امیدوارم که از این پست خوشتون بیاد 🩵
ریموس تا صبح بیدار مانده بود تا مطمئن شود که حال تانکس مساعد است. هرچند به نفع خودش نبود.صبح روز بعد تانکس زودتر بیدار شد تا به نوبه خودش صبحانه درست کند.اما نتیجه اش جیغ بنفش و فرار از آشپزخانه بود.بله آتش سوزی در آشپزخانه،تانکس به سمت ریموس دوید و چنان اورا تکان داد که ریموس در ادامه روز با چشم غره به او نگاه میکرد هرچند تانکس نیز نمیتوانست جدی باشد و در آخر ریموس قهقهه زنان گوشه چشمش را پاک میکرد.
روز ها به هفته و هفته ها به ماه تبدیل شدند هر روز با شیرینی خاص خودش روبرو بود.هرچند که برخی اوقات تغیر شکل برای ریموس در زیرزمین دردناک میشد، اما روز بعد او تمام تلاشش را میکرد تا پر انرژی باشد و اوقات تانکس را خراب نکند، البته که بعضی شب ها که تانکس دردی طاقت فرسا را تجربه میکرد ریموس تلاش میکرد ثانیه ای از کنارش جم نخورد هرکاری که لازم بود نیز انجام دهد هرچند معمولا دعا میکرد که این "نفرین گرگینه" به نوزاد سرایت نکند و حاظر بود هرکاری برای این که نفرین در بدن جنین پخش نشود انجام دهد، هرچند تانکس همیشه میگفت:ریموس این درد ها شب هایی که ماه کامله نیستند پس میتونم بهت بگم بچت گرگینه نیست مطمئن باش. اما خودش هم صد درصد مطمئن نبود که درست میگوید یا نه. در این مدت ریموس نامه های زیادی از وضعیت تانکس و نگرانی های خودش برای سوروس میفرستاد و نامه های سوروس معمولا تحلیل های کوتاه و گاه و بیگاه دلگرم کننده بودند تا اینکه یک روز نامه عجیبی به ریموس رسید: بیا مثل دوتا آدم عاقل و بالغ سنگ هامون رو وا بکنیم
ریموس قبول کرد. او سوروس را به صرف چای به خانهاش دعوت کرد و به تانکس گفت: هر اتفاقی که افتاد، لطفا دخالت نکن، خودمون حلش میکنیم. سوروس آمد هردو پشت میز نشسته بودند و به آرامی صحبت میکردند ۲ ساعت بعد سوروس گفت:خیلی خوب. من دیگه با تو مشکلی ندارم! ریموس هم با آرامش پاسخ داد:من از اولش هم باهات مشکلی نداشتم سوروس -راستی ریموس اگر دلت خواست من مشکلی با پدرخواندگی بچت ندارم. این ازمن ریموس آرام خندید و سوروس خانه را ترک کرد.
هفته های پایانی بارداری تانکس پر از نبودند(نه آنطور که ریموس انتظار داشت)بودند اما در اواخر آپریل ورق کاملا برگشت:بعضی از شب ها دمای بدن تانکس بالا میرفت و ریموس مرتبا دمای بدن تانکس را چک میکرد. یک شب سوروس بی خبر به خانه شان آمد و به ریموس گفت:حواست باشه،احتمالا فردا به دنیا میاد. ریموس با چشم های گشاد شده سوروس را نگاه کرد و با صدایی که از ته چاه در میاند گفت:منظورت چیه! سوروس جواب داد:این چیزیه که من میبینم. سپس از داخل جیب ردایش بطری کوچکی که حاوی ماده سبز رنگی بود در آورد و به ریموس داد و گفت: تو حلقش خالیش کن. ریموس همان کار را کرد و دمای بدن تانکس به سرعت عادی شد و تانکس بدون هذیان های اضافه به خواب رفت سوروس گفت:قابلی نداشت. سپس رفت.
امیدوارم خوشتون اومده باشه🌌
دوستان عزیز،اس ۴ پر از استرس نبودند هست که استرسش جامونده
اممم چرا انقدر ترسناکه
نکنه سوروس فکری توی سرشه ؟ اممم
استرس گرفتنممممممممم
یا ابوالفضللللللل به خودمم استرس دادیییییی
به خدا نمیدونم،باید ببینم اونروزی که قراره پارت بعدو بنویسم حس و حالم چطوره😁🤣
امممممم
بد شد که
متاسفانه هدچی بریم جلوتر احتمالا دارک تر بشه موضوع🤣
چه عالی
به به
پ.ن: مغزم الان: لای لالایی گل نینی خوابای خوب ببینی روی ابرا بشینی
نه ولی خدایی ایده ای برای ادامش داری؟
آم ایده زیاده و جای نوشتن کم متاسفانه
بیا گفتگو اونجا فضا نوشتن زیاده🌌
باشه فقط الان امتحان دارم تموم شد میام
با آرزوی موفقیت در عذاب الهی
ممنون
امم نمی دونم چرا تستچیم خرابه میرم تازه ها این داستانو نمیاره
حالا می خونمششششش
زیبا منتظر قسمت بعد هستم
ممنون،حتما مینویسم✨