لذت ببرید
اون شب قرار بود ما شش نفر بریم بیمارستان ، برای بچه های که متأسفانه دچار سرطان شدند برنامه اجرا کنیم ، اون شب من لباس دلقک پوشیدم ، بقیه دوستان هم لباس های کلاسیک جذاب به همراه نقاب ! دم در بیمارستان برنامه ام شروع کردم جک هم از پشت پنجره بیمارستان منو با شوق ذوق می دید ! در حقیقت دلیل اجرای من جک بود! برادر ناتنی عزیزم که عاشق. کتاب. سنگدل. بود ! همش منو با جست اشتباه می گرفت!!
صدم رو پای این نمایش گذاشتم، که بچه های زیادی ما خوشحال کردیم ، مردم زیادی هم دور ما جمع شده بودن همه چیز خوب بود ، تا اینکه یکی از دوستامون بهم زنگ زد ! گوشیم برداشتم ! سلام رایان خوبی ؟! سلام دلقک....هق.... خیلی خوشحالم که آخرین لحظات عمرم باهات حرف میزنم ! می خواستم بگم ممنونم که ،همیشه من رو به خنده انداختی ! می تونی به پل بیای تا برای آخرین بار هم ببینیم ؟!(رایان )
چی؟! چی داری میگی رایان ؟! دیونه الان کجایی بهم بگو خودم برسونم ! قبل از اومدنم کاری نکنی ! به پل زیبا شهرمون بیا دلقک ( رایان ) بیب ( صدای قطع شدن تلفن ) با شنیدن این جمله های غمگین رایان درد بدی توی قفسه سینه ام حس کردم ، ماریا هم با ترس نگاهش به من افتاد سمتم اومد! چی شده دلقک می خوای بریم بیمارستان حالت خوب نیست! ( ماریا ) نه خوبم فقط... آخ.... فقط باید سریع بریم سمت پل ! چی سمت پل شهر؟! برای چی ؟.... اصلا تو حالت خوب نیست دیونه ! اتفاقی افتاد.! (ماریا )
ترس لرز و نگرانی توی چشمای ماریا می تونستم ببینم ولی وقت نباید تلف کرد ! رایان می خواد خودکشی کنه ! باید سریع برم پیشش ! چی رایان ؟! وایسا منم میام باهم بریم. (ماریا ) اینطوری شد که همه ما شش نفر با هرچه سرعت در توانمون دویدیم ، تا جایی که نمی تونستم دیگه نفس بکشم ، ولی تونستم رایان ببینم که از لبه پل ایستاده پل.... پلی که بهترین خاطرات بدترین کابوس هام گذروندم! رایان منو دید ، منم سرجام خشک شدن ، چشمای رایان پر از اشک بود ! دلقک میشه برام یه آهنگ قشنگ بخونی از آهنگ های که وقتی توی بیمارستان بودیم ، می خوندی ! (رایان )
باشه ... فقط نپر پایین رایان،.... نفس عمیق کشیدم تا بتونم بخونم ، شاید از پریدن ،خودکشی دست برداره ، اون بهترین دوستم بود نباید بمیره ، وقتی موهای به رنگ هلوش توی اون باد سرد زمستونی حرکت می کنه باز می خنده اما خنده غمگین! ای گل زیبا نرو حالا ،! بیا باهم بخونیم از رویا ها ! بیا ببینیم زیبایی دنیا ! آسمون تیره هرشب یه قصه ای داره ، برای ما حالا ، که رایان حرفم قطع کرد خودش آهنگ ادامه داد تا ببینیم،باهم ، فردا رو ، فردایی ،زیبا ، اگه بشه برگردم به گذشته کاری می کردم ، حالا بخندی جای گریه ! (رایان) دستش رایان رها کرد و پرید توی آب سرد عمیق دریاچه ! ماریا بلند جیغ زد ! و من همون لحظه با لباس سیاه قرمز رنگم ، که طرح کارت دل پاستور بود پریدم داخل آب ، بچه ها هم پشت سر من این کار کردند از نظر یک انسان عاقل کار من جز حماقت چیزی بیشتر نبود !!
عمق دریاچه بیشتر بیشتر می شد ! آب سرد فشار سنگین حس میکردم ، نفس هام دارم کم میارم ،دیگر در حال قرق شدن بودم! سرم را برگرداندم به سطح آب نگاه کردم ، آخرین حباب های هوا از دهنم خارج می شدند . بابایی تو خیلی شبیه دلقک ها هستی ! اوه.... واقعاً این باعث افتخار بابایی که دختر کوچولوش دوستش داره! هاها (صدای خنده ) (یکی از خاطرات دلقک ) بابایی! مامان! نمیدونم از کی دنیا من خاکستری تکراری شد! دلم برای هردو شما تنگ شده! ای کاش دوباره باهم بودیم! آخرین خاطراتی که در لحاظات پایانی عمرم را ذهنم مرور می شد خاطرات ، بابا، مادرم ، کتاب سنگدل ، چطور از دستشون دادم!!! بدنم توی آب معلق شد تک تنها !
عالییی بودد😭🌸
بی صبرانه منتظر پارت دوم هستم🌸
خیلی قشنگ بوددد منتظر پارت بعدمممم