انگار فرش آسمون رو تکوندهن و ستارهها رو ریختهن روی سطح آبها و قلهی کوهها. ستارهها هم از ترس اینکه نکنه از قلهی کوهها سر بخورن و راهشون به کویر برسه، یا دریا تو دهنش مزهشون کنه، به مهتاب التماس میکنن که از اون بالا مواظبشون باشه. اما مهتاب که تفاوت ستارههای ریزه میزهی خودش و ستارههای کم فروغ و حیرون کف خیابونها رو نمیدونه. از اون موقع، ماه هرشب پشت شاخههای درختها و چشم اقیانوسها قایم میشه.. تنها چیزی که میخواد اَدای دِینش به ستارهها و از دور نگاه کردنشونه. بدون اینکه بدونه اونها آدمن، ستاره نیستن و روح شکستنیشون چطور قراره دل صاف و سادهش رو برنجونه. اینجاست که داستان ما آغاز میشه.
شاید اون اول اولها، شب هم مثل روز روشن بوده. ولی بعدش غم و غصهی آدمها تصمیم گرفته توی تنهایی و بیکسی روی سرشون خراب بشه؛ وقتی خواب به چشمشون نمیآد، وقتی ته قصه غمانگیز میشه، وقتی جیرجیک میخواد آواز بخونه، وقتی شبپره میشینه پشت پنجره، وقتی بارون یادگار معشوق میشه و آدمی میره در رو براش باز کنه.. غم هم پشت سرش وارد میشه، مهمون ناخونده میشه. اونجاست که به خودت میآی و میبینی داره گریهت میگیره، سکوت دو دستی گلوت رو چسبیده و اون فکری که کل روز انکارش کردی دیگه تا صبح قرار نیست ولت کنه. خیال میکنی فریادهای خاموشت لیاقت هیچ گوش شنوایی رو نداره اما وقتی هیچکس اونجا نبوده، مهتاب از دور حواسش بهت بوده.
مهتاب که از روز نخست خودش رو مادر و مونس ستارهها میدونسته و حالا اونها رو با آدمها اشتباه گرفته، یواش یواش با غصهی آدمها همراه میشه. از کارشون سر در میآره. عاشقانههاشون رو میبینه، خیانتهاشون، تراژدیهاشون، تنهاییهاشون و روایتهاشون، همه چی رو میبینه. قلبش درد میگیره. دل مهربون مهتاب که طاقت اندوه ستارههاش رو نداره. انقدر رنج و بغض و غربت و دلتنگی میبینه که رنگ از صورتش میپره. بیمار میشه. هذیون و جنونش برای آدمه، بیماری و تب و لرزش برای مهتابه. آدم همینجور درد میکشه، آه و افسوسش برای مهتابه. از یه جا به بعد، آسمونشم تنگ میشه. آلوده میشه. به خُردههای شکستهی دلها و اشکهای هجرون چشمها آلوده میشه.
شب یه زمانی روشن بوده و ماه انقدر بیمار نبوده. ولی دنیای آدمها رو که میبینه، رنگ صورتش که میپره هیچ، شبش هم سیاه میشه. همه چیز بوی غم میگیره. بوی خونی که ماه گریه میکنه و گرد و غباری که آسمونش رو کدر میکنه. برای همین شب از روز آرامش بیشتری داره؛ نه چون تاریکه. بلکه چون اون تاریکی، نقطهای برای جمع شدن تموم دردهای جهانه. یه جور که انگار خود ماه هم هرشب داره گریه میکنه و مردم رو به غمخونهای که وا کرده دعوت میکنه. تو غمخونهی ماه آدم احساس شرمندگی یا رنجش نمیکنه، انگار خونهی خودشه. حتی اگه بیخونهمون باشه.
آدمها گم میشن، کتابها تموم میشن، گلها پژمرده میشن، شعرها خطخطی میشن، عطرها تموم میشن، عکسها سوزونده میشن، خونهها خراب میشن، صداها خاموش میشن و خاطرهها دفن میشن. داستانهای آدمهایی که یه روزی، یه زمانی، مثل ما زندگی میکردن، از سوی تموم دنیا فراموش میشن. ولی ماه هیچوقت فراموش نمیکنه. چون خودش دقیقا اونجا بوده. حالا ماه هرشب گریه میکنه. برای تموم غمهایی که از اول دنیا آدمها داشتن تا الان، گریه میکنه. آسمونش هم هرشب سیاه و سیاهتر میشه..
خیلی زیبا و شیرین بود🫠💓
وای خیلی ممنونمم😭😭💘💘
چقدر دلنشین😭 ✨
فدای شمااا خوشحالم خوشت اومده😭✨
حس میکردم که مادربزرگم داره برام قصه میگه ،قصه ی ماه و ستاره هاش ، قصه ی آدم هایی که همدمی داشتن تو تنهایی و ...
لحن داستان خیلی برام شیرین بود ،خود داستان هم شیرین تر
عالی بود
وااییی🥹🥹🥹 ذوقققق😭💘
خیلی ممنونم از نظر قشنگت و وقتی که گذاشتیی:))
باعث افتخارمه شنیدن این حرف و دربارهی قصههای مادربزرگها.. چه تشبیه خوشحال کننده و نازی😭
خسته نباشیی
قربون شماا😭💘
عالی
ممنونممم