به نام خدا رسیدیم پارت ۶ یادت نره پارت های قبلی رو بخونی !😁 ببخشید که اینقد طول کشید
دکتر کمی مکث کرد ، بعد گفت :《 حتی زمانی که مرخص شدی هم نمیتونی زیاد به خودت فشار بیاری . باید سه ماه بازی رو کنار بزاری 》 لوکا عصبی تر شد . قلبش شروع کرد به تندتر زدن . چشمانش جوری بود که انگار میخواست گریه کند . دکتر گفت :《 آروم باش . اینجوری بیشتر به خودت آسیب میزنی . نفس عمیق بکش . 》 لوکا نفس عمیقی کشید و کمی آرام تر شد ؛ اما هنوز ناراحت بود . دکتر از اتاق بیرون رفت . علی دستش را روی سر لوکا کشید و گفت :《 ناراحت نباش ... فقط سه ماهه دیگه . چشم بهم بذاری تموم شده 》 لوکا کمی اخم کرد و گفت :《 تنهام بذار ... میخوام تنها باشم 》بعد خوبید و پتو اش را تا سرش کشید . علی از اتاق رفت بیرون و آهی کشید . رضا گفت :《 چی شد ؟ دکتر چی گفت ؟ 》 علی با ناراحتی گفت :《 تا یه هفته باید تو بیمارستان بمونه . تازه بعد از مرخص شدن ... باید تا سه ماه بازی نکنه 》 رضا با ناراحتی گفت :《 وای ... واقعا ناراحت کننده است ... لوکا بیچاره 》 علی گفت :《 شما برگردید خونه ، من اینجا میمونم حواسم به لوکا باشه 》 رضا با لبخند گفت :《 باشه ... اگه خسته شدی ، بهم زنگ بزن تا بیام 》 علی لبخند زد و گفت:《 باشه 》
علی روی صندلی ها نشست . رضا و فاطمه رفتند . لوکا داخل اتاق داشت اشک میریخت از خدا گلایه میکرد . با اخم به خدا گفت :《 آخه تو چرا با من این کارو میکنی ؟ مگه من چه کار کردم که لایق همچنین مجازاتی باشم ؟ اون روزها که به خاطر موهام اذیتم میکردن و طردم کردن ، تو کجا بودی ؟ حالا که بعد از اون همه سختی بالاخره یه جایی پیدا کردم ، دوباره ... چرا ؟ 》 بعد از کمی گریه کردن دیگه حرف نزد ، فقط عصبانی بود . بعد کمی یاد حرفهای معلم عربیاش افتاد . آن مرد مهربان با ریش سفید ، همیشه بعد از کلاس میگفت :《 بچه های گل ، خدا هیچ وقت برای بنده هاش بد نمیخواد . حتی اگه داخل بدترین شرایط قرار بگیری ، حتما خیری توش هست . وقتی دنیا اون جوری که شما میخواید پیش نمیره ، یعنی خدا سرنوشت بهتری براتون در نظر داره . 》بعد از حرفایی که زد پشیمون شد و از عذاب وجدان شروع کرد به گریه کردن . با خدا گفت :《 ببخشید خدا ... من ... نمیدونم چرا این طوری شدم . میدونم که تو بهترین رو میخوای برام . فقط ... فقط یه کم سخته . 》صدای گریه اش توی اتاق خالی پیچید . ولی این بار ، گریه ی عصبانیت نبود . گریه ی تسلیم بود .
صدای گریه ی لوکا تا بیرون از اتاق رفت و علی صدای او را شنید . فورا دوید داخل اتاق و با نگرانی گفت :《 چی شده ؟ حالت خوبه ؟ 》 لوکا نفس عمیقی کشید تا آرام شود و اشک هایش را پاک کرد . با ناراحتی گفت :《 چیکار کنم خدا منو ببخشه ؟ 》 علی با تعجب گفت:《 چی ؟ 》 لوکا با بغض گفت :《 حرفایی به خدا زدم که نباید میزدم ... اون موقع عصبانی بودم اما الان ... خیلی پشیمونم . 》 علی لبخند زد و گفت :《 همین که پشیمون شدی ، خدا خودش میبخشه . تازه خدا از حرفایی که از روی عصبانیت لحظه ای زده میشن ناراحت نمیشه . 》لوکا اشک هایش را پاک کرد و لبخند غمگینی زد . کمی بعد گفت :《 میشه برام آب بیاری ؟ خیلی تشنمه 》 علی گفت :《 بذار از دکترت بپرسم . شاید برات بد باشه 》 لوکا سرش را به نشانه تائید تکان داد . علی از اتاق بیرون رفت و به سمت اتاق دکتر حرکت کرد . کمی بعد پیش لوکا برگشت و گفت :《 شرمنده ، دکتر گفت نمیتونی آب بخوری . گفت باید چهار ساعت از به هوش اومدن بگذره . یکم تحمل کن 》
لوکا نفس عمیقی کشید و با خودش گفت :《 آه ... بدتر از شرایط امام حسین و یارانش که نیست ... باید تحمل کنم 》 علی ادامه داد :《 اممم ... میخوای از خونه یه چند تا کتابی ، چیزی برات بیارم سرگرم شی ؟ 》 لوکا سرش را تکان داد و گفت :《 باشه 》بعد رفت . لوکا داشت فکر میکرد تا تشنگی یادش بره . همین طور که چشم هایش را بسته بود ، صورت فاطمه جلوی چشم هایش مجسم شد . اون روسری سورمه ای کمرنگ ، اون نگاه خجالتی ، اون دست های لرزانی که زخمش را بست . لبخند کوچکی زد . قلبش تندتر از قبل زد . با خودش گفت :《 این دیگه چه حسی ست ؟ چرا قلبم تند تر میتپه ؟ 》 کمی بعد علی آمد و چند تا کتاب روی میز کنار تخت گذاشت . بعد گفت :《 اگه خواستی هر کدوم رو بخونی فقط صدام کن تا بهت بدم 》 لوکا سرش تکان داد و گفت :《 باشه ... اممم میگم علی من حس عجیبی دارم ... 》 علی گفت :《 طبیعیه ... امروز دوبار بهت حمله شده . 》 لوکا سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت :《 اون جوری نه ... حس میکنم یه نفر هست که نمیتونم بهش فکر نکنم 》 علی لبخند زد و گفت :《 اگه دختر باشه ، به احتمال زیاد عاشقش شدی ،ولی آخه کی هست که تو عاشقش بشی 》 لوکا لبخند کجی زد و گفت :《 عام ... خب خواهر رضا ... 》 علی چشمانش گرد شد و با تعجب گفت :《 وایسا چی ؟! عاشق اون شدی ؟ خب منطقیه دیگه . اون تو رو نجات داد . 》
سلام دوستان الان متوجه شدم که این داستان چون موضوعش قاشقانه هست ، نمیتونه داخل تستچی باشه . متاسم ولی باید بگم دیگه داخل تستچی نمیذارمش 😭😭😭
دوستان به دلیل طولانی بودن این پارت ناظر ردش میکرد. منم مجبور شدم کمترش کنم . شرمنده
عالیییییییهههههههههههه داستانت قشنگ عشق کردم لذت بردم. داستان خلاقانه جدید یکم مذهبی که چیزهای خوبی رو بهمون یادآور میشه فوق العاده ایییییییییییییی. خدا قوت بانو بدرخشی در پناه خدا
مرسی عزیزم
من تقربا مذهبی ام و واقعا باور دارم که با یاد خدا آدم آرامش میگیره بقیه چیزا سطحی هست آرامشش .
دوست داشتم بقیه هم به این آرامش برسن
سلام ، پیوی کارت دارم
👏👏👏
عالییی
منتظر پارت بعدمم
اوکی الان میذارم
مرسی 😊