به نام خدا رسیدیم پارت ۴ یادت نره پارت های قبلی رو بخونی !😁
کورالین : به سمت اتاق پدرم میروم . در راه ، جمله های آکوا در سرم میچرخند :« لطفا با پدر صحبت کن » آهی میکشم و در را باز میکنم . پدر پشت میز سنگی اش نشسته . مادرم کنار پدر ایستاده و دستانش را روی بازو های قوی پدرم گذاشته است . دم مرجانی اش دور پدر میرقصد . سعی میکند پدر را آرام کند . پدر به من نگاه میکند و با اخم میگوید :« چی شده ؟ » رو به روی پدرم میایستم ، تعظيم میکنم و میگویم :« پدر ، از دست برادرم ناراحت نباش . او جوان است و عاشق . بهش فرصت بده شاید آن دختر از شاهدخت میرا بهتر باشد . شاهدخت میرا خودخواه است . او نمیتواند همسر خوبی برای آکوا باشد . »
مادر با اخم میگوید :« تو خودت بیشتر از هرکس دیگه ای میدانی ، اگر آکوا با یک شاهدخت ازدواج نکند ، مردم پشت سرمان حرف در میآورند . بیشتر از این پدرت را عصبانی نکن . » دستم را محکم فشار میدهم . نباید دروغ بگویم ، اما این به خاطر برادرم است . با ناراحتی میگویم :« او یک دختر از قصر در دوردست هاست . » پدر با تعجب به من نگاه میکند و با اخم میگوید :« یک دختر از قصری در دوردست ؟! او کیست ؟ نامش چیست ؟ چه شکلی است ؟ »
از همین میترسیدم . اگر به پدر اسم و شکل لایلا را بگویم ، پدر قطعا پدر میفهمد که او انسان است . با ناامیدی میگویم :« او لیا است از سرزمین های شمالی . » نمیدانم حرف هایم را باور کرده یا نه . کاش نمیکرد . انسان ها موجودات عجیبی هستند . یک روز دوستت هستند و روز دیگر از پشت بهت خنجر میزنند .نمیدانم اگر پدر بفهمد لایلا یک انسان است چقدر عصبانی میشود . فقط میدانم از الآن هم عصبانی تر میشود . نمیتوانم بیش از این دروغ بگویم . سعی میکنم خودم را آرام نشان دهم . نفس عمیقی میکشم و ادامه میدهم :« من درمورد او چیزی نمیدانم . از آکوا بپرسید . او بیشتر میداند . »
با ناراحتی از اتاق پدرم بیرون میروم و به سمت اتاق آکوا حرکت میکنم . امیدوارم آکوا دوباره پدر را عصبانی نکند . پدر با صدای آرام میگوید :« کورالین » میایستم و به عقب نگاه میکنم . پدر میگوید :« اگر سعی کنی دروغ بگی ، فقط خودت را به زحمت میاندازی . » نفس عمیقی میکشم و میروم .
اقیانوس خونین ⁴ به لیست هنر نوشته ها افزوده شد.
توسط Mr heartbreak
_________
مرسییییی عزیزممممممممم 🎀🌸✨💜💚