این یک داستان در ژانر جنایی هست که در حال نوشتنش هستم به پارت یکم خوش اومدی بزن اسلاید بعدی✨️
سئول زیر رگبار تند باران، همچون جواهری تابان و نمناک میدرخشید. در میان هیاهوی اداره پلیس و آن همه گرفتاری، فضای بخش کارآگاهان آرامشی متفاوت داشت؛ آرامشی که گویی از دنیای بیرون جدا شده بود. لی یون روی صندلی چرمیاش لم داده بود. او برخلاف سایر پلیسها که با کتهای گشاد و چهرههای فرسوده شناخته میشدند، با آن کت سرمهای خوشدوخت و پیراهنی که با دقت تمام بر تنش نشسته بود، شبیه به یکی از ستارههای سریالهای جنایی بود که گویی بهتازگی از صفحه تلویزیون بیرون آمدهاند. موهای مشکی و مرتب و استخوانبندی کشیده و جذاب صورتش، به او ظاهری بخشیده بود که در عین مهربانی، حسی از خطر را در پس خود پنهان داشت. او با آرامشی که تنها از آدمهای بسیار باهوش برمیآید، با یک خودکار گرانقیمت روی میز بازی میکرد.
مین جی، همکارش، با عجله به سمتش آمد و با لحنی که ترکیبی از خستگی و هیجان فروخورده بود، گفت: ببین، این پرونده واقعاً عجیبه! لی یون با حرکتی نرم و سرشار از اعتمادبهنفس، خودکار را زمین گذاشت و نیمخیز شد. نگاهش به مین جی، جذاب و در عین حال پرسشگر بود. با لحنی شوخ و کمی متمایل به کنایه پرسید: «چی شده؟ باز هم جنازه کسی را در خانه اش پیدا کردهاند که هیچ ردی از حضور قاتل باقی نمانده؟»
مین جی گفت: دقیقاً! یک خانهی مدرن و شیک در قلب منطقه گانگنام. همهچیز مثل روز اول ساختش تمیز و مرتب بود. هیچ پنجرهای شکسته نشده بود، هیچ دری باز نشده بود و حتی دوربینهای امنیتی پیشرفتهی خانه هم انگار اصلاً چیزی ندیده بودند. هیچ اثر انگشتی، هیچ رد پایی... هیچچیزی! انگار قاتل از میان دیوارها عبور کرده و رفته است! لی یون به عکسهای روی میز خیره شد. در حالی که بقیهی پلیسها از این بینظمیِ بینظم سردرگم بودند، او حس عجیبی داشت؛ او به جای ترس، نوعی لذت را حس میکرد.
با آرامشی که گویی از ته یک لیوان یخ بیرون میآمد، گفت: این خیلی جالب است مین جی. این قاتل ما خیلی باکلاس کار کرده. او فقط رد خود را پاک نکرده، او دارد یک اثر هنری بینقص خلق میکند. مین جی با تعجب نگاهش کرد: داری میگویی این کار یک هنرمند است؟ لی یون لبخند محوی زد؛ لبخندی که در عین جذابیت، بوی راز میداد.
بح بح
بهبه عالی بود 🔥