شیراکومو؛ قهرمان فراموشگشته داستان پسری که میخواست آسمان را نجات دهد، اما در تاریکترین سایهها مدفون شد
در سالهای طلایی دبیرستان یو.ای، وقتی هنوز دنیا اینقدر تاریک نشده بود، سه نفر بودند که عهد بسته بودند با هم یک دفتر قهرمانی تاسیس کنند: شوتا آیزاوا، هیزاشی یامادا و اوبورو شیراکومو. شیراکومو پسری پرانرژی، شوخطبع و بینهایت مهربان بود. کوسهی او «Cloud» بهش اجازه میداد ابرهایی با چگالیهای مختلف بسازد که میتوانستند وزن افراد را تحمل کنند. او مثل ابرها رها، سبکبال و همیشه آمادهی کمک به دیگران بود. در حالی که آیزاوا به خاطر کوسهی بدون آسیبش (پاک کردن کوسه دیگران) دلسرد بود، اوبورو همیشه به او انگیزه میداد.
شاید بپرسید چرا آیزاوا (Eraser Head) همیشه آن عینک مخصوص زرد را به چشم میزند؟ در دوران دبیرستان، آیزاوا به دلیل اینکه نمیتوانست هنگام مبارزه مستقیم به دشمنان نگاه کند و مکان نگاهش لو میرفت، دچار ضعف بود. شیراکومو با خلاقیت خودش پیشنهاد داد که آیزاوا از این عینک استفاده کند تا دشمنان متوجه جهت نگاه او نشوند. اوبورو عینک خودش را به آیزاوا بخشید. این عینک فقط یک ابزار جنگی نیست؛ این عینک نگاهِ شیراکومو به دنیاست که هنوز روی صورت آیزاوا باقی مانده است.
در جریان دورهی کارآموزی در آژانس قهرمانی «Purple Assembly»، شیراکومو و آیزاوا با یک شرور غولپیکر به نام Garaki’s Monster مواجه شدند. وقتی ساختمانها شروع به ریزش کردند، شیراکومو متوجه گروهی از کودکان مهدکودکی شد که در مسیر سقوط آوار بودند. او بدون لحظهای تردید، با استفاده از ابرها خودش را سپر بلا کرد و تمام آوار سنگین ساختمان را به جان خرید تا بچهها زنده بمانند. وقتی آیزاوا پیکر بیجان او را از زیر آوار بیرون کشید، صمیمیترین دوستش دیگر نفس نمیکشید. رویای سهنفرهی آنها در سن ۱۷ سالگی متلاشی شد.
اما تراژدی واقعی پس از مرگ او رقم خورد؛ جایی که حتی ج*س*د او هم به آرامش نرسید. «همه برای یکی» (All For One) و دکتر گاراکی، جسد شیراکومو را از بیمارستان ربودند. آنها با ترکیب کوسهی ابر او با چندین کوسهی تاریک دیگر، اولین نوموی هوشمند و سخنگو یعنی کوروگیری را خلق کردند. پسری که بزرگترین آرزویش نجات مردم و گرم کردن دلها بود، حالا تبدیل به وفادارترین سایه و وسیلهی حملونقل برای نابودی جامعهی قهرمانان و محافظت از تومورا شیگاراکی شده بود.
سالها بعد در زندان فوقامنیتی تارتاروس، آیزاوا و پرزنت مایک با کوروگیری روبرو شدند. آیزاوا با فریاد و اشک، خاطرات گذشته، روزهای بارانی و عهدی که بسته بودند را فریاد زد. در یک لحظهی دراماتیک و تکاندهنده، برای چند ثانیه بندهای کنترلِ مغزیِ نومو پاره شد. بخشی از مه سیاه کنار رفت، چشمهای اوبورو نمایان شد و با همان صدای قدیمی صدا زد: «شوتا… بیا با هم… قهرمان بشیم…» این لحظه ثابت کرد که روح اوبورو هنوز در اعماق آن پوستهی تاریک زنده است و برای آزادی دستوپا میزند. اسلاید هفتم : چرا آیزاوا به یک معلم سختگیر تبدیل شد که مدام دانشآموزان بیلیاقت را اخراج میکرد؟ پاسخ در مرگ شیراکومو نهفته است. آیزاوا نمیخواست هیچ نوجوان خامی قبل از اینکه آمادگیِ مواجهه با بیرحمی دنیا را داشته باشد، جانش را از دست بدهد. اخراج کردنهای موقت او، روشی برای محافظت از جان آنها بود. شیراکومو هرگز یک قهرمان حرفهای با نام رسمی نشد، اما با رفتنش، معلمی را ساخت که جان صدها قهرمان نسل جدید را نجات داد.
خسته نباشی خیلی خوب بوددد
ای جانم ای خدا قربون شیراکومو برم😭😭😭🥹🥹
:)
عالی بود ❤
نظر لطف شماست:)
ببخشید بی محتواست ؛ سعی کردم تکرادی نباشه