خببب من میخوام بهتون یک رمان رو معرفی کنم . اگر دوست داشتین می تونید بخونیدش گاهی ممکنه از بعضی چپتر هایش یکسری فعالیت کنم. اسم رمان گمشدگانه و به صورت آنلاین پخش میشه.
💎خلاصه ی داستان: اورسیلا دیپ نویسنده ای است که به تازگی به شهرت رسیده است . یک روز دخترکی برایش دعوت نامه ی مرموزی می آورد و او را به عمارتی عجیب و دورافتاده دعوت میکند. وقتی که اورسیلا ی جوان وارد آنجا میشود متوجه وجه اشتراکی میان تمامی افراد دعوت شده میشود .....اینکه تمام آنها همکلاسی های قدیمی دوران راهنمایی هستند که هر یک به دلیل مخفی و متفاوتی به اینجا آمده ....برخی برای پول، برخی برای سر در آوردن از اسرار و حقایق و بعضی دیگر برای اطمینان از برملا نشدن راز هایشان ! ولی هیچ یک نمیدانستند که در واقع در بازی و تله ای گیر افتاده اند که هیچ راه بازگشتی ندارد . بازی هایی که اگر در آن ببازند ،باختشان به بهای جانشان تمام میشود. :
💎خلاصه ی داستان: اورسیلا دیپ نویسنده ای است که به تازگی به شهرت رسیده است . یک روز دخترکی برایش دعوت نامه ی مرموزی می آورد و او را به عمارتی عجیب و دورافتاده دعوت میکند. وقتی که اورسیلا ی جوان وارد آنجا میشود متوجه وجه اشتراکی میان تمامی افراد دعوت شده میشود .....اینکه تمام آنها همکلاسی های قدیمی دوران راهنمایی هستند که هر یک به دلیل مخفی و متفاوتی به اینجا آمده ....برخی برای پول، برخی برای سر در آوردن از اسرار و حقایق و بعضی دیگر برای اطمینان از برملا نشدن راز هایشان ! ولی هیچ یک نمیدانستند که در واقع در بازی و تله ای گیر افتاده اند که هیچ راه بازگشتی ندارد . بازی هایی که اگر در آن ببازند ،باختشان به بهای جانشان تمام میشود. :
خببب من قسمتی از چپتر اول رو براتون میزارم : هنوز گاهی به اون روز فکر میکنم. از اونجایی که من اونجا نبودم جز خیال بافی کاری از دستم برنمیاد ولی واقعا کنجکاوم داشتین در چی میگفتین که تهش این سرنوشت من شد؟؟ یه حسی بهم میگه که تو اونروز اونجا نبودی ، درسته مگه نه؟ شاید یه همچنین مکالمه ای اون روز توی عمارت مارتیالس اتفاق افتاده باشه: _ژولیت ، این اخریشه مگه نه ؟ _بله بانوی من ! اون دختره اورسیال دیپ نویسنده ی رمان های انالین -خیلی خب پس سریع تر اونو هم دعوتش کن دیگه واقعا صبرم داره تموم میشه -ولی خانم چرا همچین مسابقه ای تریتب دادین؟ -مسابقه ؟ بیشتر مهمونیه بابا ! - بله بله اگه شما میگین حتمااا همینه .....حداقل بگین چرا فکر میکنین این ادما اعتماد میکنن و همگی به عمارت ما میان؟ ساده است . این آدما چند تا چیز میخوان ، بعضیا قدری فقیزن که برای پول هرکاری میکنن و به همه رو میزنن بعضیای دیگه روانی های دنبال سرگرمین ، بعضیا فقط درمورد حقایقی کنجکاون و برخی هم راز هایی دارن که کسی نمیدونه و من هرکدوم رو با دلیل متفاوتی از بقیه قدری درمونده میکنم که به این نامه ها به چشم فرصتی نگاه کنه و نتونه "نه" بگه خب چه این و چه هر چیز دیگه ای مهم اینه که اون روز ژولیت با اون دعوت نامه جلوی من یعنی اورسیال دیپ ظاهر شد . خیلی از ما همیشه مغزی پر از ایده های مختلف داریم . خیلی هامون داستان های خیالی زیادی توی سرمون داریم که ممکنه یه روزی به قدری بترکونن که همون فامیالی دور فضولی که میخوان این و اون رو بزنن تو سرمون ، همگی انگشت به دهن بمونن . و من کسی بودم که داخل دوره ی راهنمایی شروع به نوشتن این ایده ها کردم و بعد از دو سال یک ناشر کتاب هام رو به چاپ رسوند و کم کم من به اورسیال دیپ ، نویسنده ی رمان های جنایی تبدیل شدم. اون روز هم به انتشارات اومده بودم تا کتاب جدیدم رو به هیات مدیره معرفی کنم که دم در یه دختر رو دیدم . چتری عروسکی ، لباس عروسکی صورتی و حتی عروسک خرگوش سفید .....انگار داشتم به باربی های بچگی آبجی کوچولوم نگاه میکردم. موی حناییش تا روی زانوهایش میرسید و چشم های آبی خیلی درشتی داشت . قدش خیلی کوتاه بود و خیلیم الغر مردنی بود ، طوری که حس میکردم با یه لمس کوچیک بشکنه -خانم دیپ؟
خببب من قسمتی از چپتر اول رو براتون میزارم : هنوز گاهی به اون روز فکر میکنم. از اونجایی که من اونجا نبودم جز خیال بافی کاری از دستم برنمیاد ولی واقعا کنجکاوم داشتین در چی میگفتین که تهش این سرنوشت من شد؟؟ یه حسی بهم میگه که تو اونروز اونجا نبودی ، درسته مگه نه؟ شاید یه همچنین مکالمه ای اون روز توی عمارت مارتیالس اتفاق افتاده باشه: _ژولیت ، این اخریشه مگه نه ؟ _بله بانوی من ! اون دختره اورسیال دیپ نویسنده ی رمان های انالین -خیلی خب پس سریع تر اونو هم دعوتش کن دیگه واقعا صبرم داره تموم میشه -ولی خانم چرا همچین مسابقه ای تریتب دادین؟ -مسابقه ؟ بیشتر مهمونیه بابا ! - بله بله اگه شما میگین حتمااا همینه .....حداقل بگین چرا فکر میکنین این ادما اعتماد میکنن و همگی به عمارت ما میان؟ ساده است . این آدما چند تا چیز میخوان ، بعضیا قدری فقیزن که برای پول هرکاری میکنن و به همه رو میزنن بعضیای دیگه روانی های دنبال سرگرمین ، بعضیا فقط درمورد حقایقی کنجکاون و برخی هم راز هایی دارن که کسی نمیدونه و من هرکدوم رو با دلیل متفاوتی از بقیه قدری درمونده میکنم که به این نامه ها به چشم فرصتی نگاه کنه و نتونه "نه" بگه خب چه این و چه هر چیز دیگه ای مهم اینه که اون روز ژولیت با اون دعوت نامه جلوی من یعنی اورسیال دیپ ظاهر شد . خیلی از ما همیشه مغزی پر از ایده های مختلف داریم . خیلی هامون داستان های خیالی زیادی توی سرمون داریم که ممکنه یه روزی به قدری بترکونن که همون فامیالی دور فضولی که میخوان این و اون رو بزنن تو سرمون ، همگی انگشت به دهن بمونن . و من کسی بودم که داخل دوره ی راهنمایی شروع به نوشتن این ایده ها کردم و بعد از دو سال یک ناشر کتاب هام رو به چاپ رسوند و کم کم من به اورسیال دیپ ، نویسنده ی رمان های جنایی تبدیل شدم. اون روز هم به انتشارات اومده بودم تا کتاب جدیدم رو به هیات مدیره معرفی کنم که دم در یه دختر رو دیدم . چتری عروسکی ، لباس عروسکی صورتی و حتی عروسک خرگوش سفید .....انگار داشتم به باربی های بچگی آبجی کوچولوم نگاه میکردم. موی حناییش تا روی زانوهایش میرسید و چشم های آبی خیلی درشتی داشت . قدش خیلی کوتاه بود و خیلیم الغر مردنی بود ، طوری که حس میکردم با یه لمس کوچیک بشکنه -خانم دیپ؟
خببب من قسمتی از چپتر اول رو براتون میزارم : هنوز گاهی به اون روز فکر میکنم. از اونجایی که من اونجا نبودم جز خیال بافی کاری از دستم برنمیاد ولی واقعا کنجکاوم داشتین در چی میگفتین که تهش این سرنوشت من شد؟؟ یه حسی بهم میگه که تو اونروز اونجا نبودی ، درسته مگه نه؟ شاید یه همچنین مکالمه ای اون روز توی عمارت مارتیالس اتفاق افتاده باشه: _ژولیت ، این اخریشه مگه نه ؟ _بله بانوی من ! اون دختره اورسیال دیپ نویسنده ی رمان های انالین -خیلی خب پس سریع تر اونو هم دعوتش کن دیگه واقعا صبرم داره تموم میشه -ولی خانم چرا همچین مسابقه ای تریتب دادین؟ -مسابقه ؟ بیشتر مهمونیه بابا ! - بله بله اگه شما میگین حتمااا همینه .....حداقل بگین چرا فکر میکنین این ادما اعتماد میکنن و همگی به عمارت ما میان؟ ساده است . این آدما چند تا چیز میخوان ، بعضیا قدری فقیزن که برای پول هرکاری میکنن و به همه رو میزنن بعضیای دیگه روانی های دنبال سرگرمین ، بعضیا فقط درمورد حقایقی کنجکاون و برخی هم راز هایی دارن که کسی نمیدونه و من هرکدوم رو با دلیل متفاوتی از بقیه قدری درمونده میکنم که به این نامه ها به چشم فرصتی نگاه کنه و نتونه "نه" بگه خب چه این و چه هر چیز دیگه ای مهم اینه که اون روز ژولیت با اون دعوت نامه جلوی من یعنی اورسیال دیپ ظاهر شد . خیلی از ما همیشه مغزی پر از ایده های مختلف داریم . خیلی هامون داستان های خیالی زیادی توی سرمون داریم که ممکنه یه روزی به قدری بترکونن که همون فامیالی دور فضولی که میخوان این و اون رو بزنن تو سرمون ، همگی انگشت به دهن بمونن . و من کسی بودم که داخل دوره ی راهنمایی شروع به نوشتن این ایده ها کردم و بعد از دو سال یک ناشر کتاب هام رو به چاپ رسوند و کم کم من به اورسیال دیپ ، نویسنده ی رمان های جنایی تبدیل شدم. اون روز هم به انتشارات اومده بودم تا کتاب جدیدم رو به هیات مدیره معرفی کنم که دم در یه دختر رو دیدم . چتری عروسکی ، لباس عروسکی صورتی و حتی عروسک خرگوش سفید .....انگار داشتم به باربی های بچگی آبجی کوچولوم نگاه میکردم. موی حناییش تا روی زانوهایش میرسید و چشم های آبی خیلی درشتی داشت . قدش خیلی کوتاه بود و خیلیم الغر مردنی بود ، طوری که حس میکردم با یه لمس کوچیک بشکنه -خانم دیپ؟
این چپتر اولش بود ، ولی از اونجایی که فایل اصلی پی دی اف هست ، نوشته ها موقع انتقال کمی جابجا شدن . 😔لازم به ذکره که از چنلی که به صورت اختصاصی رمان ها رو منتشر میکنه از قبل برای اینکار اجازه گرفتم 😁 خببب من از این رمان خیلی خوشم میاد . مخصوصاً فونت نوشتاری پی دی افش که خیلی باحال تره،🤓 به هر حال از اونجایی که این معرفی رمانه من جایی که میتونید از داخلش این رمان رو بخونید رو براتون مینویسم: اگر دوست داشتین پیام بدین تا آدرسش رو براتون بفرستم
به نظر میاد رمان خیلی قشنگی باشه
من از کجا پی دی افش رو پیدا کنم؟