داستانی مرز احساس و منطق ژانر: ماجراجویی، روانشناختی (صبر میکنم لایکای این پارت به ۲۰برسه بعد پارت بعد رو میدم)
از برگشتن چویا و آتسوشی به خوابگاهشان دو روزی میگذشت. چویا به هماتاقیاش اطمینان داده بود که قرار نیست بابت خروج غیر قانونی دستگیر شوند. این کار لااقل از غش کردن او جلوگیری میکرد. و دربارهی دازای... طبیعتا به آتسوشی راجع به آن چیزی نگفته بود. چویا اطلاعاتی که در سرش داشت را مرور کرد. دازای در یک منطقهی غیرقانونی بود. احتمالا در حال ارتکاب جرم مشابه او و اتسوشی اما با دو تفاوت فاحش: ۱)او برخلاف آنها از آفکتوم خارج نشده بود بلکه اهل لوجیکا بود و ورود غیر قانونی به آفکتوم داشت. ۲)دازای کاملا از جرمی که مرتکب شده بود مطلع بود اما کوچک ترین نشانهی اضطراب در او دیده نمیشد.
«چویا چرا آماده نمیشی؟» +امروز نمیرم کلاس. «نمیای؟...» آتسوشی با شک پرسید. بعد منتظر به او چشم دوخت. +چیه؟ میترسی به پلیس خبر داده باشم بیاد تو کلاس بگیرت خودم قایم شم؟ برو سر کلاست بچه. چویا با لحنی خسته جملات را ادا کرد. چرا آتسوشی نمیرفت و او را با نقشهاش تنها نمیگذاشت؟ «چی میگی تو؟ من فقط نگرانم چون غیبتات زیاد شده اخراجت کنن» +نگران نباش. به همین سادگی. واقعا چرا همه همیشه نگراناند؟ از جمله خود چویا، چرا نگران است؟ کاش فقط میشد با گفتن نگران نباش اضطراب را از دیگران دور نمود. چویا به قدم های آتسوشی که دور میشدند چشم دوخت اما افکارش هیچ ارتباط با هیچ کدام از عناصر موجود در اتاق نداشت. (اگه منم مثل بقیه تو سرزمینی که بهش تعلق دارم به دنیا میاومدم الان شاد تر بودم؟) هنوز نمیدانست. اما نقشهای که در سر میپروراند او را اندکی به پاسخ سوالش نزدیک تر میکرد.
به آرامی روی خاک خشک کنار بیمارستان نشست. تقریبا چند ساعتی میشد که اینجا آمده بود اما اندک نشانهای از پسرک موقهوهای به چشمش نخورده بود. +آنیما اونقدر بزرگ نیست. اگه بخواد از اینجا رد شه باید ببینمش. «هی پسر کوچولو» چویا نگاهی به منبع صدای آهنگین کرد. پسری نسبتا درشت اندام با موهای سیاه و چشمانی سیاه تر... شاید شبیه مدل های معروف کرهای؟ +گمشو عوضی. «بی خیال فقط میخوام بدونم پسربچهای مثل تو اینجا چیکار داره؟» +فک نکنم خیلی ازم بزرگ تر باشی. سرت تو کار خودت باشه «حتما کارته نه؟ رییست کیه؟ موری یا فرانسیس؟ شایدم فوکوچی ها؟» چویا با شنیدن اسامی جدید ابرویی بالا انداخت. چه جوابی میداد؟ +اسمشونم تا حالا به گوشم نخورده. مثل همیشه تنها حقیقت. چرا باید دروغ میگفت؟ از مرد کنارش نمیترسید. «ای بابا... نکنه اخراج شدی؟ دنبال کاری نه؟» که اینطور... این مرد برای این اینجا بود که عضو جمع کند. +نه «بی خطره ها! حداقل نسبت به شغلایی که قبلاً داشتی صد برابر کم دردتر هم هست.» +چ- -هی کورو دو ساعته دنبالتم.
لحن بی حوصلهای حرفش را قطع کرد. لحنی آشنا. برگشت و طبق انتظارش با چهرهی خالی دازای مواجه شد. انگار دازای هم بعد دیدن چهرهاش اندکی متعجب شد اما او خیلی بهتر این موضوع را پنهان کرد. -دوباره اومدی اینجا؟ فکر کردم بعد از دفعهی قبل تا عمر داری از اینجا فرار کنی. دازای با پوزخند و لحنی یکنواخت گفت. پس بار قبلی هم او را دیده بود؟ چویا احساس کرد در موضع ضعف قرار دارد. انگار با وجود سعی در آمادگیاش برای همه چیز، هیچ چیزی را نتوانسته بود به درستی پیش بینی کند. با این وجود تکخندهای کرد. +واقعا داری میپرسی؟ معلومه که اومدم دنبالت. خودش هم از جوابش شگفت زده شد چه برسد به پسر کورو نام که با تعجب به مکالمهی آنها چشم دوخته بود. ولی چهرهی دازای بدون تغییر باقی ماند. -عه؟ خب الان اینجام. چند ساعت قبل: (نقشه اینه، میرم آنیما. وقتی دازای داره میاد اینور جلوشو میگیرم. اونم چون وسط ارتکاب جرم گرفتمش استرس میگیره و هر چی میخوامو بهم لو میده. از همونا به عنوان آتو استفاده میکنمو مجبورش میکنم منو هم ببره لوجیکا.) حال: +خب... بعد مکث نسبتا طولانی چویا دازای آه خستهای کشید و رویش را برگرداند. -حدس میزدم. کورو بیا بریم.
+صبر کن! -به اندازهی کافی نکردم؟ +حواست هست من میدونم داری چیکار میکنی؟ اگه لو بدم که ورود غیرمجاز داری بدبختی. چویا از تنها برگ برندهاش استفاده کرد. -اون موقع منم تو رو لو میدم. درضمن به نظرت برام کار خیلی سختیه که به همین احمق کنارم بگم همینجا دفنت کنه؟ حواست به چیزایی که میگی باشه چویا. چرا باید اینطور اسمش را ادا میکرد؟ اصلا چرا باید اسمش را ادا میکرد؟ چرا باید اینقدر آزار دهنده باشد؟ +عوضی... -به هر حال ممنون که بهم یادآوری کردی خطرناکی. کورو. دازای گفت و سرش را به سمت کورو برگرداند. انگار میتوانست با چهرهاش او را مجاب به انجام هر کاری کند. هرکاری؟ چویا با خودش فکر کرد. دقیقا چه کاری؟ حداقل چه کاری با او داشت؟ کورو بلافاصله سمتش خیز برداشت. چویا با وجود سرعت زبان زدش نتوانست از ضربهای که به شقیقهاش خورد جاخالی دهد و در تاریکی فرو رفت.
یعسحطبهحطحبهطبهحهزجف خیلی خوبهههه😭
قلبم برات🫀🫴🏻
عالی
مثل گل قالی🤓
قربانتت😂💕