امروز یکی از اون روزهای معمولی و ساده بود که با لحظه های خوبش خاطره ی قشنگی برام ساخت 🤍🌷
امروز بالاخره ساعت ۹ از خواب بیدار شدم.😴☀️ از اون خوابایی که وقتی بیدار میشی، چند ثانیه طول میکشه بفهمی امروز چه روزیه.😂 وقتی اومدم بیرون، فهمیدم بابا و داداش کوچولوم از صبح رفته بودن بیرون و برگشته بودن... و یه جعبه بامیه هم خریده بودن!🥹🤎 نمیدونید چقدر ذوق کردم.😂😂 به نظرم بامیه یکی از اون چیزاست که هیچوقت نمیشه بهش «نه» گفت.😌
صبحانهمون هم یه ترکیب خیلی خوشمزه بود: چای، بامیه، نون تست و حلواشکری.☕🍩🍞 (آره... رژیم از فردا.🫠😂) بعد از صبحونه یه کم پیانو تمرین کردم.🎹✨ بعدش هم رفتم سراغ شیمی؛ چون بالاخره امتحان و درس، شوخیبردار نیست(درسته الان تابستونه ولی مرور درس های سال گذشته و پیشخوانی درس های آینده خیلی خوبه)🧪📚 البته یه بخش جذابتر هم داشت... برای موضوع شیمی یه نقاشی کشیدم که عکسش رو هم اینجا میذارم.🎨⚗️ راستش خودم از نتیجهش خوشم اومد.🤭
کمکم وقت ناهار شد و رفتم به مامان کمک کنم یه غذای گیاهی درست کنیم.🥦🥕 داخلش کلی سبزیجات رنگارنگ بود؛ فلفل قلمی، کلم بروکلی، کلم سفید، نخود، هویج، پیاز، کدو خورشتی، سیبزمینی، فلفل دلمه... بقیهشون رو هم راستش یادم نیست.🫠😂 ولی در نهایت خیلی خوشمزه شد. بعد از ناهار هم یه سالاد درست کردم و با هم خوردیم.🥗🤍
بعدش گفتم وقتشه دوباره با کمک مامانم هنر نمایی کنم🥞 بعد از اون همه خرابکاریهای دفعه قبل، این بار با استرس شروع کردم...😂 ولی خدا رو شکر این دفعه واقعاً عالی شد!🥹 دقیقاً همونی که میخواستم. (بالاخره یه موفقیت آشپزی ثبت شد!😌✌🏻) البته فکر نکنید خودم انقدر هنرمندما ! اینا رو با کمک مامانم درست کردم💖
از اونجایی که صبح مامانبزرگم زنگ زده بود و گفته بود عصر بریم پیشش، کمکم آماده شدیم.🤍 راستی، هفتهی دیگه هم دوقلوهای خالم به دنیا میان.🥹👶🏻👶🏻 مامانبزرگم هم یه هفته پیش خونهی خالم بود و امروز تازه برگشته. منم یه استایل خیلی راحت و بامزه زدم که عکسش رو هم اینجا میذارم.🤎✨(اصلا هم فکر نکنید پیراهن خونگیه😂)
خلاصه رفتیم سوار ماشین شدیم و چند دقیقه بعد رسیدیم خونه مامانبزرگم(خیلی نزدیکه آخه😂)همین که رسیدیم ، یهو عمهم زنگ زد.📞🤍 گفت یه مدت دیگه دوتایی با هم بریم تهران، به یه سری دلایل. منم هنوز داشتم به برنامهی تهران فکر میکردم که یهو گفت: «راستی برات دوتا کتاب هم گرفتم.»📚 فکر کنم اون لحظه قیافهم دیدنی شده بود.😂 آخه مگه میشه یکی بگه برات کتاب خریدم و آدم ذوق نکنه؟!🥹 از همون موقع هی دارم توی ذهنم حدس میزنم چه کتابایی باشن و امیدوارم زودتر ببینمشون.🤍
بعد از اون، با مامان و مامانبزرگم رفتیم یه پیادهروی عصرونه.🚶🏻♀️🌿 هوا واقعاً دلچسب بود؛ نه اونقدر گرم که آدم کلافه بشه، نه اونقدر سرد که بخوای زود برگردی. فقط آروم راه میرفتیم، حرف میزدیم و از هوای خوب لذت میبردیم. بعضی وقتا همین پیادهرویهای ساده، بیشتر از هر برنامهی دیگهای آدمو سرحال میکنن.🤍
وقتی برگشتیم خونه، دیگه کمکم احساس گرسنگی میکردیم.😅 رفتیم سراغ درست کردن شام و مثل همیشه هر کدوم یه گوشهی کار رو گرفتیم. از اون شامهای سادهای بود که وقتی بعد از یه روز شلوغ دور هم میخوریش، یه حس قشنگی داره.🍽️✨ بعد از شام هم یه کم نشستیم و گپ زدیم و خستگی کل روز تازه خودش رو نشون داد.🥹 از صبح کلی کار کرده بودم؛ از تمرین پیانو و درس خوندن گرفته تا آشپزی و پنکیک درست کردن و رفتن پیش مامانبزرگ و پیادهروی... برای همین دیگه احساس میکردم باتریم رسماً روی یک درصد مونده.😂🔋
خلاصه، این روز هم با همهی اتفاقای ریز و درشتش، با ذوقِ بامیه، یه نقاشی شیمی، یه پنکیکِ بالاخره موفق، خبرِ دوتا کتاب جدید و یه پیادهروی آروم، به قشنگترین شکل ممکن تموم شد.🥹🤍 حالا فقط مونده منتظر بمونم ببینم فردا قراره چه ماجراهای جدیدی برام پیش بیاد...😉🌷
چه روز خوبیی
کیک ها که همهه عالی ولی روباهه🛐🛐🛐
وایی لباست چقدررر قشنگ بود خیلی دنبالشم هیچ فروشگاهی پیدا نکردم نمیدونم چرا😫
کلا ولاگ خیلی قشنگی بود
قربونت🌷💖
وااای چقد گوگولیییییییی
هم خودت هم ولاگت✨
قربونت 💕🌻
خدا نکنه خوشکلم 🎀
ولاگ خیلی قشنگی بود✨
چه ولاگ نازنازی ای😭🌞💞
چقدر ولاگ ها ی تو خوبننن
قربونت💕
جالب بود
وااییی بینننظیییییرررر🧚🏻♀🧚🏻♀🧚🏻♀🧚🏻♀🧚🏻♀🧚🏻♀🧚🏻♀🧚🏻♀🧚🏻♀🧚🏻♀🧚🏻♀🧚🏻♀🧚🏻♀🧚🏻♀🧚🏻♀🧚🏻♀
همه کیک هات خوب شدن واقعا نمیدونم کدومو انتخاب کنم😺
عالی عالی عالی دوست شیم
واقعا ولاگ هات رو دوست دارم
قربونت مرسی🌷