دروددد.
ماه عزیز یادت می آید خیلی وقت پیش بود که ازت خواهش کردم مرا از دست کله هویجی رو اعصاب نجات بدی؟ خب امروز میخواهم همان کار را برای برادر کله هویجی انجام بدهی.هوا نسبتا سرد و رایان گیر داده است که جاپس لباس گرم بپوشد.
جاپس هم طبق معمول با همان تیشرت سبزش نشسته و لجبازی اش گل کرده است.رایان داد میزند.«جاپس من داداش بزرگترتم پس به حرفم باید گوش بدی!»جاپس هم همانطور که روی مبل دراز کشیده و چشمانش را بسته است نفس عمیقی می کشد. سرش را از روی دسته ی مبل چند لحظه برمیدارد تا موهایش را به کناری پرت کند.چشمانش را باز میکند و آرام میگوید «دو دقیقه.»بعد داد میزند. «فقط دو دقیقه ازم بزرگ تری! نه بابامی نه مامانم! پس ولم کن دیگه»
من همانطور که روی صندلی کنار مبل نشسته ام،کتابم را ورق میزنم.چند لحظه است که هیچکس داد نمیزند.هیچکس چیزی به سمت هم پرت نمیکند. این غیر عادی است که آن دوتا برادر دو دقیقه بدون دعوا بگذرانند.
سرم را از روی کتاب برمیدارم. هردویشان به هم با عصبانیت زل زده اند.جاپس می گوید.«اگه از سرما خوردگی هم مر.دم تو کار نداشته باش. باشه؟» بعد به من نگاه میکند.«یعنی واقعا مغزم درد گرفت اینقدر سر یه لباس باهاش دعوا کردم!»شانه بالا می اندازم.
«خب.»رایان هم چیزی نمیگوید.شاید بلاخره سرعقل آمده است. شاید فهمیده است باید برادرش را به حال خودش بگذارد! جاپس بلند میشود. به سمتم می آید.«هی پسر. آریک بلند شو بریم بیرون.» به رایان نگاه میکند.«بزار اون هرچقدر دلش میخواد حرص بخوره.تا صبح داد بزنه.ناخوناشو بخوره...چه میدونم بزار هرکاری میخواد بکنه!»
سری به نشانه ی تایید تکان میدهم. بلند میشوم و روی پاشنه پا میچرخم.به سمت در میروم و کتاب را به او میدهم. «خوندیش؟» نگاهش کردم.«با سر و صدای برادر تو مگه میتونم بخونمش؟» صدای خنده می آید. خیلی بلند.به رایان نگاه میکنم.پشتش به ماست. می لرزد.اکثر دعوا های جاپس و او با خنده تمام میشود. شاید تو اولین و آخرین کسی باشی که این را به او میگویم اما...همیشه به این خنده ها حسادت میکردم.
اما امروز خنده اش نا.شیانه است.طوری است که انگار چا.قویش زده اند و بعد مجبورش کرده اند که بخندد.
بی نهایت عالی 😃🌟🌿
همچنان میزان ارزش دو دقیقه اختلاف:🫢😶🌫
خسته نباشی ⭐🍀
مرسییی:)💖
بعله بعله 😂
متشکرم:)
عررررــ
نه...... اصلا......کی گفته من دلم برای رایان میسوزه؟؟؟؟
عرررــ
(منم خودم دلم واسش میسوزه😭)
بلاخره 😭😭😭😭🫀🫀
خیلی عالیییی💎🌹
میگم رایان داشت میخندید؟
فصل ۳ داره؟
آرههه😭😭
مرسییی💖
آره رایان داشت خنده عصبی میکرد🫢
آره داره.(در واقع مهمترین فصلشه از لحاظ داستانی) و اگه بخوابید حتما میزارمش🙃💖
به بههههه پخت و پز کردی آفرین✨🎶
راستی میگم که مایل به فرند؟
به بههه مرسیی😭
میدونی من سعی میکنم توی فضای مجازی زیاد صمیمی نشم اما در کل خیلی خوشحالم که داستانم رو میخونی و همراهیم میکنی.😭💖
امیدوارم ناراحت نشی:)💖
درک میکنم ،ولی جدی دوستای مجازی یه چیز دیگن✨به نظرم امتحان کن پشیمون نمیشی،این تجربه ی خودمه :)
مرسییی خوشحالم که درک میکنی:)💖
بالاخره منتشرر شددد :)
چه قدرر قشنگگ بود .
خسته نباشیی🍓
آرههه:)😭
مرسییی:)💖😭
خواهش می کنمم 😭🍓
قربان شما😭💖
وای خدایاااا این قسمت رو خیلی دوست داشتممم😭
مرسیی 😭💖