به نام خدا رسیدیم پارت ۵ یادت نره پارت های قبلی رو بخونی !😁
آکوا : از وقتی خواهرم بیرون رفت ، کمی میگذرد . تو پوست خودم نمیگنجم . گاه وارونه روی تختم دراز میکشم . گاه در آینه نگاه میکنم و به پوست تیره ام دست میکشم . گاه با خودم تصور میکنم که فردا شب با لایلا قرار گذاشته ام . آرام و قرار ندارم . در همین حین خواهرم را دیدم . نفهمیدم کی وارد اتاق شد . قیافه اش غمگین است . با ناراحتی میگویم :« چه شد ؟ اجازه داد ؟ » با ناراحتی میگوید :« به پدر گفتم که او یک دختر از سرزمینی دور است . گفت او کیست . گفتم اسمش لیاست و از سرزمین های شمالی است . اما پدر شک کرد که من دروغ میگویم . من که بهت گفته بودم ، دروغ گفتن فایده ندارد . » با ناراحتی آه بلندی میکشم . خواهرم ادامه میدهد :« ولی به پدر گفتم که تو راجب آن دختر بیشتر میدانی . شاید اگر تو با او حرف بزنی ، بیشتر باور کند . »
نفس عمیقی میکشم و به سمت اتاق پدرم میروم . در را باز میکنم و تعظیم میکنم. پدر آرام تر به نظر میرسد . پدر با آرامش میگوید :« آکوا ، در مورد آن دختر به من بگو . » حرف های کورالین را مرور میکنم :« لیا از سرزمین های شمالی . » نفس عمیقی میکشم و میگویم :« اسمش لیاست . از سرزمین های شمالی . من او را بالای آب دیدم . » پدر با اخم ملایمی میگوید :« بگو چه شکلی است ؟ رفتارش چطور است ؟ » مادر با نگاهی مرموزانه میگوید :« چه فرقی دارد . او شاهدخت نیست . نمیتواند با آکوا ازدواج کند . » من میگویم :« او دختر زیبایی است . موهایش به رنگ شب است و چشمانش مانند دریاست . مطمئنم که او به زیبایی شاهدخت هاست . خیلی مهربان است . »
پدر میگوید :« او از چه نژادیست ؟ پری دریایست ؟ یا چیز دیگر ؟ راستش را بگو ؟ » کمی مکث میکنم . نمیتوانم دروغ بگویم . بالاخره میفهمد . دلم میخواهد فرار کنم . با نگرانی میگویم :« او پری دریایی نیست . » مادر با اخم میگوید :« اگر پری دریایی نیست ، پس چیست ؟ سایرن یا کراکن ؟ » مشتم را میفشارم و با نگرانی میگویم :« نه ... اهل خشکی است . » پدر کمی مکث میکند . بعد عصبانی میشود . با داد میگوید :« آکوا ، تو به خشکی رفتی ؟ »
با صدای لرزان میگویم :« نه ، من به خشکی نرفتم . او در حال غرق شدن بود . من او را نجات دادم . قسم میخورم که زیاد روی خشکی نماندم . » پدر با عصبانیت می گوید :« بس است . تو نمیتوانی با یک فرد اهل خشکی ازدواج کنی . همین الان برو تو اتاقت . » با ناراحتی و از اتاق بیرون میروم و در را محکم میبندم . دلم میخواهد گریه کنم ، اما غرور نمیگذارد .
نظرات بازدیدکنندگان (0)