سلام به همگی🎀 امیدوارم حالتون خوب باشه 💫
خب شب من از ساعت ۱ شروع شد که اول رفتم ادامه کتابم رو خوندم این اولین کتابی بود که از فریدا مک فادن میخوندم و به نظرم واقعا شاهکار بود یه پایان غیر قابل پیش بینی هم داشت و کلا خیلی داستان جذاب بود🤓👍 خلاصه داستان:ایمی برنر دانشجوی سال سوم پزشکی قراره توی بخش D شیفت شب داشته باشه بخشی که ورود و خروج به اون بدون اجازه ممنوع و ایمی از این کار وحشت داره اول که شیفت شروع میشه همه چیز خیلی عادیه اما بعد یه مدت همه چیز تغییر میکنه من به این کتاب ۱۰ میدم (توجه داشته باشید به هیچ کتابی زیر ۸ نمیدم 🤡) واقعا خیلی طرز بیانش خوب بود و منی که شب میخوندم از هیجان میخواستم جیغ بزنم ولی نمی شد 🤓
بعدش که کتاب رو تموم کردم تصمیم گرفتم این کتاب رو شروع کنم البته این کتاب مال من نیست و مال داییم هست گفت که این رو بخون اگه علاقه داشتی بقیه مجموعه اش هم بیا بگیر بخون (اگه دوست داشتید میتونم براتون مثل پست بذارمش؟🤓 ) چون هنوز شروع به خوندن این کتاب نکردم مجبور شدم خلاصه رو از اینترنت بردارم 👍 خلاصه داستان :دوباره قت🤓لی رخ داده و الیجاه بیلی کارآگاه زمینی، مسئول رسیدگی به آن شده است. اما این بار باید زمین را ترک کند و به سیارهای دوردست به نام سولاریا برود تا پرده از راز قت🤓لی مخوف بردارد، آن هم در دنیایی که تا به حال هیچکس مرتکب جنایت نشده است...
بعدش نمیدونم چرا این فکر به سرم زد و رفتم نصف کشو اتاقم رو خالی کردم تا مرتب کنم ولی آخرش پشیمون شدم همینطوری دوباره گذاشتمشون توی کشو (مطمئنم این بلا حداقل یه بار سر هممون اومده😔)خلاصه بعدش میخواستم کمد رو بریزم بیرون که دیگه جلوی خودمو گرفتم و گفتم من که تمیز نمیکنم چرا خودم رو اذیت کنم ؟ 😶
بعدش رفتم جلوی آینه نشستم قیافه خودم رو تحلیل میکردم (چقدرم عکس کیفیت داره🤓) بعد یه دفعه صدای افتادن یه چیزی مثل ظرف فلزی اومد یه لحظه سکته زدم رفتم دیدم یه ظرف از بالا افتاده توی ظرف شویی 🤡👍با سکته ای ناقص برگشتیم توی اتاق و رفتیم یک کم توی تستچی گشتیم 🤓👍
بعدش هم رفتم از سر بی حوصلگی نشستم ژورنال نوشتم چون گوشیم شارژش تموم شده بود یه پیام برای ده سال دیگه خودم نوشتم (مطمئنم ده سال دیگه اصلا نمیدونم همچین نامه ای وجود داره)😔 اصلا کیفیت رو ببینید 🤡 اومدم یه کم مسخره بازی در بیارم انگلیسی نوشتم حالا من چطوری اینو بعدا بخونم با این دست خطم...😶
این جا هم ساعت ۵ و ربع بود تقریبا و هوا داشت کم کم روشن میشد در نتیجه هر آدم عاقلی تصمیم میگیره الان بخوابه دیگه ولی نه 🤡 من تصمیم گرفتم بازم بیدار بمونم نمیدونم چرا یه همچین تصمیمی گرفتم خون به مغزم نمی رسید 😂 خلاصه تا ۶ بیدار موندم بعد گرفتم خوابیدم 💤
اولین کامنت و بازدید و لایک
فرصت؟
عالییی