شما هم همین احساس رو داشتید؟ :)
اما عزیزترین من! اگر تو را در زندگی حقیقی نیافتم چه؟ اگر هرگز سر راه من سبز نشدی چه؟ آن وقت من باید با این زندگی زخمت و طاقت فرسایم چه کنم؟ اگر برای همیشه و تا ابد زیر واژه ها نوشته هایم و پشت آن کاغذ های سرد و بی روح زندانی بمانی، من زین پس چطور این جهان زشت و تیره را باید تحمل کنم؟
اینها می گویند تو وجود نداری. راست می گویند؟ یعنی امکان ندارد روزی به تو بر بخورم؟ اگر بدانم که تو در دنیای سوای دنیای من زندگانی می کنی، دریچه بین دو سرزمین را خواهم شکافت تا بالاخره پیدایت کنم. اما می ترسم. اگر تو به آن اندازه ای که من دلباخته ات شده ام، دلباخته ام نشوی چه؟ آخر می دانی چیست؟ من زیبایی خاصی ندارم. حتی آنقدر هم باهوش نیستم که مجذوب نبوغم شوی. نمی دانم. اگر روزی تو را دیدم، درحالی که آن لبخند قشنگت را می زدی، دست در جیبت کرده بودی و نگاهت به من افتاد، آن لحظه ممکن است که اصلا از من خوشت نیاید. گاهی حس می کنم شاید در این دنیا دوست داشته نخواهم شد.
تو را در یک روز برفی ملاقات خواهم کرد. در حالی که پالتو مشکی ات را تن کرده ای و از کنارم رد می شوی. اما تو فقط رد می شوی و می روی. احتمالا سال های بعد مرا خواهی شناخت. شاید هم هیچگاه. نه! حالا فهمیدم. من تو را در بهار خنک زیر شکوفه های گیلاس ملاقات خواهم کرد. تو آن روز پیراهنی به رنگ آسمان به تن خواهی کرد، شاید هم چیزی متمایل به رنگ یاس. مطمئن نیستم. تو این بار هم از کنارم رد خواهی شد، بی آنکه نگاهی به من بندازی. آیا ممکن است، مدت ها بعد مرا بفهمی؟ می دانم که استاد فهمیدن هستی. آدم ها را از درون، از اعماق دست نیافتنی آنها، درک می کنی. اما نمی دانم که آیا جرعت این را خواهم داشت که اصلا نزدیکت شوم؟
تو دست هایت همواره گرم است. صورتی داری که هیچگاه خنده از آن نمی افتد. کتاب را بی اندازه دوست داری و از حرف های عجیب خوشت می آید. موهایت کمی، فقط کمی بلند است. حالت دار و نه صاف، معمولا نامرتب. چشم هایت احتمالا به رنگ قهوه است و شاید هم کمی بلند باشی، شاید هم نه. تو آدمی هستی که دوست های زیادی نداری اما چند نفر همیشه هستند که واقعا به تو نزدیک اند، بیش از چیزی که به نظر می رسد. تو خوب گوش می دهی. صدایت نرم است و وقتی آرام حرف می زنی، آدم می خواهد چندین و چند گوش دیگر قرض کند تا با تمام جان به تو گوش فرا دهد. وقتی درباره نوشته هایم با تو حرف بزنم، آن لبخند معروفت را به نمایش خواهی گذاشت. دستت را زیر چانه سر داده و با دقت بی انتها به آنها گوش خواهی داد. حتی اگر چرت و پرت نوشته باشم. تو همچین آدمی هستی.
اما باز اینها به من حرف های ناامید کننده ای می زنند. اینها همه قصه اند! اینها درون قاب ها جان می گیرند و نه واقعیت. اما نمی خواهم باور کنم. روزی که تو را بیابم، به همه نشانت خواهم داد. شما ها دارید اشتباه می کنید! اینها قصه شاه پریان نیست! این کاملا واقعی... اما صبر کن! تو که ساخته ذهن منی. تو درون قصه هایی که من می نویسم جان داری. تو شخصیت اصلی داستان های شبانه منی. نکند واقعا سرزمنیت را به من ترجیح دهی و تا ابد آنجا بمانی؟
عالی
بسیار زیبا بود🌲
ممنونم🧡
چقدر قشنگهههههه
مرسی💛