آیا واقعا وجود دارد؟
در را که باز میکنی، زیرزمینی عمیق پیش رویت قرار دارد. درِ آن قفل است و کلیدش را تنها صاحبش در اختیار دارد؛ هرچند خودش هم گمان میکند آن را جایی میان خاطراتش گم کرده است. صاحب این ملک، غریبهای است؛ غریبهای که نه به این آدمها تعلق دارد و نه به این زمانه. شاید روحش در قرون وسطی، میان کنتها و کنتسها، در حال رقصیدن باشد. شاید در کنار راهزنان عرب یا همراه سپاه ژاندارک، با شتاب در دشتها بتازد. یا شاید در مزرعههای رم، میان علفهای تازهسر از خاک برآورده، آرام گرفته باشد.
ما من فکر میکنم روح و امیدش زیر آوار هیروشیما مدفون شده است. زیرا غوغای این زیرزمین، چیزی کم از آشوب و فریادهای جنگ جهانی اول ندارد؛ هولناک، بیوقفه و فرساینده. صداهایی دلخراش در آن میپیچد؛ صداهایی شبیه کشیده شدن ناخن بر گچ دیوار: — چرا این کار را کردی؟ — زمان به عقب برنمیگردد. — تو بینظمی.
و در میان این هیاهو، صداها و نقشهای دیگری نیز حضور دارند؛ نشانههایی از نفرت، اضطراب و دلرحمی که صاحب این کاشانه از همهشان بیزار است. به همین سبب، سالها پیش تصمیم گرفت با درپوشِ منطق و فرشِ غرور، راه این احساسات عمیق و نشخوارهای فکریِ زجرآور را برای همیشه مهر و موم کند.
اما هیچ قفلی تا ابد خاموش نمیماند. گاهی نیمههای شب، هنگامی که سکوت بر دیوارهای این کاشانه چنگ میاندازد، صدایی خفه از پشت آن در به گوش میرسد؛ چنان آرام که میتوان آن را با وزش باد اشتباه گرفت. صاحب خانه هر بار خود را به نشنیدن میزند و قدمهایش را محکمتر بر فرش غرور میکوبد؛ اما زیر این ضربهها، کف زمین اندکی میلرزد.
احساسات، موجودات صبوری هستند. نه میمیرند و نه فراموش میکنند. سالها در تاریکی مینشینند و منتظر میمانند؛ منتظر شکافی کوچک، ترک ظریفی در دیوار منطق، یا شبی که خستگی از غرور سنگینتر شود. و آن روز، زیرزمین دیگر تنها یک زیرزمین نخواهد بود؛ بلکه گورستانی خواهد بود که مردگانش دوباره به یاد آوردهاند چگونه نفس بکشند.
خوشم امد
فوق العاده بود.
عررر مرسیی