داستانی که خودم ساختم
در جنگل در حال قدم زدن بودم ناگهان کسی رد شد دیدم اسب سفیدی دارد و بر روی آن نشسته است و به دنبال شکاری بود او هم من رو دید ولی مجبور بود برود ناگهان متوجه سرخ شدن گونه هام شدم .
دیدم چند نفر همراه با شمشیر و نیزه به دنبال او میروند . ترسیدم و به سمت خانه دیدم ، در راه ناگهان بیهوش شدم . وقتی چشم باز کردم در خانه ی دیگری بودم ناگهان همان مرد را دیدم . او تا متوجه شد که من بیدار شدم رفت .
رفتم سمت در ولی ولی در را قفل کرده بود . تا غروب تنها ماندم ، از پنجره در حال دیدن رود خانه بودم . در باز شد من خود را به خواب زدم ، ولی او متوجه شد که من بیدارم .
گفن : میدانم بیداری ، تمام مدت داشت نگاهم میکرد بلند شدم وقتی چهره اش را دیدم نتوانستم حرف بزنم . او دوست کودکی ام بود .
او چشم هوایی قهوه ای طلایی ، موهای قهوه ای داشت . دیدم دست در کیف خود کرد و تاج را در آورد و آمد به سمت من ، من عقب عقب رفتم ناگهان به دیوار خوردم .
او تاج را بر روی سرش گذاشت . در همان لحظه بر جلوی من زانو زد و بعد حلقه را درآورد . من گونه هام سرخ شده بود نمیدانستم چه کنم .
گفتم پنج دقیقه به من وقت بده . از خانه خارج شدم و به سمت رودخانه رفتم ، آبی بر صورتم زدم و وارد خانه شدم .
او داشت گریه میکرد گفتم آیا مشکلی پیش آمده ؟ او سریعاً من را به آغوش کشید ، در آغوش من در حال گربه کردن بود . اورا به سمت صندلی بردم . و بر روی صندلی نشاندم .
همانطور که در حال گربه کردن بود گفتم بله . به من نگاه کرد گفت چه گفتی؟ من گفتم بله . اشکان او را پاک کردم .
من بلاخره او را داشتم تمام مدت به چشم او نگاه میکردم .،،،،،
و ناگهان از خواب پریدم ؛
"دیگر برایم مهم نیست باد چگونه میوزد، چون تمام قاصدک ها را به باد سپرده ام."