به سومین متن من خوش امدید
هیچکس از جایی که سقوط شروع میشود خبر ندارد. فقط یک لحظه هست که آدم میفهمد دیگر نمیتواند بماند. برای من، آن لحظه از بالای عمارت شروع شد. با ناتوانی. و بعد، پایین آمدم. دودکش راه فرار نبود. فقط آخرین راهی بود که هنوز بسته نشده بود. دود در لباسهایم حل شده بود، مثل خاطرهای که نمیخواهد تمام شود. گویی عمارت حتی در نبودنم هم میخواست مرا نگه دارد. زمین زیر پایم که رسید، لحظهای همهچیز مکث کرد. بعد دویدم.
به سمت چیزی که از آن فرار میکردم، بیآنکه اسمش را بدانم. دشت روبهرویم باز شد؛ بیانتها، خاموش، شبیه جایی که زمان در آن از کار افتاده باشد. باد میان علفها میچرخید و هر بار که از کنارم میگذشت، انگار چیزی از من را عقب میبرد. خاطرههایم را. من از زمان فرار میکردم. از خطهایی که بین «بودن» و «از دست دادن» کشیدهاند. و تو… تو در همان جایی بودی که زمان به آن نمیرسید. صدایت را هنوز میشنیدم. کافی برای ادامه دادن.
میدویدم و نمیدانستم خندهام از کجاست. بعد گریه آمد. بیاجازه. بیمرز. و بعد هر دو با هم ماندند. در یک لحظه. میخندیدم چون فکر میکردم نزدیک شدهام. گریه میکردم چون میدانستم دیر کردهام. ایستادم. دشت دیگر حرکت نمیکرد. انگار خودش هم میخواست بداند من واقعاً کجا ایستادهام. و آنجا فهمیدم: زمان چیزی نیست که ما را جدا کند. زمان فقط اسم فاصلهای است که نمیخواهیم ببینیم
«بالاخره رسیدم…» باد آرام بود. زمین آرام بود. و من برای اولین بار فکر کردم همهچیز درست شده است. گویی از چیزی خارج شده باشم. از تمام آن سالهایی که بین ما کش آمده بودند. لبخند زدم. چون تو هنوز آنجا بودی. و این کافی بود.
و آنوقت بود که جهان، شکل واقعیاش را نشان داد: دشت ادامه نداشت. زمان ادامه نداشت. و من دیگر جایی برای برگشت نداشتم. تنها چیزی که مانده بود، بدنی بود افتاده میان علفها. ساکت و بی حرکت. با چشمانی که گمان میکردند کسی آنسوی جهان منتظرشان است.
چقدر اینجور نوشته ها رو دوست دارم
بخصوص وقتی به زمان مربوطه. چه تخیلی چه گذری
خیلی خیلی قشنگه😭
زیبا مثل خودت بانو✨
عالی بودددد
وای خیلی خوب بود💘😭