داستانی مرز منطق و احساس
-بسه دیگه حوصلهام سر رفت. کلی جای بهتر میخواستم نشونت بدما. +ساکت شو دازای. هیچ جا از اینجا بهتر نیست. و اما اینجا کجا بود؟ جایی که تماما پوشیده شده از رنگ سفید خالص بود. بدون لک. بدون نقص. تمام کتاب ها با نظمی کامل کنار هم قرار داشتند. همراه با سکوتی مطلق، در کتابخانهی مرکزی شهر چربری*. چویا به هیچ عنوان به کتابخانهها دید مثبتی نداشت. آنها مکان هایی برای رویاپردازی های کودکانهی آفکتومی ها بودند. اما اینجا که آفکتوم نبود! قطعا کتابخانه های اینجا پر از کتاب های کاربردی مهندسی و مسائل حل نشدهی فیزیک بود. وای فیزیک! چویا که چند دانه کتاب فیزیک را قاچاقی گرفته بود و روزی هزار بار می خواند، حال غرق در انواع و اقسام آنها بود. مگر میتوان عاشق تازه به معشوق رسیده را از آن جدا کرد؟ +وای دازای نگاش کن این خوشگله رو. اولین جسم پرندهی تاریخ. اولین چیزی که تونست جاذبه رو کنترل کنه. و کنترل جاذبه یعنی کنترل جهان! همه چی از همینجا شروع شد. چویا با ذوق گفت. -عجب... اما دازای با اکراه جواب داد. همین چویا را خشمگین ساخت. +عجب؟ منظورت از عجب چیه؟ البته از موجودی که این بهشت رو بیخیال شده و اومده آفکتوم انتظاری نباید داشت... دازای جوابی فوری نداد. جور دیگری بازی را چرخاند. -نظرت دربارهی یه شرط بندی چیه؟
+چجور شرطی؟ چویا مشکوک پرسید. قطعا نتیجهی شرط قرار نبود به سودش باشد اما... -تو قرار شده اینجا بمونی به هر حال... خب من باهات شرط میبندم که تهش تصمیم میگیری برگردی آفکتوم. ابروهای چویا بالا پریدند. خودش هم نمیدانست از گیجی یا تمسخر... اما پوزخند لبانش قطعا منشأیی جز تمسخر نداشت. +قبوله. -من هنوز نگفتم شرط دقیقا سر چیه ها. +به هر حال قبوله... داری سر غیر ممکن حرف میزنی. این اصلا قمار نیس. حماقته محض توعه. دازای پوزخند همیشگیاش را پر رنگ تر کرد. -باشه به هر حال اگه من بردم تو تا آخر عمرت سگ منی. چویا اول اندکی مکث کرد. نه به خاطر تردید! او هیچگاه قرار نبود از آفکتوم خوشش بیاید. تنها برای تفکر. +باشه. حالا نوبت منه. منم روی بلعکسش شرط میبندم. تو یه روز میفهمی ارزش لوجیکا چقدر بالاتر از اون دیوونه خونهاس. چشمان دازای برقی زد. -اوه عزیزم... دیوونه ها همیشه جذاب ترن. چویا چشمانش را در حدقه چرخاند. +ولی دیوونه های واقعی هیچ وقت تو دیوونه خونه نمیافتن. -هی! بالاخره یاد گرفتی جواب بدی. دارم امیدوار میشم. چویا کتابش را بست. پیش این دیوانه چیزی از کتابش نمیفهمید. اوه درسته... دازایم دیوونهاس. شاید برای همین جذابه.
------------------------------- +تنهام میذاری؟ خود نیز بعد از به اتمام رساندن جملهاش متوجه بار معنایی آن شد. بیش از حد بود... اما او ترسیده... ترسیده بود؟ از کی تا به حال چویا میترسید؟ (که اینطور... این یه خوابه.) زن لبخند آشنایش را نشان داد و موهای پسرک را به هم ریخت... با دستانش. اما قلب پسرک را همان لبخند قبل تر به هم ریخته بود. «عزیزم یه مسافرت سادهاس. اینقدر نیاز نیس احساسات به خرج بدی.» چویای آن روزگار احساسات را زیادی خرج میکرد؟ درست به خاطر نداشت. با صدای آهنگینی از خواب بلند شد. صدای آزار دهندهای که هیچ ایدهای نداشت از کجا آمده است. -هی چویا! برای اولین روز مدرسهات تو لوجیکا هیجان نداری؟ دازای درحالی گفت که دستش را روی شیای کنار تخت فشار میداد. که اینطور... منبع صدای روح خراش همین وسیلهی نیم وجبی بود. دازای وقتی جواب نگرفت نگاه مشتاق چویا را دنبال کرد. نگاهی که به وسیلهی زیر دستانش ختم میشد. -نگو که تا حالا گوشی ندیدی؟ +نمیگم... -اوه خداروشکر. +مال ما متفاوته ولی. -میدونی چیه؟ بحث جذابیه شاید بعداً ادامهاش دادیم. اما الان باید بهت هشدار بدم مدارس اینجا مثل آفکتوم نیستن. دو دقیقه دیر رسیدن مساوی با اخراجه. +ها؟... صبر کن مدرسه؟ -خدای من... بلند شو احمق!
------------------------ دازای راه خودش را پیش گرفت و به سمت آفکتوم رفت. با این حال چویا نمیتوانست در شهر غریب تنها بماند. شاید هم میتوانست اما قرار نبود روی شرایط حال حاضرش قمار کند! او به دازای دربارهی این موضوع هشدار داد. او حق نداشت چویا را به حال خود رها کند. پس تصمیم جدیدی گرفته شد. «ام... میگما اگه گرمته بگو کولرو روشن کنم.» پسر کورو نام گفت. پسری با موها و چشمان سیاه تر شب و البته خال پایین چشمش که چویا در دیدار اول به آن توجه نکرده بود. +کولر؟ تو ماشین؟ چویا با شگفتی پرسید. کورو خندهی پر غروری سر داد. «اره این که چیزی نیس.» +واقعا؟ «اره! حالا جا داره که ببینی لوجیکا چقدر خفنه پسر!» خیلی خب... چویا از همین لحظه این پسر را مورد اعتماد تلقی میکرد. ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ چربری: کلمهای لاتین به معنی مغز/ در داستان پایتخت لوجیکا(سرزمین منطق)
عاقا کجا!!!؟
من یکی از دلایلی که بعد از یکسال ورودم تو تستچی تو بودی😐🗿
بابا ترمز بگیر داستانت خوب بود که 🗿🗿🗿نگه دار🙏🏻 تو ذو خدااااا🌹🥺
وای قلبم براتت💕💕
آخه خیلیا مشکل دارن با داستانم دیگه حوصلهاشونو ندارم ببخشید😭💕
خیلی ها ... چیزه ... اشتباه می کنن 😐 فیدبک مگه مهمه ؟ تو پستتو درست کن ما میخونیم 😂
لطفا بمون 🙏🏻🌸
عوا کجا؟
برمیگردمquotev🤝
(پست هنوز میذارم)
چرا میخوای بری؟؟
داستانات فوق العاده هستن.
قربانت عزیزم💕
دیگه بقیه داستانو میذارم تو سایتی که از قبل بودم ولی پست هنوز میذارم اشتباه شد-
میخوای داستانت رو توی کدوم سایت بزاری؟؟
چون میخوام اگه بتونم بیام بخونم. واقعا فوق العادهههههههه است😭😭💖💖
چی؟چراا،کجا میریییی
آخرین پارت داستان بود نه آخرین پست😂💕
بقیهاشو میذارم تو سایتی که از قبل بودم🤝
اینجا هم بزار دیگههه😭
آخه فنفیک*یشن تو تستچی مجاز نیست تا همینجا هم ناظرا به زور تحملم کردن-
😭😭
چرا کپشنو متوجه نمیشم.. 😭😭😭
داداش اشتباه شد منظورم آخرین پارت داستان بود- نه آخرین پست😂(چون بر میگردم quotev)
خدایا شکرتتتت😭
اون یکی داستانتم ادامه بدیاا یکی اینجا منتظرههه