درودد 💖
صدای خنده ی رایان اتاق را پر می کند.خنده اش شبیه شبی است که من...اوه. نمیخواهم به آن فکر کنم. مثل وقتی است که،درد میکشی. زخمی میشوی. تنبیه میشوی و در عین حال نمیتوانی گریه کنی. حالا یا اشکی نداری، یا وظيفه ی خودت میدانی که اشک نریزی. پس دست به دامن قهقهه میشوی. «برادر؟» او این را میگوید بلند تر می خندد.
«همه اش...هه...همه اش زیر سر تو عه!» اول فکر کردم با جاپس است اما او که هنوز پشتش به ما بود کمی سرش را برگرداند و با چشمانی که خشم درونشان موج میزد، به من خیره شد. «آریک؟ همه اش زیر سر آریکه؟اینکه من نمیخوام لباس گرم بپوشم به آریک چه ربطی داره؟!» جاپس این را با همان خنده های صادقانه ی همیشگی اش می گوید.«من و جاپس قبلا برادر بودیم.» رایان برمیگردد و کامل رو به رویمان می ایستد.
«قبلا با هم بازی می کردیم.» می لرزد.سرش را پایین انداخته است و زیر لب می گوید «بعد از این که مادر رفت...اون تنها کسی بود که داشتم. صبح ها سر کلاسا می رفتیم و شب ها با هم استراحت می کردیم.ما خیلی خوب بودیم.کِی می گفت همه میگن که ما بهترین دوقلو هایی هستیم که دیدن. تا اینکه....»سرش را بالا می آورد و به من نگاه میکند.
فریاد میزند. مطمئنم خودش متوجه نشده است که چقدر صدایش را بالا برده است.«تا اینکه جاپس یه شب وقتی من مریض بودم و زود خوابیدم، اومد کتابخونه.» دوباره می خندد.«بعدش به من گفت دوست پیدا کرده.خیلی خوشحال بود که دوستش کتاب میخونه.آخه خودش خوب بلد نبود بخونه.اون دیگه هرشب میرفت تا با دوست جدیدش کتاب بخونه!» روی کلمه ی "دوست جدیدش" تاکید می کند.«وقتی شب میشد و میخواست بره کتابخونه ایتقدر خوشحال بود که تا حالا هیچوقت جاپس و اینقدر ذوق زده ندیده بودم.»
اوه...من فکر میکردم اوایل برای جاپس غیرقابل تحمل بودم.«دیگه اصلا یادش نمیومد که ما شبا میرفتیم پشت کلبه ی خانم برانهیلد و دراز می کشیدیم و با هم ستاره هارو میشمردیم.یا مثلا با هم نقاشی مامان و می کشیدیم.اون دیگه هیچی به جز کتابخونه براش مهم نبود. حتی توی بقیه ساعتای روز هم اکثرا داشت سعی میکرد کلمات و درست تلفظ کنه تا بتونه پیش "دوست خیلی عزیزش" بهتر کتاب بخونه!»با دستانش سرش را می گیرد.با صدای گرفته ادامه میدهد.«بعضی وقتا فکر میکردم...فکر میکردم اون فراموش کرده من برادرشم.فکر میکردم ما .... فقط هم اتاقی هستیم نه پیوند خونی ای بیرون هست نه هیچی!»
بعد دوباره داد میزند «تو عه عوضی ذهنشو فاسد کردی.تو همه به خاطر تو عه!» من ذهن او را فاسد کردم؟ او دیگر دارد زیاده روی می کند. من هر روز او و جاپس را میدیدم که با هم بلند بلند می خندد.در کلاس ها کنار هم مینشستند و با هم همگروهی میشدند. با هم درس می خواندند و با هم بازی می کردند. حداقل اوایل که اینطوری بود.ماه عزیز وقتی آنها را میدیدم همیشه با خودم میگفتم اگر من هم برادر داشتم؛حتی اگر مادر ترکم میکرد یا همه اتفاقات لعنتی ای که بعد از آن افتاد هم می افتاد،احتمالا من هم میتوانستم اشک بریزم یا لبخند بزنم. حداقل تنهایی همه ایشان را تحمل نکرده بودن.
اما دیگر مهم نیست.به او نگاه می کنم و پوزخند میزنم.«پسر کوچولوی شاه آرتور،میتونی برادرتو پس بگیری. برین امشب پشت کلبه ستاره ها رو بشمرین.»جاپس لباس را طوری چنگ زده است که احساس میکنم ناخون هایش کم کم لباس را پاره می کنند.او یک لحظه به من و لحظه ای دیگر به برادرش نگاه میکند. ماه انگار نمیداند باید به کدام سمت برود.
اه بابا.....نه ببین حرف قبلیم رو پس میگیرم.....نهپسسووسپسنسنیننی
عرــ
مثل همیشه عالی بود🛐
بسیار عالی و زیبا
بعد از خوندن این پارت دریافتم که برادر کوچک پنج ساله ام از رایان منطقی تره
مرسیی💖
عی بابا عی بابا😂🙃
قشنگ بود✨
منتظر پارت بعد🌚
مرسیی:)💖
حتما🙃
منطق رایان مثل منطق بچه های کلاس ماست ،میگن چون من بالاترین معدلو دارم اونا معدلشون پایین اومده😂_
عالی بوددددد
هه عالیی(به به آفرین به شما🙃)😂😭
مرسییی:)
ممنونننن
بسیار عالی بود 🌟🌿
خسته نباشی🍃
مرسییی💖🙃
متشکرم 💜
خیلی جالب بود عالی
مرسیی:)
قشنگ بود
مرسیی:)