدم.
زنگ خونه به صدا در اومد. آنیسا و مامان زیر لب گفتن:(خدا به خیر کنه امشب رو)...دامیان با ترس رو به روی بابا نشسته بود. به ذهن بابا نگاه کردم[با چاقو تیکه تیکه اش میکنم،نه تفنگ رو تو مغز و سرش خالی میکنم... زنده به گورش میکنم... نه میدزدمش بعد سرش رو میبرم! آره سرش رو میبرم این بهترینه! جرات کرده به دختر من حرف بزنه؟ ] از ذهن بابا اومدم بیرون. دلم برات میسوزه دامیان. دامیان با لبخند گفت:(آقای فورجر خونه قشنگی دارید.)با چاقو رو برداشت و نزدیک میوه برد.(خب که چی؟ نکنه خونه تو قشنگتره؟ میخوای بگی اینخونه برای آنیا کافی نیست ) و چاقو رو تو سیب فرو کرد.(نه منفقط گفتم...)(هدفت از این نامزدی چیه؟)(آقای فورجر تعارف رو کنار میذاریم ، من عاشق دختر شما آنیا فورجر هستم و برای داشتنش همهکار میکنم، لطفا از من نخواین بیخیال این عشق بشم. من همه کار براش خوشبختی میکنم، اون رز صورتی منه و من خار هاش میشم و نمیذارم کسی اونو ازم جدا کنه ) ( صحبت های قشنگی بود پسر عزیزم ولی تو نامزد نداری؟) همه از جاشون بلند شدن و چشم به در دوختن. پدر دامیان اینجا چیکار میکرد؟؟به ذهن بابا نگاه کردم[نقشمون گرفت آنیسا] نقشهههه؟؟؟؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعددییییی
منتشر شدهه
عالییی بود واینکه پارت بعد ؟؟؟
هعی رد میشههه
پارت جدیددد؟
تو بررسی
عالی بود
مرسیییی
واو...
- این کاربر سکته کرد و مرد
با تشکر
روحت شاد یادت گرامی
خدایا به این آنیا هم رحم نکردین؟😂
میشه بپرسم از چه نظر فرزندم؟
از نظر داستانی و عشق و عاشقی
به نوبه خودش جدیده😁😂
حالا فقط آنیا نیست بعد آنیا به بقیه هم رحم نمیکنم
با تشکر:))))))
ناظرش من بیدم🐸🍄
مرسییبیییی😘😘🥰🥰🥰🥰
چه جالب منم ناظرش بودم بعد یک سوال پس چرا به من گفتن حتما باید 10 تست ساخته باشم؟ این قانون و برداشتن؟ شانسه منه ها😂بعد از داستانش خوشم اومد اومدم بخونم چونعاشق این انیمه م😁
شاید وقتی داشته تأیید میشده تو صفحه رو بستی برای همین تستا برای ناظرای مختلف ارسال میشه یا شایدم یه پارت دیگش برات بوده
واسه چی باید ده تا تست بسازی؟
چه جالب شدشاا
ارع😂😂