داستانی عاشقانه و جنایی عنکبوت ایده و نوشته ی کاربر می لین
عقب عقب میرفتم. فکر میکنم الان بود که از خونریزی بیهوش بشوم. نگاهم را به قاتلم "عنکبوت بیوه" میندازم. قرار نبود این طوری بمیرم. سرم گیج میرود. خدایا خیلی خون از دست داده بودم! قاتل نزدیک تر میآید. در دستانش هیچ اسلحه ای نیست ولی میدانم میتواند با دستانش مرا خفه کند. اسلحه برایش بچه بازی بود. خیر سرش او قاتل زنجیره ای ای است که نزدیک هفتاد نفر را کشته است و ده سال تحت تعقیب بوده است و هنوز تا به امروز هویت او شناخته نشده بود! البته من تنها افسری هستم که از هویتش باخبرم.
"ویلیام! چرا داری فرار میکنی؟؟!" با صدای از ته گلویش فریاد میزند. چشمانش اشکی و نگران. چطور انتظار دارد از او فرار نکنم؟ "لطفا...عقب...بمون" سعی میکنم حرف بزنم ولی بریده بریده میشود. اوه خدایا فکر میکنم تا دقایقی دیگر یا از خونریزی میمیرم و یا عنکبوت کارم را تمام میکند. در هر صورت من زنده بیرون نخواهم آمد.
"ویل! بهت که گفتم من هیچچ وقت بهت صدمه نمیزنم!" ولی حالا میتواند بزند. "تو... خطرناکی..." "نخیرم! من خطرناک نیستم! بخدا نمیخوام بکشمت." "تو اراده رو کشتن نداری! خودت هم خوب میدونی." "من خیلی هم اراده دارم!" "پس هفتاد نفری که کشتی چی؟ اونا هیچ کدومشون سابقه ای نداشتن! بی دلیل کشته بودیشون!" سکوت...
"راست میگی ویل. من کنترل ندارم." ... "ولی بخدا قسم تو رو نمیکشم!" "نمیتونم... بهت...اعتماد...کنم..." "ویل لطفااا!" با نگاه مضطرب نزدیک تر میآید. صدای قدم هایش به بلندی صدای ضربان قلبم نیست. چشمانم را میبندم. آماده ی قتلم. وقتی که فهمیدم عنکبوت واقعا کیست، میدانستم اگر بمیرم هم به این قدر شوکه نمیشوم. او نزدیک تر میشود و....
میدانید، پلیس بودن کار سختیست. من چون هیچ انگیزه ای هم ندارم، تا بامداد اینجا میمانم. «سونیا» میگوید من باید سرگرمی و یا انگیزه ای پیدا کنم و انقدر افسرده نباشم. میگوید عمرم را هدر کرده ام. به نظرم هم زیادی عمر کرده ام. اکنون سی و پنج سالم است. به آینه ی سرویس بهداشتی نگاه میکنم. تمام عمرم جز افسر چیزی نبودم. حتی سه هفته است که انقدر درگیر پرونده ای بودم که ریش هایم راهم اصلاح نکردم. قیافه ام شبیه «تارزان» شده است، تنها تارزانی که پلیس است و خودش را با پرونده ای دیوانه کرده است.
پرونده ی اچ-شصت و چهار، عجیب ترین پرونده ای است که تابه حال دیده ام. "وود؟" سرم را برمیگردانم. الیور، همکارم بود که حالا دستش لیوان امریکانو بود و با استرس سر میکشید. "همم؟" "اچ-شصت و چهار دوباره حمله کرده." نسیم سرد لرز بر تنم میگذرد. یعنی چی که... حمله های اچ-شصت و چهار بسیار بی دلیل و وحشی هستند. نمیدانم او کیست یا چه هدفی دارد، تنها میدانم که او میخواهد کار را برایمان پیچیده تر کند. "این بار چیکار کرده؟" الیور یک قلپ قهوه اش را سر میکشد. "این بار سه نفر رو تو بن بستی کشته." "خب ارتباط اون سه نفر به هم چیه؟" "سه تا نوجوون بودن. هیچی باهم دوست بودن و قطعا سابقه ی بدی جز بیرون بودن از خونه ساعت 3 صب نداشتن." آهی بلند میکشم. عنکبوت یا همان اچ-شصت و چهار، برای بار دهم در این پنج سال حمله کرده است. نمیدانم آن نوجوانان چه کاره بودن ولی طبق عکسی که از آنها دیدم، هر سه تای آنها فقط بچه هایی بودن که فقط سعی میکردند مانند بچه خلاف ها باشند.
عنکبوت.... تو....واقعا.....کی....هستی؟
محشر بود واقعا قلمت جذب کنندست ، منتظر پارت بعد هستم ☝🏻
منتظر قسمت بعد هستم
عالی بود موفق باشی
کارت خوبه
واو این بینظیره!