به نام خدا رسیدیم پارت ۶ یادت نره پارت های قبلی رو بخونی !😁 چرا پارت قبل ایقد کم حمایت شد 😢
پدر با اخم از اتاقش بیرون میآید . دستم را محکم میگیرد و داخل اتاقم میکشاند . سعی میکنم فرار کنم ، اما پدر قوی تر است . با اخم به پدر میگویم :« پدر ، چه کار میکنید ؟ » پدر با اخم میگوید :« برای اینکه مطمئن شوم تو دیگر به خشکی نمیروی ، باید اینجا زندانی باشی » بعد از اتاقم بیرون میرود دو تا نگهبان قوی ، پشت در اتاقم وایساده اند تا فرار نکنم . کمی بعد در اتاقم باز میشود . با ناراحتی به در نگاه میکنم و بعد صورتم را برمیگردانم . صدای کورالین را میشنوم :« آکوا » با بغض به او نگاه میکنم . کورالین به سمتم میآید و کنارم مینشیند . با ناراحتی میگوید :« چه شده ؟ » با بغض میگویم :« پدر مرا در اتاقم زندانی کرده . » لبخند غمگینی میزند و میگوید :« ناراحت نباش . تا ابد که زندانی نیستی . مطمئنم پدر بالاخره تو را آزاد میکند . » با ناراحتی میگویم :« اما من باید فردا شب به ساحل بروم . لایلا آنجا منتظرم است . اگر تا فردا آزاد نشوم چه کنم ؟ » با ناراحتی دستش را بر سرم میکشد و بغلم میکند . بعد از اتاق بیرون میرود . من هم با ناراحتی میخوابم .
- شب بعد - هنوز نگهبان ها بیرون از اتاقم وایساده اند . ای کاش شاهزاده نبودم و مانند بقیه مردان دریایی آزاد بودم . منی که باید کل اقیانوس را بگردم ، الآن در اتاقم زندانی شدم . قرارم با لایلا را چه کنم ؟ اگر نروم ناراحت میشود . مطمئنم دیگر نمیتوانم او را ببینم . کمی اشک میریزم . کمی بعد خواهرم وارد اتاق میشود و میگوید :« پدر با تو کار دارد . بیا بیرون . » با هم بیرون میرویم . ناگهان ، متوجه میشوم که داریم به سمت دروازه ی قصر حرکت میکنیم . با تعجب به خواهرم نگاه میکنم و میگویم :« کجا میرویم ؟ » خواهرم با اخم ملایم میگوید :« باز هم بخواطر تو مجبور شدم دروغ بگم . حالا برو و آن دختر را ببین . » با تعجب میگویم :« چه دروغی ؟ » خواهرم نفس عمیقی میکشد و میگوید :« به نگهبان ها گفتم که پدر با آکوا کار دارد . آنها هم به من اجازه دادند تا به اتاق تو بیایم » از خوشحالی گریه میکنم و خواهرم را بغل میکنم . بعد فاصله میگیرم و با لبخند میگویم :« تو هم با من بیا . میخواهم تو هم لایلا را ببینی و نظرت را بگویی . » با نگرانی میگوید :« خطرناک است . » میگویم :« لطفا . من مراقب تو هستم . هر چی نباشد ، وظيفه من نجات دادن پری دریایی هاست . »
نفس عمیقی میکشد و میگوید :« باشد . میآیم . » با هم به سمت ساحل حرکت میکنیم . از داخل آب بیرون را نگاهی میاندازم . لایلا آنجا بود . نفس عمیقی میکشم و شنا میکنم . ناگهان خواهرم دستم را میگیرد و میگوید :« وایسا ، مراقب باش . » میگویم :« نترس ، مراقبم . هیچ کس جز لایلا آنجا نیست . » از داخل آب بیرون میآیم . لایلا لبخند میزند و میگوید :« چقدر دیر آمدی . منتظرت بودم . » میگویم :« ببخشید . »
کورالین سرش را از آب بیرون میآورد و ما را تماشا میکند . لایلا با دیدن او کمی میترسد و به عقب میرود . میگویم :« نترس ، خواهرم با تو کاری ندارد . » دستم را به سمت کورالین دراز میکنم و میگویم :« بیا بیرون . » کورالین آرام بیرون میآید . روی شن ها مینشیند و دم مرجانی اش را درون آب میگذارد . نگاهش به لایلا کمی مرموزانه است .
نظرات بازدیدکنندگان (0)