امروز رو با یه لیست بلندبالا از کارها شروع کردم، جوری که انگار یه روز معمولی نیست، بلکه روز نجات جهانه! (یا حداقل نجات دادن برنامهی هفتهام! 😂)
صبح که بیدار شدم، تصمیم گرفتم اول یه صبحانه درست و حسابی برای خودم درست کنم. یه مدل پنکیکِ خاصِ خودم (که البته از جنس تخممرغ بود! 🍳).سفیده تخم مرغ رو حسابی زدمش، زرده و سفیده رو با هم قاطی کردم و رفت تو تابه. راستش رو بخواید، توقع نداشتم چ.رت و پرت نشه ولی واقعا خوب شد😂! بعدش هم یه کم یوگا تمرین کردم تا بدن و روحم یه جوری با هم چفت بشن. 🧘♀️
جنگ با کتابها (مرحلهی استانی نزدیکه!) بعدش رفتم سراغ زبان؛ چون شنبه کلاس دارم و میدونم اگه امروز رو از دست بدم، کارهای هفتهام مثل یه کوه روی سرم خراب میشه! 🏔️ تازه، یکشنبه یا دوشنبه مرحلهی استانی جشنواره خوارزمیه و من باید آماده باشم. بعد از زبان هم یه کم با پروژهی حساسم (که در مورد سرطان بود) سر و کله زدم و تمرینِ دفاع کردم. واقعاً فشار کاری زیاده، ولی خب، من از پسش برمیآم!
وقت ناهار شد… و من به ماکارونی نه گفتم! چون معدهام با ماکارونی اصلاً جور نیست و سنگینی میکنه. 🙅♀️ پس رفتم سراغ یه خوراکِ خوشمزه و من درآوردی؛ سیبزمینی، گوشت، پیاز و یه ترکیب جادویی از رب گوجه و رب انار که طعمش حرف نداشت! 😋
یه کم خوابیدم تا باتریم دوباره شارژ بشه و بعدش… بوم! پاشدم سراغ پیشخوانی ریاضی نهم و تمرین شیمی. (آره، میدونم، شنیدن اسم ریاضی و شیمی توی ولاگ شاید یکم خستهکننده باشه، ولی اینم از واقعیتِ زندگی من! 😂🧪)
بعد از اون همه درس و تمرین، یه وقتِ خیلی باحال و گرم با مامان و داداشم داشتم. با هم دمنوش عناب و خرما خوردیم و نشستیم رنگآمیزی کردیم. حس خوبی داشت، انگار زمان ایستاده بود❤️🎨
بعد از اون همه درس و تمرین، یه وقتِ خیلی باحال و گرم با مامان و داداشم داشتم. با هم دمنوش عناب و خرما خوردیم و نشستیم رنگآمیزی کردیم. حس خوبی داشت، انگار زمان ایستاده بود❤️🎨 و بالاخره… وقتِ خروج از مودِ درس و تمرین! پاشدم آماده شدم که برم مهمونی. موهامو یکم موج دار کردم و تصمیم گرفتم این دامن اوکراینی(چون زرد و آبیه بهش میگم دامن اوکراینی) رو بپوشم که عاشقشم! 😍(اسلاید بعدی عکسشو میذارم)
«خب، اجازه بدید اول از همه یه توضیحِ خیلی کوتاه و “خیلی ساده” بدم که قضیه پیچیده نشه… (چون خودش همین الان هم پیچیده شد! 😂) این هفته توی خانوادهی ما یه اتفاقِ بزرگ افتاده: دوقلوهای جدید از راه رسیدن! 🎉 آفرین به خودشون، ولی خب، نگه داشتنِ دو تا فرشتهی کوچولو هم یعنی یه دنیا کار و یه دنیا سروصدا. واسه همین خاله و مامانبزرگم (که البته الان احتمالاً از خستگی، همونهایی که وقتشون آزاده!) رفتن خونهی خاله تا یه کم اوضاع رو مدیریت کنن. اما خب… ما اینجا چی کارمون بود؟ 🤔
«خب، اجازه بدید اول از همه یه توضیحِ خیلی کوتاه و “خیلی ساده” بدم که قضیه پیچیده نشه… (چون خودش همین الان هم پیچیده شد! 😂) این هفته توی خانوادهی ما یه اتفاقِ بزرگ افتاده: دوقلوهای جدید از راه رسیدن! 🎉 آفرین به خودشون، ولی خب، نگه داشتنِ دو تا فرشتهی کوچولو هم یعنی یه دنیا کار و یه دنیا سروصدا. واسه همین یکی از خاله ها و مامانبزرگم رفتن خونهی خاله تا یه کم اوضاع رو مدیریت کنن. اما خب… ما اینجا چی کارمون بود؟ 🤔
ما تصمیم گرفتیم یه "عملیات نجات"ِ جدی انجام بدیم! چون بچههای اون خاله که رفته بودن، داشتن از حوصلهسررفتگی میمردن(و خب، داداشم هم که باید یه نفر باهاش بازی میکرد، مگه نه؟). پس سریع بستهبندی کردیم و راهیِ پارک شدیم تا یه کم انرژی تخلیه بشه و بالاخره یه جوری به این روزِ پر از رفتوآمد، یه رنگی بدیم! 🌳☀️»
اول از همه، از اونجایی که من معمولاً توی پارک حوصلهام سر میره (خدا میدونه چرا! 🤷♀️)، تصمیم گرفتم یه کارِ هوشمندانه بکنم و به جای رفتن به پارک، رفتم خونهی خالهام. با خودم گفتم: “اینجوری هم با خالهها گپ میزنی، هم از پشههای پارک در امان میمونی!” (یه استراتژیِ بینقص بود، نه؟ 🦟🚫)
اما… نگو که همهچیز اونجا عوض شد! با کلی امید و اشتیاق رفتم که نینیهای جدید رو ببینم، ولی نگو که زردی گرفتن و باید برن بیمارستان بستری بشن! 🥺 واقعاً ضدحال شدم! ولی خب، من هم که بیخیال نمیشم! 😎 وقتی دیدم برنامهی پارک کنسل شد، رفتم سراغ کارِ اصلی خودم: مدیریتِ بحران!
نشستم با خالهها و دربارهی مسافرتِ بزرگِ شهریورماه حرف زدیم. (راستی، من مدیر برنامهی اون سفرم، پس از همین الان گوش به زنگ باشید چون ولاگِ اون سفر قراره بترکونه! ✈️😎) اگه میتونید تو کامنتا حدس بزنید کجا.
بعدش هم که نوبت به بخشِ موردعلاقهی من رسید: آشپزی! 👩🍳 رفتم کمک کنم شام درست کنن و وای… یه چیزی بگم! شامِ امشب واقعا خوب شد(البته به لطف من😆). بال مرغ کبابی و کتلت مرغ درست کردیم که واقعاً عالی شده بود. در نهایت، مامانم اومد و بچهها رو تحویل داد و ما هم با خیالِ راحت راهیِ خونه شدیم. ولی یه نکتهی خیلی مهم و البته “خیلی بیانصافانه” وجود داشت..😆 فهمیدم تو پارک، مخفیانه بستنی خوردن! یعنی من اینجا داشتم برنامه میریختم و آشپزی میکردم و اونها داشتن از لذتهایِ تابستونی استفاده میکردن! 😂🍦»
«این بود ماجرایِ روزِ من: یه پارکِ نرفته، یه بیمارستانِ ناگهانی و یه شامِ فوقالعاده! زندگی همینه دیگه، هیچوقت اونجوری که فکر میکنی پیش نمیره، فعلاً میرم بخوابم که کلی کار برای شهریور دارم. راستی، قول بدید اگه بستنی خوردید، به من هم خبر بدید! فعلاً خداحافظ!»
اممم مسافرت کجا میریدددد من فضولمممم
تو باید حدس بزنی😆
درحالت عادی وقتی یه ولاگ میدیدم که یکمی طولانی بود و عکس نداشت رد میشدم اما این؟! وای واقعا خیلی قشنگ بود زندگیت مثل یه جور صفحه شطرنج هوشمندانه هس هم هنر هم درس واقعا خوشم اومد💕
قربونت 💕 خوشگلی از خودته✨🌱
چه روز جالبییی،🫠
تو بچه مورد علاقه مامانم میشدی...
اوا چرا
خسته نباشیی❤
خوشبحالت ما که همه راه های خروج از شهرمون پخ پخ شده(پیش میاد عیب نداره)
آخییی😢
کجایی تهران؟
نه بندرعباس