سلاممم به شما کاربران عزیز تستچی❕ به اولین ولاگ من خوش اومدین ، این ولاگ برای تاریخ ۱۳ مرداد هست و همونطور که می دونین تجربه یه روز سفر به شیرازم رو می خوام براتون تعریف کنم 🌷 پس بزنیییین بریم ⚡🚀
آمممم ... خب درواقع شب قبل تا ساعت ۵ صبح بیدار بودم و اهنگ گوش میدادم و درواقع فقط سه ساعت و نیم خوابیدم و همونطور که در تصویر مشاهده می کنین ساعت هشت و نیم بیدار شدم 🕣 ، اصلا به خواست خودم نبود و درواقع یه انسان ( شاید هم حیوو-) آزاردهنده ( خواهرم ) با سر و صدا راه انداختن بیدارم کرد و منم ناچار بیدار شدم و بعدش هم صورتم رو شستم و مستقیم اومدم تستچی اعلان هام رو چک کردم و رفتم بلاگ ( اولین بارم بود که صبح به این زودی میرم بلاگ چون من خیلییییی سحرحیزم ) و همونطور که حدس میزدم بلاگ کویر بود بعد هم چند تا پست بررسی کردم و صف بررسیم خالی شد ، یه کمی هم به یه بنده خدایی کمک کردم و باهاش حرف زدم .
بعدش خواهرم اومد و باهام دعوا کرد که چرا اماده نمیشم منم هنوز خوابم میومد 🥱 و خسته بودم پس بهش محل نذاشتم اما خب رفتم لباس بپوشم و با استایلی که در عکس مشاهده می کنین اومدم بیرون ، داخل ماشین که نشستم هنوز پنج دقیقه هم نگذشته بود که من و خواهرم سر اینکه هیچ کدوم جا نداریم شروع به دعوا کردن کردیم ( واقعا تحمل کردنش کار سختیه دیگه چه برسه داخل ماشین اونم کنار هم ) ، از اونجایی که بابا و مامانم حوصله نق و دعوای ما رو نداشتن و خسته شده بودن بابام رفت برامون یه کم تنقلات گرفت 🍿🥤 تا حداقل برای چند دقیقه سکوت کنیم ( واقعا موثر بود و دو تامون خ.ف.ه شدیم ، نشستیم سر جامون ) ، صبحونه هم که اصلا تو کار من نیست یا کلا تا ظهر خوابم ( میزان سحرخیز- ) یا اگه صبح زود بیدار بشم ( که کم پیش میاد ) چیزی نمی خورم ✨
بعد وسط راه حوصلم داشت سر میرفت ، مامان و بابام با هم حرف میزدن و خواهرم هم کارتون نگاه می کرد ، من رفتم به دوستم پیام دادم و بعدش تصمیم گرفتم یکم اهنگ گوش بدم ( ترجیح دادم آهنگ های ارامش بخش تر رو گوش بدم ، اهنگ هایی که گوش دادم بالا هست ) اما وسط گوش دادن به اهنگ خوابم برد و وقتی که بیدارم شدم فهمیدم یک ساعته که خوابم برده 😴 اهنگ رو گذاشتم کنار و به اسمون نگاه کردم ، هوای خیلییی خوب و تمیزی بود پس منم چند تا عکس گرفتم ( می تونین بالا مشاهده کنین ) بعد یه ماشین خیلییی کوچولو و فسقلی دیدم 🤏🏻 مامانم گفت که اینا خیلیی قدیمین اما واقعا سریععع بود و همه تعجب کردیم که این همه سریعههه ⚡ ( این عکس رو هم به زور ازش گرفتم )
رسیدیم به دشت ارژن و من و خواهرم سر اینکه اینجا غذا بخوریم یا نه دعوامون شد ( هعیی می دونم خیلییی دعوا می کنیم 🥀 ) بعد بابام دعوا رو متوقف کرد و گفت که وقتی رسیدیم شیراز ناهار می خوریم ... تو این یه ساعت من یکم به اهنگ های پلی لیست ماشین گوش دادم تا اینکه رسیدیم و مستقیم رفتیم مجتمع خلیج فارس هم برای خرید و هم ناهار ، من لازانیا انتخاب کردم ، خواهرم ماکارونی ( همیشه ماکارونی می خوره 🤦🏻♀️ ) و مامان و بابام هم جوجه و خورشت مرغ انتخاب کردن ( می تونی اون بالا عکس ها رو ببینی ) و رفتیم که بشینیم و بخوریم ، غذای خوشمزه ای بود و بد نبود بعدش من از اون کیک کوچولو هایی که پر از خامه هستن برداشتم 🧁 ( عکسش بالا هست ) و خوردم ، جاتون خالیی خیلییی خوشمزه بود و بهم چسبید .
بعد به چند تا مغازه لباسی هم سر زدیم ، روی اکثرشون نوشته بود مثلا هر چی بخری ۲۹۸ یا ... اما در واقع الکی بود ، بعدش از این دستگاه ها دیدیم ( عکسش بالا هست ) و دوباره بین من و خواهرم سر انتخاب خوردنی دعوا شد ( دوباره 😔 ) و در نهایت مامانم گفت اصلا هیچ کدومتون چیزی بر نمی دارین و فقط یه آب برداشت ( عالیه 🥀) چند تا مغازه دیگه ام رفتیم و هی از طبقه اول تا طبقه دوم راه رفتیم ( البته همه به غیر از خواهرم که راحت داخل گاری خرید نشسته بود و ما هلش می دادیم ) انقدر راه رفتم که پاهام داشت منفجر می شد ، یکم نشستیم و من رفتم یه سر به تستچی زدم ، بایه نفر حرف زدم و یکی دیگه از دوستای خوشگلم و بعدم رفتم بلاگ یکم اونجا موندم ( به صورت روح ) و بعد دوباره به راه رفتن ادامه دادیم ( هنوز پاهام درد بود 😭 )
خواهرم پاستیل می خواست و منم واقعا چند روز بود که دلم هوس پاستیل کرده بود پس یکم پاستیل خریدیم و خوردیم 🍡 بعد به جای پله برقی سوار اسانسور شیشه ای شدیم و رفتیم طبقه چهار به چند تا مغازه دیگه هم سر زدیم و در نهایت بدون هیچ خریدی مجتمع رو ترک کردیم ( هیچی نخریدیم فقط خوردیم 😁 ) ، بعد یکی از دوستای بابام پیشنهاد داد که بریم به این باغ رستوران ( تصویر رو می تونین مشاهده کنین ) ما هم رفتیم اونجا بد نبود و جای قشنگی بود ، داخل یه آلاچیق نشستیم و چایی و یه اسلایس کیک سفارش دادیم 🫖🍰 ، پاهام داشت می ترکید از درد اخه من کل تابستون تا حالا رو یه گوشه خونه یا نشسته بودم یا خوابیده بود و امروز به اندازه کل تابستونم تا الان راه رفتم 🚶🏻♀️و این همه حجم از راه رفتن یه کم برای پاهام عجیب بود حالا این وسط پا دردم بس نبود یه حشره هم پام رو نیش زد 🦟 وای که چقدر خاروندمش تا زخم شد ، کیک و چایی رو که اوردن خواهرم یه نبات کامل انداخت داخل چاییش و حلش کرد بعد یه قلپ خورد گفت دوست نداره و نمی خوادش و من به جاش خوردمش ( خواهر خوب ✨ ) اما بعد نق زد که لیموناد می خواد و به جاش لیموناد خورد 🍹
یکم از اونجا عکس گرفتم ( بالا می تونین ببینین ) و رفتیم بعد یکم دور خوردیم و گفتیم تا اینجا اومدیم پس یه سر به بابا بستنی هم زدیم و واقعا صف طولانی ای داشت ، همیشه ازش بستنی می خریم🍦پس امروز هم گرفتیم درواقع وافل بستنی 🧇🍨 و شیک شکلاتی خریدیم🧋، خوشمزه بودن اما مسئله این بود که دیگه خیلییی شیرین شده بودیم بعد از یکم دیگه چرخیدن در شهر دیگه وقت شام بود که من جا نداشتم پس چیزی نخوردم مامان و بابام هم همینطور و فقط برای خواهرم مرغ سوخاری و سیب زمینی خریدیم ، خورد 🍗🍟( زیاد اهل شیرینی نیست برای همین از اون وافل و شیک زیاد نخورد ) در این بین یکم با بلاگیون بالایی پایینی بازی کردم و خوش گذشت
و در نهایت حدود ساعت ۱۰ بود که از شیراز زدیم بیرون و داخل راه دوباره یکم اهنگ های پلی لیست ماشین رو گوش دادم و یک ساعت خوابیدم 💤 ، یکم با خواهرم کارتون دیدم ( باب اسفنجیییی 🧽 دیدم ، من هنوز بچم 🤏🏻) به صورت روح در بلاگ حضور پیدا کردم ، به بلاگیون شب بخیر گفتم و بالاخره ساعت دو و بیست دقیقه رسیدیم 🕝 خونه و الان هم که دارم این ولاگ رو درست می کنم و باید برم بخوابم ( هنوز یکم پاهام درد می کنه 😔)
چقدر کاربر خوشگل داریم که شیرازی هستن 🌷✨
عرررر داسام شیرازیهههههه
داداش من شیرازیم جاهایی که رفتینو نرفتم🌚🙏🏻
امیدوارم بهت خوش گذشته باشه😆👊🏻
میومدی یه سر به ما هم میزدی-
چقدر خواهرت مثل خواهرمههههه
عالی بود🩷
میشه به پست آخرم سر بزنی
اون ماشینه تو اسلاید ۳ بود ، اون ماشین اسمش رنو هست و ماشین سرویسم هم همینه😅
عههه چه جالب 💘
ماشالا چقدر شیرازی داریم- ایوللل
اره یه عالمه شیرازی داریم ✨😁
به شهر اشعار و تاریخ خوش اومدی قشنگم امیدوارم بهت خوش گذشته باشه🤗🌷
مرسی به ماهم سر زدی😆💗
اره خیلیی خوش گذشت ، خواهش می کنم 💘❕
به شهر شیراز خوش اومدیی امیدوارم بهت خوش گذشته باشههه
مرسیی خوشگلم 🌸✨