داستانی مرز منطق و احساس
چند ساعتی بود که در حال بحث با یکدیگر بودند و دیگر هر دو نیاز داشتند یا طرف مقابل را زنده به گور کنند یا هوایی بخورند. دازای کسی بود که بالاخره پیشنهاد داد. -میای بریم یه دوری بزنیم ببعی؟ چویا نگاهی خشمگین به پسر انداخت. او بین حرف هایش لو داده بود که دوران مدرسهی راهنماییاش عضو گروهی به نام بره ها بوده است. از قضا رهبرشان. تقریبا... در هر حال دازای به جای توجه به هر بخش مهم دیگری راجع به این موضوع -مثلا علت رهبر بودن چویا- تصمیم گرفت اسم آن ها را مسخره کند. +چرا نمیتونی دو دقیقه مثل آدم حرف بزنی؟ چویا با حرص زمزمه کرد. -قبوله به نظر خودمم دیگه بی مزه شد بیا بریم ببعی. دازای و چویا تنها در مدرسه یکدیگر را ملاقات میکردند. صمیمی نبودند اما به نوعی با هم راحت بودند... موقع کار گروهی، چون باقی بچه ها غیر از آن دو جفت داشتند و فقط آنها میماندند، مجبور به همکاری میشدند. راستش اول سال داستان همین بود اما بعدتر این موضوع به نوعی عادت تبدیل شد. طوری که اگر فرد دیگری هم به آنها پیشنهاد همگروهی شدن میداد قبول نمیکردند تا همه همگروهی هایشان را پیدا کنند و فقط خودشان بمانند و به ظاهر مجبور به کار با یکدیگر شوند. -چرا رفتی تو هپروت؟ +بیا بریم. چویا گفت و بلند شد.
---------- چویا درحالی که به آسمان خراش های معلق، ماشین های پرنده، موبایل های بالدار در حال پرواز کنار آدم ها و باقی چیز هایی که از قضا همه معلق بودند نگاه میکرد سوتی کشید. +باورم نمیشه اینجا رو ول کردی اومدی آفکتوم! دازای لبانش را جمع کرد. و با لحن لوسی جواب داد. -اینجا واسه روحیهی لطیف من مناسب نیس. +آها روحیهی لطیف... روحیهی لطیفت تقریبا دستور قت*لمو نداد؟ دازای پوزخندی زد. هالهی تاریکی از او ساطع میشد. مثل همیشه. -اول اینکه اگه دستور قت*لتو داده بودم اینطور جلوم لنگ نمیانداختی. دوم اینکه نه اون کار روحیهی دیگهایم بود. +آها چند شخصیتیای. چویا با پوزخند گفت. و دازای با تکخندی جواب داد. -یه همچین چیزی. حالا بگذریم از چیه اینجا خوشت میاد؟ +جدی میگی احمق؟ رسما تو آینده زندگی میکنین. -اینجا همه چیو پرنده میکنن چه پیشرفتی؟ دازای در حالی که چشم هایش را درون حدقه میچرخاند گفت. چویا گفته بود چقدر از این حرکت متنفر است؟ +حالم از چشمات وقتی برام چپ و راستشون میکنی به هم میخوره! طبیعتا حرفی بیشتر از چند ساعت در دل پسر مونارنجی باقی نمیماند. او مکث نکرد و ادامه داد. +دیگه از پیشرفت چی میخوای ها؟ غیر از اینه که اون دستگاه های کنترل با آهنرباهای کوانتومی دارن به طرز ترسناکی خفن تر از و خفن میشن؟ کنترل جاذبه عمق خفنی- (لعنتی گند زدم) چند دقیقه در سکوت گذشت تا اینکه خندهی دازای آن را شکست. -بی خیال مطمئن بودم کتابای ما رو یه طوری قاچاقی خوندی. تو زیادی دیوونهی اینجا بودی. ولی جدی از کجا؟ سرخی مشخصی گونه های چویا را در بر گرفت. نمیتوانست فقط کمی خویشتن دار باشد و تمام راز های زندگیاش را لو ندهد؟ +خفه شو.
-چویا دوس داری اینجا بمونی؟ به محض ادای این جمله توسط دازای جو کاملا تغییر کرد. فضای اطراف در نظر محو شد. گویی فقط آن دو آنجا بودند. انگار جواب چویا را کسی دیگر نمیشنید. انگار... امن بود. چشمان دازای برای اولین بار کاملا پوچ به نظر نمیرسید... در حد جرقه نبود. شاید صرفا نیت روشن کردن شعله بود... اما چویا حس کرد. این یک شروع بود. +آره فضای حاکم از بین نرفت اما از سنگینیاش کاسته شد و چویا متوجه شد آن مدت نفس نکشیده است. -پس بمون. جواب با تاخیر بود. اما در هر حال بود و باید از طرف چویای مبهوت پاسخی دریافت میکرد. +ه...ها؟ -مگه نگفتی میخوای بمونی؟ پس بمون. چویا گیج پلک زد. +ام... چطور؟ -من درستش میکنم. +چرا؟ باز هم تاخیر. چویا گفته بود از صبر تنفر دارد؟ نه... باید به زودی میگفت. نمیتوانست اجازه دهد دازای تا همیشه وقتش را اینگونه هدر دهد. -دلایل شخصی. +چرا باید بهت اعتماد کنم؟ -مجبور نیستی. از حالت چهره یا لحن دازای چیزی معلوم نبود اما چویا چیزی را حس میکرد... چیزی که خود نیز قادر به درک آن نبود اما گویی نشانهای آشکار از درستی اعتماد به پسر مقابلش بود. اصلا چرا چویا باید این همه مقاومت میکرد؟ چیزی هم برای از دست دادن داشت؟ جز این بود که دازای وعدهی رویایش را به او میداد؟ +قبوله. باز هم سکوت. اما این بار نیازی به صبر کردن برای جواب نبود. حال چویا میتوانست بفهمد که با این پسر نیازی به حرف زدن برای درک کردن ندارد... اما هنوز نمیفهمید این اتصال از کجا نشأت میگرفت. دازای دستانش را در جیبهایش فرو کرد و قدم برداشت. چویا هم پشت سر او حرکت کرد. دازای قرار نبود او را جای بدی ببرد نه؟ به هر حال او همان عشق هنر کلاسشان بود... نه. این پسر همان شریکش در تمام گروه ها بود. شاید باز هم نه... شاید چویا واقعا نمیدانست چه غلطی میکند!
(شاید باورتون نشه ولی یادم رفته بود باید حتما چهار اسلاید باشه و این اسلاید خالی موند-)
چجوری بگم از اکثر فن فیکیشنای Quotev بهترهه😭😭
تو اومدی منو خجل کنی بری😭
عالییی بودددد❤✨💖
قربانتتتت💕
خیلی قشنگههههههه چویا و دارای فقط
قربانتت
اونا که عالین کلا✨
چه حوصله ای من با اینکه داستانم نوشته شده بیشتر اوقات حوصله ندارم برش دارم بیارن اینجا
میدونم چی میگی ولی به یکی قول داده بودم🎀