سلام سلام خیلی خیلی خوش اومدید💘 بفرمایید اسلاید بعدی🎀
جنی همیشه حس میکرد یک چیزی در زندگیاش کم است. نه پول، نه عشق، نه موفقیت. یک چیز دیگر. یک چیز عمیقتر که شبها وقتی به سقف اتاق خیره میشد، ته دلش یک خلأ حس میکرد، انگار یک تکه از پازل زندگیاش گم شده است. یک روز بارانی، توی اتاق زیرشیروانی خانهی مادربزرگش، پشت یک صندوقچهی کهنه، یک جعبهٔ چوبی کوچک پیدا کرد. بدون قفل، بدون کلید، فقط با یک حکاکی روی در آن: «فقط کسی که جواب سؤال را بداند، میتواند باز کند. سوال این است: چه چیزی را از دست دادی که هرگز نداشتی؟»
جنی سوال را بارها خواند. به نظر بیمعنی میرسید. چطور میشود چیزی را از دست داد که هیچوقت نداشتی؟ اما چیزی توی ته دلش میگفت این سوال، سوال سادهای نیست. جعبه را برداشت و به خانه برد. شبها آن را روی میز کنار تخت میگذاشت و تا صبح به حکاکی خیره میشد. دوستانش گفتند ولش کن، یک جعبهی قدیمی بیشتر نیست. اما جنی میدانست این جعبه فرق دارد. انگار خودش زنده بود و منتظر بود کسی جواب درست را پیدا کند. گاهی شبها، صدای خفیفی از توی جعبه میشنید، مثل زمزمه یا بادی که از لای درهای بسته میوزید.
یک هفته گذشت. جنی هر شب جوابهای مختلف را امتحان میکرد، اما جعبه بسته ماند تا اینکه تصمیم گرفت سراغ مادربزرگش برود. مادربزرگ با دیدن جعبه، چشمانش برق زد و گفت: «این جعبه مال پدربزرگت بود. او همیشه میگفت توی این جعبه، پاسخ بزرگترین معمای زندگیاش است. اما هیچوقت نتوانست جواب سوال را پیدا کند. روزی که مرد، جعبه را به من داد و گفت: اگر روزی کسی را پیدا کردی که جواب را میداند، بگذار جعبه را باز کند.» جِنی پرسید: «مادربزرگ جواب چی بود؟» مادربزرگ لبخندی زد و گفت: «نمیدانم. ولی تو بگو، جواب تو چیست؟ این جعبه منتظر تو بوده، نه کس دیگر.» جنی شب تا صبح بیدار ماند. به تمام چیزهایی که نداشت ولی از دست داده بود فکر کرد. به عشقهایی که هیچوقت شروع نشد، به سفرهایی که هیچوقت نرفت، به انتخابهایی که هیچوقت نکرد. ناگهان، چیزی توی ذهنش جرقه زد.
صبح، جلوی جعبه نشست، دستش را روی حکاکی گذاشت و گفت: «من چیزی را از دست دادم که هرگز نداشتم: فرصت انتخاب مسیر دیگر.» جعبه، بدون هیچ صدایی، باز شد. انگار سالها بود که فقط منتظر این کلمات بود. داخلش یک نامه بود، یک کلید کوچک برنجی با نقشهای پیچیده، و یک عکس سیاهوسفید از یک دختر جوان که دقیقاً شبیه جنی بود، با لباسهای صد سال پیش. نامه را باز کرد. روی آن نوشته بود: «به جنی عزیز، آن دختر در عکس، مادربزرگ من است. او در ۲۰ سالگی ناپدید شد. هیچکس نمیداند کجا رفت. کلید، در خانهای را باز میکند که بین دو جهان است. اگر میخواهی بدانی چرا شبیه او هستی، برو به آدرس پشت نامه. اما هشدار: بعضی جوابها، سؤالهای بزرگتری ایجاد میکنند.»
پشت نامه یک آدرس بود: خیابان گیلدفورد، شماره ۱۴، لندن، سال ۱۹۲۳. جنی کلید را در مشت فشار داد. فلز سرد برنج زیر انگشتانش وزوز میکرد، انگار انرژی کهنهای در آن محبوس بود. به عکس خیره شد و در چشمان آن دختر، یک التماس خاموش دید که میگفت: «بیا. من سالهاست منتظر تو هستم.»
صبح روز بعد، جنی یک بلیط یکطرفه به لندن خرید. نه برای تعطیلات، بلکه برای پیدا کردن خیابانی که روی نقشه نبود، در شهری که در زمان گم شده بود. وقتی سوار قطار شد و به پنجره نگاه کرد، قطرههای باران روی شیشه میلغزیدند، درست مثل همان شب که جواب را پیدا کرد. کلید را توی مشتش فشار داد و زمزمه کرد: «من میآیم. هر جا که باشی، من میآیم تا بفهمم چرا تو رفتی و چرا من شبیه تو هستم.» قطار به حرکت درآمد و شهر پشت سرش محو شد. جنی نمیدانست در مقصد چه چیزی انتظارش را میکشد. خانهای با در جادویی؟ سفر به سال ۱۹۲۳؟ یا شاید ملاقات با خودش در زمان دیگری؟ اما یک چیز را مطمئن بود: این بار، هیچچیز را از دست نمیدهد، چون این مسیر را خودش انتخاب کرده بود.
چه باحال بود! پارت دوم ندارههه؟😭
شاید بنویسمش✨💘
چه عالیی🎀✨