سلام قشنگای نیلوفر🧚♀ چقدر خوشحالم که به پستم سر زدید. این داستان مورد علاقه منه! حباب؛ ماجرای صدفی گوشه گیر در اقیانوس هند🌊 صدفی که نرم تنش را دوست ندارد. نرم تنش شبیه همسایه ای پیر و غرغرو صدفش را اذیت میکند. هرچند حباب هم قدر نرم تنش را نمی داند، به راستی حباب... شاید قدر زندگی کسالت آورش را نداند...
فصل اول🧊: حباب با شما صحبت می کند من حبابم. حبابی مثل تمام حباب های اقیانوس هند. وقتی میگویم حباب منظورم صدف است، خوب دقت کنید. نرم تنی که داخل من زندگی میکند خِرت نام دارد. این نام را من برایش گذاشتم چون زیاد کاهوی دریایی میخورد و خِرت خِرت میکرد. خیلی پرخور بود. از پرخوری سرتاپا قرمز و آبدار بود. سیر که می شد، میگرفت میخوابید و بعد غذایش را هضم می کرد. تا غذایش هضم میشد، باز گرسنه اش میشد. از گرسنگی بیدار میشد و من را به باغ سبزی اش میبرد تا چند تا کاهوی دریایی بخورد. علاوه بر شکمو بودنش، ترسو هم بود. خِرت همیشه نگران بود که خرچنگ ها او را بخورند. او با شنیدن کوچکترین صدایی، در تَه من گلوله میشد و با پایَش روزنهٔ من را میبست. خرچنگ ها هیچوقت به این پا نزدیک نمی شدند. شاید بنظرشان این پا بوی بدی می داد. گرچه دریا پای خرت را بارها و بارها شسته و آب کشیده بود. خِرت با روزی دوازده وعدهٔ غذایی و سی و شش دلهره اش، حوصله ام را سر میبرد. هیچ نرم تنی اینگونه نبود. نرم تن ها وقتی عبور ماهی های زیبا و رنگی را میدیدند، دست از خوردن بر میداشتند و محو تماشای ماهی ها میشدند. صدف هایشان شاد و خوشبخت بودند. مثل من نبودند که خانواده ام مدام سرزنشم کنند بابت نرم تنم.
فصل دوم🧊: ناراحتی حباب من گفتم حبابی ام مثل بقیه ی حباب ها، اما راستش اینطور نیست. بقیه ی حباب ها از دست نرم تنشان خسته نمیشدند ولی من چرا. نه اینکه از خِرت متنفر باشم، نه! فقط با او حوصله ام سر میرفت. مثل بچه هایی که روز های تعطیل وقتی یک ریز باران می بارد، حوصله شان سر میرود. گاهی اوقات که به باغ میرفتم، با صدف های خالی مواجه میشدم. خرچنگها نرم تنشان را کش/ته بودند. هیچ صدفی از خالی بودن خوشش نمی آید. از آن به بعد دیگر حرکت نمی کند، روی گل و لای می افتد و ماهی ها با دمشان به او لگد میزنند. من با نرم تنم که خیر سرم میشدم صدف پُر، به اندازه ی یک صدف خالی عذاب میکشیدم. فقط وقتی خوشحال میشدم که خرت برای سیر شدن، ده یا پانزده متر را بدون توقف طی میکرد. هیچوقت دورتر از اولین کاهویی که به چشمش میخورد نمی رفت اما حداقل یه تکانی خورده بودیم و من دنیا را میدیدم. هرچند دنیای بزرگی نبود. با خودم میگفتم آنجا، پشت مرجان ها، حتما باید منظره ای رویایی باشد...
فصل سوم🧊: خِرت می رود پری دریایی های جوان، درحالیکه مثل دی/وانه های کوچک می خندیدند و آواز میخواندند از کنار حباب گذشتند. خِرت با آواز پری های دریایی از خواب پرید –حباب، تویی که داری سروصدا میکنی؟ –نه خِرت، این پری دریایی ها هستن که دارن آواز میخونن. –نمیتونی بهشون بگی خ/ف/ه بشن؟ –چرا؟ خیلی خوب آواز میخونن که –خوب یا بد من رو از خواب میپرونن و باعث تپش قلبم میشن. نرم تن ها قلب دارن، سیستم عصبی پیچیده دارن! خرت با همان عصبانیت خوابید و بیدار نشد و حباب متعجب شد. حباب با یاد آوری جملات خِرت، نگران شد و گفت:(خِرت! خِرت! شکموی پر خور! بازم زیادی کاهو خوردیا! خرتِ بیچارهٔ من،جواب بده! باهام حرف بزن عزیزم! کمک! کمک!) حباب نمیتوانست داخل صدف خودش را نگاه کند. او از اسب دریایی کمک خواست. این موجودات جوانمرد و آمادهٔ خدمت هستند. اسب دریایی به درون حباب سرخورد و گفت:
🧊ادامه ی فصل سوم اسب دریایی به درون حباب سرخورد و گفت:(نرم تنت رو صدا نزن. اون مُ/رده!) تا این را شنید، غم بزرگی رنگ های درخشان حباب بیچاره را تیره کرد. اسب دریایی با مهربانی به شانه اش زد:(حباب، غمگین نشو. اون به فرشته های دریایی که میان اون رو ببرن لبخند میزنه...) در همین هنگام ندای خِرت از عروس دریایی های حامل ندا شنیده شد. انگار در دنیای دیگر خیلی عاقل شده بود. –ناراحت نباش. خوشحالم که میبینم انقدر منو دوست داشتی. وقتی پودر شدی(اشاره به م/رگ) میتونی بیای پیش من در طبقهٔ مبل های جاودان. –اما خِرت، من فقط اسکلت تو بودم و اسکلت ها روح ندارن. –اشتباه نکن. زمستون یه روح داره که اسکلتش تابستونه. اشکها یه روح دارن که همون اسکلت خوشحالیه. آدم ها یه روح دارن مه همون اسکلت بچگیشونه. به امید دیدار حباب! –خدانگهدار
فصل چهارم🧊: برنارد می آید... حباب، نزدیک خودش صدای بهم خوردن انبرهارا شنید. خرچنگی به اسم برنارد آمده بود. به او لقب گوشه گیر را داده بودند. چون در انزوا زندگی میکرد.او در صدفی قدیمی، کثیف و ترک خورده که کناره هایش جلبک زده بود زندگی میکرد –حباب، از اسب دریایی شنیدم خِرت مُ/رده. خوشحال شدم. صدف من رو ببین،زشته! از همه جا بهم فشار میاره! من نرم تنت رو میخورم و توی تو لونه میکنم. –برنارد، ازم نمیپرسی دلم میخواد یا نه؟ –من نیومدم ببینم خوشت میاد یا نه. من از خونه ی جدید استقبال میکنم. حوصله ام رو سر نبر وگرنه به صخره ها میکوبونمت! حباب دلش برای خِرت تنگ شد. خرت هیچوقت شاد نبود اما آزارش به کک های دریایی هم نمی رسید –من گشنمه حباب. میخوام نرم تنت رو بخورم. –باشه. اما امروز توی من لونه نکن. غصه دارم بزار تو حال خودم باشم. برنارد با انبرهایش سرش را خاراند –باشه. من اونقدر خرچنگ بدی نیستم. نرم تنت رو میخورم و بعد میام بیرون. فردا اسباب کشی میکنم. –ممنون! برنارد وارد صدف شد و ناگهان...
عالی بی نظیرررره بی نظیرررره 😂😍😍😍🥰🥰نه ولی خداییش با حال بود 😁😆🤩🥰
عالییی
پارت دومش کی میاد عزیز؟
خیلی قشنگ بود😃💗
حس خیلی خوبی به آدم میده