این قسمت ۲۱ هم به درخواست یکی از کاربر های عزیز و گرامی می نویسم و با اجازه خودش و شما این قسمت هم مثل قسمت ۲۰ با هوش مصنوعی ساخته شده. امیدوارم که خوشتون بیاد.
چی میشد اگر آنگ فرار نمیکرد؟ ۱. شبی که بادبانها باز نشدند شب طوفانی در معبد هوای جنوبی. آنگِ دوازدهساله، در آستانهٔ فرار، روی آپا نشسته است. افسار گاومیش پرنده در دستانش میلرزد. راهب بزرگ گیاتسو در آستانهٔ در ایستاده و با چشمانی پر از عشق و اندوه نگاهش میکند. آنگ به او نگاه میکند و میگوید: «من نمیخوام آواتار باشم. من فقط میخوام یه بادافزار معمولی باشم.» اما در این دنیا، گیاتسو به جای اینکه فقط تماشا کند، قدمی به جلو برمیدارد. کنار آپا زانو میزند، دست روی شانهٔ آنگ میگذارد و میگوید: «آنگ... هیچکس نمیتونه تو رو مجبور کنه که آواتار باشی. اما میتونی انتخاب کنی که باشی. و من قول میدم، هر قدم این راه رو با تو بیام. تو تنها نیستی.» چیزی در قلب آنگ میشکند. نه از ترس، که از تنهاییای که فکر میکرد محکوم به تحملش است. او به چشمان گیاتسو نگاه میکند و میبیند که تنها نیست. آرام آرام از آپا پایین میآید. افسار را روی زمین میگذارد. و در آغوش گیاتسو، گریه میکند. گریه برای کودکیای که باید زودتر از موعد تمام شود، اما نه در تنهایی یک کوه یخ، که در گرمای آغوش یک پدر معنوی. آن شب، آنگ فرار نمیکند. او میماند تا با سرنوشتش روبرو شود.
۲. آموزش آواتار در زمان صلح (وظیفهای برای نجات جهان) تصمیم راهبان تغییر میکند. به جای فرستادن آنگ به معبد هوای شرقی برای جدا کردنش از گیاتسو، آنها میپذیرند که آنگ با حمایت گیاتسو، آموزش آواتاری خود را آغاز کند. گیاتسو به عنوان مربی معنوی و پدرخوانده، در تمام سفرها همراه اوست. آنگ به سرعت بر عنصر آب در قطب شمال، تحت آموزش استادان قبایل آب، مسلط میشود. او با کوروک، آواتار قبلی (که روحش را در دنیای ار.واح ملاقات میکند)، ارتباط عمیقی برقرار میکند و از اشتباهات او درس میگیرد: «با تاریکی نجنگ، آنگ. روشنایی را بگستران.» سپس به پادشاهی خاک میرود و در با سینگ سه، تحت آموزش استادان خاک، فروتنی و استقامت را میآموزد. او دیگر یک پسر بچهٔ بازیگوش نیست که فقط بخواهد با حیوانات بازی کند (هرچند هنوز هم این کار را میکند). او یک آواتار جوان، مصمم و در حال رشد است که میداند جهان به او نیاز دارد. در شانزده سالگی، او سه عنصر را کاملاً در اختیار دارد و فقط آتش باقی مانده است.
۳. خیزش آتش: حملهای که با آواتار روبرو شد و سرانجام، ح.ملهٔ ملت آتش فرا میرسد. سوزین، با استفاده از قدرت ستارهٔ دنبالهدار، تصمیم میگیرد ته.دید آواتار را قبل از اینکه کامل شود، نابود کند. او شخصاً ناوگانی عظیم را به سمت معبد هوای جنوبی هدایت میکند. اما این بار، معابد هوا بیدفاع نیستند. آنگِ شانزدهساله، با تسلط بر سه عنصر و همراهی گیاتسو و راهبان جنگجو، در برابر ارتش آتش میایستد. نبرد معبد هوای جنوبی، به یک افسانه تبدیل میشود: آواتار جوان، سوار بر آپا، با قدرتی که از دل طوفان میگیرد، کشتیهای آتشین را یکی پس از دیگری از کار میاندازد. گیاتسو و راهبان، با هماهنگی کامل، طوفانی از باد و شن و آب ایجاد میکنند. سوزین، در یک دوئل نفسگیر با آنگ، زخمی میشود و عقبنشینی میکند. او میگوید: «این پایان کار نیست، آواتار.» و آنگ، در میان خرابههای معبد که هنوز پابرجاست، پاسخ میدهد: «میدانم. اما این شروع پایانِ کار توست.» حملهٔ ملت آتش دفع میشود، اما جنگ صدساله به شکلی دیگر آغاز میشود. نه به صورت یک نس.لکشی کامل، که به صورت یک ج.نگ جهانی تمامعیار و طولانی، با حضور یک آواتار در میدان نبرد.
۴. صلحی که با دستان خود ساخته شد جنگ صدساله، در این دنیا، شاید پنجاه سال طول بکشد. آنگ، در اوج قدرت، با کمک متحدانش از قبایل آب، پادشاهی خاک، و حتی برخی از آتشافزاران مخالف سوزین، به تدریج ماشین جنگی ملت آتش را عقب میراند. لحظهٔ تعیینکننده، نه در یک نبرد نهایی با آتشافروز، که در یک معاهدهٔ صلح تاریخی رقم میخورد. آنگ، به جای ک.شتن دشمنش، راهی برای خلع قدرت شاخهٔ جنگطلب خانوادهٔ سلطنتی پیدا میکند. او با ایرو (که در این دنیا، یک ژنرال جوان و در حال شکوفایی است، نه یک پیرمرد شکستخورده) متحد میشود. ایرو که تحت تأثیر فلسفهٔ آنگ و صلحطلبی او قرار گرفته، علیه پدرش سوزین کودتا میکند و تاج و تخت را به دست میگیرد تا جنگ را پایان دهد. آنگِ چهلساله، در کنار ایرو، پیمان صلح را امضا میکند. او تمام عمرش را وقف این لحظه کرده. موهایش جوگندمی شده، اما چشمانش هنوز همان برق مهربان کودکی را دارد. او به ایرو میگوید: «ما دشمن به دنیا نیامدیم، آتشافروز ایرو. ما را دشمن ساختند. امروز، ما دوست به دنیا میآییم.» جهان، پس از پنجاه سال ج.نگ، طعم صلح را میچشد. نس.لکشی بادافزارها هرگز کامل اتفاق نمیافتد. معابد هوا پابرجا میمانند، هرچند زخمی. و بادافزارها، تحت حمایت آواتار آنگ، دوباره رشد میکنند.
۵. میراث: پدری که هرگز فرار نکرد و در نهایت، بزرگترین تفاوت: آنگ هرگز خانوادهاش را ترک نمیکند. او که خود طعم رها شدن (حتی اگر برای یک شب) را نچشیده، در لحظهٔ تصمیمگیریِ سرنوشتساز، انتخاب میکند که در کنار فرزندانش بماند. تنزین، کیا و بومی زیر سایهٔ پدری بزرگ میشوند که نه یک یادگار غایب، که یک حضور گرم و دائمی است. آنگ به آنها میآموزد که آواتار بودن، به معنای فدا کردن خانواده نیست. به معنای گسترش دادن خانواده است تا تمام جهان را شامل شود. میراث او، نه یک ملت هوای بازسازیشده با عجله، که یک جهان متعادل است، با چهار ملتی که بالاخره یاد گرفتهاند در صلح زندگی کنند. و در مرکز این جهان، معبد هوای جنوبی، به عنوان یک دانشگاه صلح و روشنگری میدرخشد، جایی که آواتار آنگ و استاد گیاتسو، در کنار هم، به نسلهای بعدی میآموزند که قویترین عنصر، نه آتش، که عشق است.
نظرات بازدیدکنندگان (0)