به نام خدا مقدمه: به دیباشهر خوش آمدید
کس نمی داند چون این میهن در این دنیا اساس یافت جز آنان که در زمان پیدایشش می زیستند. آنچه روشن بود، اوضاع جاری بود. حاکمان دیباشهر، علاقه ای وسواس گون به جامه های رنگین داشتند و از این رو دختران و پسرانی را، نامشخص به کدامین معیار، بر می گزیدند تا جامه ها را بر تن آنان بپوشانند و به نمایش بگذارند.
چه گویم از زندگانی اندوهناک این دختران و پسران ستمدیده؟ صخره اگر بشنود، در هم می شکند. تا به شانزده سالگی در مکتبی، افزون بر سواد پایه، می آموختند که چون برای ساعات طویل پلک بر هم نگذارند و چون مجسمه بی حرکت بمانند. پس از آن، به نمایشگاه ها آورده می شدند، هر روز صبح لباسی نو به تن می کردند و تا پاسی از شب در محفظه های شیشه ای، ثابت، می ایستادند.
هر روز روزگار، برای عده ای از رعیت نامه هایی ارسال می شد تا که در یکی از نمایشگاه ها حضور یابند و به تماشا بپردازند؛ و اگر نمی آمدند اتفاقی ناخوشایند برایشان رخ می داد. برخی با ترحم به درون آن محفظه های بی رحم می نگریستند و برخی دیگر آسوده خاطر از این بودند که جزو افراد محبوس در آنها نبودند. حال، چه گویم از شب های این مکان؟ که بسی از روز ها زجرآور تر بودند. آنها بایستی شب ها را در محفظه ها و با آن لباس های سنگین می گذراندند. وجه خوفناک ماجرا آن بود که اگر فردی، حتی قسمتی کوچکی از لباس خود را خراب می کرد، به م.ر.گ محکوم می شد. از آنجا که به اکثریت لباس ها گل های رنگارنگ متصل بودند که احتمال پر پر شدنشان وجود داشت، هر ماه، حداقل یک نفر جان خود را از دست می داد.
این بینوایان، تنها در روز های آخر هفته می توانستند نفسی راحت بکشند. در این روز ها به آنان اجازه ی معاشرت و صحبت با یکدیگر داده می شد. از آنجا که آنها نامی نداشتند، دیگری را با اسامی گل ها، گیاهان و درختان می خواندند. آنها همچنین اجازه پیدا می کردند که در خوابگاه ها-دخترانه و پسرانه مجزا- و با لباس های راحتیشان بخوابند. خداراشکر، این فراری کوتاه از اوضاع وهمناک هر هفته بود.
حال چه قرار است بشنوید؟ قصه ی دختری از قشر این افراد که داستانش با دیگران تفاوت می کرد. اکنون که از اوضاع این کشور باخبر شده اید، اطمینان دارید که می خواهید به خواندن این ماجرا بپردازید؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)