درودد.
ماه عزیز! بیش از یک سال از اولین باری که تولدم را کسی جشن گرفت میگذرد. اکنون در خوابگاهم تو را صدا میزنم. آیا متوجهم هستی؟ امشب به خاطر سرمای شدید اجازه ی بیرون رفتن نداشتیم بنابراین نتوانستم به کتابخانه بروم. اما جاپس به اتاقم آمد تا کتاب بخوانیم.
به قول او کتاب خواندن نه صرفا تفریح بلکه پیوند ما شده است. نمیخواهم از این حرف ها بزنم. میدانم تو هم قبول داری اصلا به من نمی آید. اما نمیتوانم انکارش کنم.جاپس میان خواندنش نگاهی به من می اندازد و سوالی عجیب میپرسد و قلبم را میسوزاند.
«آریک...؟ تو چرا اینجایی؟» آیا باید به او بگویم؟ باید بگویم وقتی شش سالم بود در غاری رها شده ام؟ بگویم مادرم ترجیح داد طوری رفتار کند که انگار کودکی چشم به راهش نیست؟ اینکه هفت روز گرسنه بودم؟ اینکه الی به من گفت حال بهم زن ترسناک؟ دلیل اینکه الی درون رودخانه افتاد چه بود؟
باید بگویم آقای هومات با کبودی هایم چطور برخورد کرد؟ _پوزخند میزنم_مثلا قرار بود همه چیز را فراموش کنم. لعنتی. «چرا میخوای بدونی؟» شانه بالا می اندازد. «شاید چون ما باهم دوستیم و دوستا بهم همه چیز رو میگن؟» به او نگاه میکنم «چند بار بگم؟ دوست ندارم از این کلمه استفاده کنی!»
نفسی میکشم.اگر به او بگویم انگار خودم یخ های دور قلبم را خورد میکنم.اگر یخ های دور قلبم خورد شود...«وقتی کوچیک بودم مادرم ولم کرد.» گفتم؟ لعنتی! رویم را از او برمیگردانم و به تو که در پشت پنجره هستی نگاه میکنم. باید ادامه بدمش.
«توی غار بودم. مادرم منو اونجا رها کرد.» او میپرسد.«ولی مگه خانواده ی تو هومات ها نیستن؟» اوه،آرام میخندم. بعد ناخودآگاه خنده ام تبدیل به قهقهه میشود. آنها؟ خانواده ی من؟ «هیچوقت. اونا هیچوقت خانواده ی من نبودن.»نگاهش میکنم.«به زبانی ساده تر میشه گفت :من هیچوقت خانواده نداشتم»
خیلی عالی بوددددد💎💎💎🍓🌹چی بوده یعنی میشه بگی برا چالش🌟👍🏻
خیلی زیباستت واقعااا :)
مرسیی ❤
خواهششش
قربونت❤
حیفی شماا
عیب بابا بانو اشکال ندارد:)😭
ندارد😂
کیبوردم ترجیح داد یهو کتابی بشه...
بسیار جالب شده
متشکرم 💜
حاجی سلاممممم من پارت قبل رو ندیدم برم ببینم بخونم بیام 👍🏻
سلاممم باشههه:)))
خیلی قشنگ بودددد✨🩷🩷
مرسییی💜