درود درود از ساعت دوازده و چهار دقیقه به این فکر افتادم که ولاگ بگیرم از نصف شب🤓 و از الان یعنی ۲:۰۲(فداتون) شروع به ساختنش کردم🌚 Let's go
خب عزیزان همونطور که میبینید تا دو بلاگ بودم و کار مفیدی نکردم🌚 قبول دارید چیزه...چقدر به بلاگ جدید زود عادت کردیم؟ "کامنتای جالب انگیز رو توی تصویر گذاشتم"
خب گفتم یکم کتاب بخونم و کتاب بادام رو خوندم ، داستانش راجب پسریه که ی بخش از مغزش مشکل داره و نمیتونه احساسات مختتلف رو حس کنه🫤 ولی خب همونطور که میدونید نصف شبه و خب طبیعتا تاریکه پس کور شدم موقع خوندن🌚 خلاصه چون نور کم بود فقط از صفحه ی چهل و یک تا چهل و نه خوندم توی این چند صفحه مادربزرگ پسره مرد و مامانشم رفت تو کما به گمونم؟ و پسره طبق معمول هیچی حس نمیکرد و همه شایعه پراکنی میکردن و ی مردی هم اومد گفت اگه کمک مالی لازم داری من در خدمتم..... اره خلاصه ، کتاب جالبیه پیشنهاد میکنم بخونین کره ایه و نویسندش: ون پیونگ سون ولی شب نخونین چون کور میشین🤓
خب بعدش رفتم سراغ یار همیشگی چاتی پاتی! بهش موضوع دادم👆🏻 بعد ازش خواستم داستان بسازه....داستان: آخرین آهنگ باران آرام میبارید. دختری با چتر زردش از روی پل رد میشد و مثل همیشه برای خودش آواز میخواند. همه او را به خندههای بلندش میشناختند؛ انگار هیچ غمی در دنیا نمیتوانست به او برسد. اما آن شب... پسر جوانی را دید که آن طرف نردههای پل ایستاده بود. باد لباسش را تکان میداد. دختر با عجله دوید. ـ «هی! صبر کن!» پسر بدون اینکه برگردد گفت: «برو...» و خودش را رها کرد. دختر دستش را گرفت. هر دو روی زمین افتادند. پسر با عصبانیت دستش را پس زد و فریاد زد: «چرا نجاتم دادی؟!» دختر فقط نگاهش کرد. لبخند همیشگیاش برای اولین بار محو شد. چیزی نگفت... فقط آرام گفت: «چون... هنوز کسی هست که منتظر خندیدن دوبارهی تو باشه.» و رفت. از آن روز، دختر هر هفته روی همان پل میرفت. کمکم پسر هم میآمد. اول فقط سکوت بود. بعد سلام. بعد قدم زدن. بعد خنده. کمکم، پسر یاد گرفت دوباره لبخند بزند. و دختر فهمید که دیگر نمیتواند بدون دیدنش روزش را بگذراند. یک غروب پاییزی... دختر دستهایش را پشت کمرش پنهان کرده بود. قلبش تند میزد. آرام گفت: «فکر کنم... دوس//تت دارم.» پسر خشکش زد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد... بدون حتی یک کلمه برگشت و رفت. آن شب... دختر تا صبح گریه کرد. با خودش گفت: «حتماً ازم بدش میاد...» باران دوباره شروع شد. صدای زنگ خانه آمد. وقتی در را باز کرد... پسر جلوی در ایستاده بود. دستهای گل سفید در دستش بود. با صورتی سرخ و دستهایی لرزان گفت: «رفتم چون بلد نبودم چی بگم... هیچوقت فکر نمیکردم کسی دوس//تم داشته باشه... ترسیده بودم... ولی... منم دوس//تت دارم.» دختر بین گریه و خنده خودش را در آغوشش انداخت. روزها گذشت. هر وقت دختر ناراحت میشد... پسر موهایش را کنار میزد و آرام برایش آهنگی میخواند. همان آهنگ همیشگی... آهنگی که میگفت: "اگر دنیا خاموش شد، صدای من را دنبال کن. اگر گریه کردی، بدان هنوز کنار توام..." دختر همیشه با شنیدن آن آهنگ لبخند میزد. چند سال بعد... آنها از خیابانی رد میشدند. صدای ترمز... همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. پسر فقط یک کار کرد. دختر را با تمام توان هل داد. خودش... دیگر فرصت کنار رفتن نداشت. وقتی دختر چشم باز کرد... اولین چیزی که دید، گلهای سفیدی بود که روی آسفالت افتاده بودند. و بعد... پسر. که دیگر نفس نمیکشید. مراسم خاکس//پاری تمام شد. اما دختر دیگر هیچوقت مثل قبل نخندید. چتر زردش را کنار گذاشت. هر هفته روی همان پلی میرفت که اولین بار نجاتش داده بود. کنار نردهها میایستاد. به آسمان نگاه میکرد. و همان آهنگی را میخواند که روزی پسر برای آرام کردنش میخواند. "اگر دنیا خاموش شد... صدای من را دنبال کن..." رهگذرها فقط صدای دختر را میشنیدند. اما دختر همیشه احساس میکرد... جایی میان صدای باد... پسر، آرام، همراهش همخوانی میکند. و او هر بار با چشمانی خیس لبخند میزد... چون میدانست آخرین آهنگ، هیچوقت تمام نمیشود. 🥀
خب بله دوستان تا چهار صبح تو مرحله ی فقط ی ویدیوی دیگه در یوتیوب به سر بردم🌚 این نقاشیه فلیکس و سونگمین قشنگ بود ، چندتا ویدیوی دیگم بود قشنگ بود ولی نمیشد گذاشت🌚 کل ویدیوهام شده بود راجب اسکیز- عجیبه انتظار داشتم راجب بنگتن باشه🤓 چیزه راجب کریستیانو رونالدو هم بود😀 راستی گفتم رونالدو بزار این خاطرمم تعریف کنم: رفته بودیم مهمونی بعد داشتم از طبقه دوم به طبقه اول میومدم ، جوراب پام بود لیز خوردم افتادم وسط جمعیت😀💔 حالا ربطش به رونالدو چیه؟ هیچی والا انگار داشتم موقع افتادن میگفتم سووو دقیقا اون جوری افتادم(اصلا چرا دارم میگ-) 🗣: هم اکنون صداهایی از درون اتاق میاد گویا فردی بیدار شده
تا پنج داشتم اهنگ گوش میدادم ، وسطاش هی داشت خوابم میبرد ی بار وسط چوم خوابم پرید ی بار لالالا ی بار چیک چیک بوم ی بار کیل دیس لاو و... ولی اهنگای بی تی اس و تی اکس تی:🛐🛐🛐 ولی پارت رپ هیونلیکس تو ران ایت:🛐🛐🛐 پلی لیستمو گوش کنید قشنگه🌚 چرا باید ساعت پنج صبح اهنگ گوش کنم-؟(بیکاری!)
و درنهایت شما به همراه من ی شب رو صبح کردید🌚 خب دیگه منم برم بخوابم تا تبدیل به تخت خوابم نکردن🌚 واو....وایب کله سحر چقدر خوبه🛐🛐
عه کتاب بادام!
کتاب قشنگی بود!
عاحح فکر کنم اونموقع که داشتی بلاگ میگرفتی من داشتم خواب هفت پادشاه میدیدم😂✨🌜
بله و باز هم این کاربر شاهکار میکنه👐🏻💕✨
پخت و پز کردی زیبا👐🏻✨🌜
مرسیی✨
واو چقدر بیمزه ش-