دروددد.این پارت از دیدگاه جاپسه:)🫰🏻😭
امیدوارم بتوانم سر پا بمانم.میترسم وقتی جلویش ایستادم ضعف را در پاهایم حس کند. یا بدتر...روی زمین بیوفتم. درد لعنتی وقتی اثرات جسمانی کمی نشان میداد میتوانستم با خنده و زدن به در بیخیالی همه چیز را جمع کنم و کسی هم از هیچ چیز بویی نبرد.اما پاهایم سست شده است و هر لحظه میترسم روی زمین بیوفتم.خواب از چشمانم رفته و گودی های تیره، زیر چشمانم را گرفته اند. بدن کوفتی ام هم هر وقت میخواهم یک طور جلوی اشک های کوفتی تر از خودش را بگیرم، می لرزد.
اما خب لرزش را فقط خودم و...شاید آریک متوجه میشویم. نفس عمیقی میکشم و کمی موهایم را صاف میکنم. اول لبخند و بعد در میزنم. رایان از درون اتاق درمانگاه جواب میدهد.«بله؟» در را بدون وقت تلف کردن های الکی (همان هایی که باید منتظر بمانی بهت اجازه ی ورود بدهند و اینا ها....)باز میکنم و وارد اتاق میشوم. یک تخت، یک پارچ آب، لیوان، چند داروی عجیب و غریب و بانداژ آنجاست. آها___چیز__رایان هم هست.
جلو میروم. او لبخند میزند و دست تکان میدهد.چیزی می گوید اما صدایش در سرم می پیچد.خودش هم انگار هی تکان میخورد. نه فقط او. تخت. دارو ها...همه ایشان انگار دور سرم می چرخند.باید بایستم. نباید روی زمین بیوفتم. من نباید___ بله نباید بیوفتم اما افتادم. ای لعنت بهش.خوشبختانه رایان قبل از آنکه کامل بیوفتم مرا می گیرد. «هی جاپس...خوبی رفیق؟» به او نگاه نمیکنم.
در عوض چند بار پلک میزنم و می گویم.«عالیم! فقط آب میخوام.» او سرش را لمس میکند و( آخ) خفه ای می گوید. وقتی مطمئن میشود میتوانم بنشینم دستم را رها می کند و کمی از پارچ آب کنار تختش برایم میریزد. لعنتی به او که نباید میگفتم. او نباید از جایش بلند بشود.لیوان را به دستم میدهد و من هم لاجرعه سر میکشم.«جاپس خوبی؟» به او لبخند میزنم.دیدم بهتر شده است و دیگر چیزی آنقدر ها نمی چرخد.«آره خوبم...عالی!»لبخند میزند.میداند دروغ میگویم اما این را هم میداند که دلم نمیخواهد به رویم بیارود که میداند دروغ میگویم. اصلا چه گفتم؟ فقط چرت و پرت پشت سر هم سوار میکنم!خب شانس هم که ندارم. مثلا الان نمیشد قبل از آنکه وارد اتاق بشوم سرم گیج برود و بیوفتم؟یا مثلا زمین درمانگاه را یکم نرم درست کنند؟ یه فرشی چیزی بندازن که اگه کسی سرگیجه گرفت افتاد استخونای بدنش از سفتی زمین تعجب نکنن؟
از او می پرسم «تو خودت...خوبی؟»او سری به نشانه ی تایید تکان میدهد.از جایم بلند میشوم، دوباره چند بار پلک میزنم و لبم را از درون می گزم تا حواسم سرجایش بیاید. او را هم کمک میکنم که روی تخت بنشیند. خودم هم کنارش روی تخت می نشینم.«چه خوب شد که بهوش اومدی رایان.» لبخند میزند.«آره...همه اش موقع بیهوشی اعصابم خورد بود کسی نیست سر سبزیجات خوردن با تو دعوا کنه.» خوشحالم که حالش انقدر خوب شده که شوخی میکند.
شاید هم میخواهد نشان بدهد که خوب شده. میخندم.«آره موقع بیهوشی تو تا میتونستم زیر بارون بدون لباس گرم رفتم.باورت میشه؟ با همین تیشرت سبزه زیر بارون یه ساعت وایستادم! تازه سبزیجاتو هم میریختم جلو گربه ها و....از اینجور کارا دیگه.» او خنده ی کوتاهی میکند. از همان هایی که یهو متوقف میشوند.«خب پس از فردا دیگه باید حتما بشینی کلم بروکلی بخوری.»آهی میکشم.«کاش سبزیجات منقرض میشدن.»میان خنده ام استرس بند بند وجودم را پر میکند.
آریک. میخواهند اخراجش کنند. نباید بگذارم اتفاق بیفتد.او دستش را روی پشتم می گذارد.«برای اون پسره ناراحتی؟» اون پسره منظورش آریکه! به او نگاه میکنم.«برانهیلد بهت گفته میخواد اخراجش کنه؟» جواب میدهد.«آره. رای گرفت. منم رای دادم.» تقریبا دنیا روی سرم خراب میشود.البته اگر همه امید هایمان به بن بست و سنگ و از اینجور چیزها بخورد را شبیه خرابی دنیا بندانیم،فکر کنم این اتفاق افتاده است.
بابا رایان توروخدااااااااا بس کن دیگه رایانههای......تو کارکتر مورد علاقه ام بودی......
عرــ
من بعد چهارمین اس تازه فهمیدم داستان از زبون جابسهــ
(فقط یه چیزی:منم رایانو دوست دارمم😭😂)
اولش نوشته بودم ــــ😭😂
انقد خوبه داستانت آدم نمیتونه صبر کنهــ
عررر مرسیی 😭😭
نههههههههههه( البته... میدونستم 🥲🗿)
نهههههه😭
اقا از رایان بدم میاد ولی بیچاره هم هست
بله بله صحیح😂🤏🏻
آها چیز رایانم اونجاست ( جاپس عالی هست )
عالی بود
جاپس یه حواس پرته واقعیه😂😭
مرسییی؛)
بیا فکر کنیم رایان مهربونه_
خسته نباشی🌚
آرـــ
مرسییی:))
نیس- ...
نههههه یک اخراج میشه نه؟:) بعد هم رو میبینن این دو تا؟عالی بودددد راستی پارت هم
عاممم اسپویل نمیکنمم...😭
جاپس و آریک منظورته؟!
مرسیییی:)))
آره آره😂
اسپویل؟ نه نه😂😭
عالی بود مثل همیشه✨🌷
مرسییی:))💖
مرسی که داستان رو ادامه دادی
مرسیی که میخونیش:)))😭💖